Part ۲: ملاقات در باران
Part ۲: ملاقات در باران
باران همچنان بیوقفه میبارید.
قطرههای آب از لابهلای موهای تیره جیمین پایین میآمدند و روی صورت رنگپریدهاش میلغزیدند.
اما تو دیگر به باران توجهی نداشتی.
تمام حواست به چشمان سرخش بود.
چشمانی که چند ثانیه پیش کاملاً عادی بودند.
نفس در سینهات حبس شده بود.
قدمهایت بیاختیار عقب رفتند.
«تو... چی هستی؟»
برای لحظهای سکوت کرد.
بعد سرش را پایین انداخت.
انگار از شنیدن این سؤال خسته شده باشد.
«همون چیزی که الان داری بهش فکر میکنی.»
صدایش آرام بود.
اما این آرامش بیشتر میترساندت.
دستت را روی زخم کوچکت گذاشتی.
خون زیادی نبود.
فقط چند قطره.
اما نگاه جیمین هنوز روی همان چند قطره قفل شده بود.
انگار تمام وجودش با چیزی درون خودش میجنگید.
ناگهان مشتهایش را گره کرد.
رگهای گردنش نمایان شدند.
«باید بری.»
«چی؟»
«گفتم برو.»
این بار صدایش جدیتر بود.
ترس در وجودت موج میزد.
اما عجیب بود.
با وجود تمام نشانهها، احساس نمیکردی قصد آسیب زدن به تو را داشته باشد.
برعکس.
انگار از نزدیک شدنت وحشت داشت.
«اگه میخواستی منو بکشی، تا الان این کارو کرده بودی.»
جیمین سرش را بالا آورد.
نگاهش برای لحظهای روی چشمانت ماند.
بعد خندید.
خندهای کوتاه و تلخ.
«تو خیلی زود به آدما اعتماد میکنی.»
«تو آدم نیستی؟»
لبخندش محو شد.
و برای چند ثانیه فقط صدای باران شنیده میشد.
«نه.»
این یک کلمه را آنقدر آرام گفت که تقریباً در صدای باران گم شد.
اما شنیدی.
واضح و کامل.
نه.
سرمایی عجیب در ستون فقراتت دوید.
او ادامه داد:
«سالهاست که دیگه انسان نیستم.»
قلبت تندتر زد.
«چند سال؟»
نگاهش را از تو گرفت.
انگار داشت چیزی را به خاطر میآورد.
چیزی که دوست نداشت.
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
لحظهای بعد ناگهان صدای بلندی از انتهای کوچه آمد.
صدای شکستن شیشه.
هر دو همزمان به آن سمت نگاه کردید.
و در همان لحظه حالت صورت جیمین تغییر کرد.
کاملاً تغییر کرد.
بدنش خشک شد.
چشمهایش باریک شدند.
انگار خطری را حس کرده باشد.
«لعنتی...»
«چی شده؟»
او چیزی نگفت.
اما نگاهش روی تاریکی انتهای کوچه ثابت ماند.
تو هم به آن سمت خیره شدی.
ابتدا چیزی ندیدی.
بعد...
سایهای حرکت کرد.
بعد یکی دیگر.
و یکی دیگر.
سه نفر.
نه...
سه موجود.
آرام از تاریکی بیرون آمدند.
پوستشان به سفیدی جیمین بود.
و چشمانشان در تاریکی میدرخشید.
احساس بدی تمام وجودت را گرفت.
جیمین بیدرنگ جلوی تو ایستاد.
حرکتی غریزی.
انگار میخواست پنهانت کند.
یکی از آن غریبهها لبخند زد.
«بالاخره پیدات کردیم.»
صدایش عجیب و سرد بود.
جیمین چیزی نگفت.
اما شانههایش منقبض شدند.
غریبه قدمی جلو آمد.
«فکر کردی میتونی تا ابد قایم بشی؟»
باران شدیدتر شد.
تو پشت سر جیمین ایستاده بودی و چیزی از ماجرا نمیفهمیدی.
اما یک چیز را مطمئن بودی.
آنها دشمن بودند.
و جیمین از دیدنشان خوشحال نشده بود.
غریبه نگاهش را از جیمین گرفت و روی تو ثابت کرد.
لبخندش بزرگتر شد.
«پس این همون انسانیه؟»
قلبت فرو ریخت.
جیمین فوراً بین تو و آنها فاصله ایجاد کرد.
«اسمشو نیار.»
لحنش آنقدر سرد بود که حتی خودت هم جا خوردی.
غریبه خندید.
«پس برات مهمه.»
و همین جمله کافی بود تا چهره جیمین تاریکتر شود.
برای اولین بار ترس واقعی را در نگاهش دیدی.
نه ترس برای خودش.
ترس برای تو.
و این ترس از هر چیز دیگری وحشتناکتر بود...
پایان پارت ۲ 🖤🌙
در پارت ۳، راز دشمنان جیمین و دلیل تعقیب شدن او فاش میشود و ماجرا وارد فضای عاشقانه و هیجانانگیزتری میشود.
شرایط:
۱۰لایک
۱۰کامنت
این سری تا شرایطا کامل نشه پارت بعدی درکار نیست
باران همچنان بیوقفه میبارید.
قطرههای آب از لابهلای موهای تیره جیمین پایین میآمدند و روی صورت رنگپریدهاش میلغزیدند.
اما تو دیگر به باران توجهی نداشتی.
تمام حواست به چشمان سرخش بود.
چشمانی که چند ثانیه پیش کاملاً عادی بودند.
نفس در سینهات حبس شده بود.
قدمهایت بیاختیار عقب رفتند.
«تو... چی هستی؟»
برای لحظهای سکوت کرد.
بعد سرش را پایین انداخت.
انگار از شنیدن این سؤال خسته شده باشد.
«همون چیزی که الان داری بهش فکر میکنی.»
صدایش آرام بود.
اما این آرامش بیشتر میترساندت.
دستت را روی زخم کوچکت گذاشتی.
خون زیادی نبود.
فقط چند قطره.
اما نگاه جیمین هنوز روی همان چند قطره قفل شده بود.
انگار تمام وجودش با چیزی درون خودش میجنگید.
ناگهان مشتهایش را گره کرد.
رگهای گردنش نمایان شدند.
«باید بری.»
«چی؟»
«گفتم برو.»
این بار صدایش جدیتر بود.
ترس در وجودت موج میزد.
اما عجیب بود.
با وجود تمام نشانهها، احساس نمیکردی قصد آسیب زدن به تو را داشته باشد.
برعکس.
انگار از نزدیک شدنت وحشت داشت.
«اگه میخواستی منو بکشی، تا الان این کارو کرده بودی.»
جیمین سرش را بالا آورد.
نگاهش برای لحظهای روی چشمانت ماند.
بعد خندید.
خندهای کوتاه و تلخ.
«تو خیلی زود به آدما اعتماد میکنی.»
«تو آدم نیستی؟»
لبخندش محو شد.
و برای چند ثانیه فقط صدای باران شنیده میشد.
«نه.»
این یک کلمه را آنقدر آرام گفت که تقریباً در صدای باران گم شد.
اما شنیدی.
واضح و کامل.
نه.
سرمایی عجیب در ستون فقراتت دوید.
او ادامه داد:
«سالهاست که دیگه انسان نیستم.»
قلبت تندتر زد.
«چند سال؟»
نگاهش را از تو گرفت.
انگار داشت چیزی را به خاطر میآورد.
چیزی که دوست نداشت.
«بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
لحظهای بعد ناگهان صدای بلندی از انتهای کوچه آمد.
صدای شکستن شیشه.
هر دو همزمان به آن سمت نگاه کردید.
و در همان لحظه حالت صورت جیمین تغییر کرد.
کاملاً تغییر کرد.
بدنش خشک شد.
چشمهایش باریک شدند.
انگار خطری را حس کرده باشد.
«لعنتی...»
«چی شده؟»
او چیزی نگفت.
اما نگاهش روی تاریکی انتهای کوچه ثابت ماند.
تو هم به آن سمت خیره شدی.
ابتدا چیزی ندیدی.
بعد...
سایهای حرکت کرد.
بعد یکی دیگر.
و یکی دیگر.
سه نفر.
نه...
سه موجود.
آرام از تاریکی بیرون آمدند.
پوستشان به سفیدی جیمین بود.
و چشمانشان در تاریکی میدرخشید.
احساس بدی تمام وجودت را گرفت.
جیمین بیدرنگ جلوی تو ایستاد.
حرکتی غریزی.
انگار میخواست پنهانت کند.
یکی از آن غریبهها لبخند زد.
«بالاخره پیدات کردیم.»
صدایش عجیب و سرد بود.
جیمین چیزی نگفت.
اما شانههایش منقبض شدند.
غریبه قدمی جلو آمد.
«فکر کردی میتونی تا ابد قایم بشی؟»
باران شدیدتر شد.
تو پشت سر جیمین ایستاده بودی و چیزی از ماجرا نمیفهمیدی.
اما یک چیز را مطمئن بودی.
آنها دشمن بودند.
و جیمین از دیدنشان خوشحال نشده بود.
غریبه نگاهش را از جیمین گرفت و روی تو ثابت کرد.
لبخندش بزرگتر شد.
«پس این همون انسانیه؟»
قلبت فرو ریخت.
جیمین فوراً بین تو و آنها فاصله ایجاد کرد.
«اسمشو نیار.»
لحنش آنقدر سرد بود که حتی خودت هم جا خوردی.
غریبه خندید.
«پس برات مهمه.»
و همین جمله کافی بود تا چهره جیمین تاریکتر شود.
برای اولین بار ترس واقعی را در نگاهش دیدی.
نه ترس برای خودش.
ترس برای تو.
و این ترس از هر چیز دیگری وحشتناکتر بود...
پایان پارت ۲ 🖤🌙
در پارت ۳، راز دشمنان جیمین و دلیل تعقیب شدن او فاش میشود و ماجرا وارد فضای عاشقانه و هیجانانگیزتری میشود.
شرایط:
۱۰لایک
۱۰کامنت
این سری تا شرایطا کامل نشه پارت بعدی درکار نیست
- ۲۵۰
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط