دلبر رئیس

P ²³:









وارد عمارت شدند که جیمین فرمان داد برگشت و به چشم های دختر خیره شد و گفت:

_دیگه باید چیکارت کنم تا نافرمانی نکنی ؟ هوم؟




دختر، جوابی بجز سکوت نداشت. با چشمانی مظلوم به او نگاه میکرد.


_جوابمو بده توله! تو جای من بودی چیکار میکردی؟ من دیگه هیچ جوره نمیتونم بهت ثابت کنم که دوستت دارم.



دختر با لکنت حاوی ترس زمزمه کرد:

+جی..... جیمین م.. من تقصیری نداشتم.


_بنال! میخوام یه فرصت دیگه بهت بدم ولی این آخریشه!



+من.. تصمیم نداشتم فرار کنم اما چند روز قبل از اینکه از اینجا برم وقتی که تو شرکت بودی، متوجه شدم باردارم! بعد.... .


_داری عصبانیم میکنی قرار شد راستشو بگی نه دروغ!


+جیمین.. من دارم راستشو میگم!



جیمین با پوزخند گفت:

_جدی؟ بهم ثابت کن!


+یعنی حرفمو باور نداری؟


_خودت چی فکر میکنی؟ اصلا دیگه میتونم بهت اعتماد کنم؟


دختر از جیب لباسش، بیبی چک را درآورد و جیمین با چشمان خود نتیجه را دید.
تا چند ثانیه بخاطر شوکی که به او وارد شد، سکوت کرد و سپس در کسری از ثانیه لب دختر را بوسید.


_این بهترین هدیه ای بود که میتونستی بعد از این همه ناراحتی بهم بدی!


+جیمین.... من نمیخوام این بچه رو نگه....


جیمین سیلی نسبتا آرامی به صورت دختر زد و گفت :


_هیشششش..... اینو زدم که بدونی نباید این حرفو دیگه تکرار کنی.....الان وقت این حرفا نیست. تو این بچه رو به دنیا میاری!


+اما من نمیخوام


_پدر این بچه منم! و من تصمیم میگیرم که زنده باشه یا نه! یادت باشه اگر کوچیکترین بلایی سر بچم بیاری ، زنده ت نمیزارم!




یک هفته بعد:



در این یک هفته دختر تصمیم گرفت تا دیگر از سرنوشتش فرار نکند چون بیشتر از این تقلا کردن ، سودی بجز تباهی برای او نداشت.


همسرش پارک جیمین برای ا.ت پرستار شخصی گرفته بود که تمام کارهای دختر را او انجام دهد و از طرفی مواظب او باشد تا کار خطایی نکند.



تا چند ساعت دیگر غروب میشد و جیمین امروز غروب به تنهایی و به مدت ۱۰ روز برای ارتقای وضع شرکتش از سال به نیویورک میرفت.



غروب شد و بعد از خداحافظی کوتاه زوج داستان، جیمین سوار ماشینش که یکی از افرادش رانندگی آن را بر عهده داشت شد و به سوی فرودگاه حرکت کردند.



در طول این روز ها دختر در خانه حبس شده بود.
حالت تهوع های ا.ت شروع میشد و بعضی وقت ها خیلی بی حال و کسل میشد.


در کل این ده روز جیمین فقط دوبار به او زنگ زده بود و در یکی از همان تماس ها دختر که حوصله اش سر رفته بود از جیمین اجازه گرفت تا بیرون برود. جیمین قبول کرد و تاکید کرد که با پرستارش برود.


پرستاری که جیمین به او سپرده بود تا از کوچکترین اتفاقی او را در جریان قرار دهد. دختر قبول کرد. در این ۱۰ روز ا.ت و پرستار باهم دوست شدند .


پیج زاپاس : @aramesh.army2


ادامه در پارت بعد. شرط :
۱۲۵ لایک
۲۰۰ کامنت ( نفری ۱۰ تا)
۳۷ بازنشر
دیدگاه ها (۲۰)

دلبر رئیس

سلام به همه. کپشن چک شه

مایکی یاندره پارت ۱

پارت ۳ادرین توجهی نکرد و ا/ت رو انداخت روی تخت و شروع کرد(دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط