دختر به ناز قصر زرین خفته بود

دختر به نازِ قصرِ زرین خفته بود
پسر به فکرِ نانِ شب آشفته بود

او خنده به جامِ باده‌ی زر می‌زد
او خنده به اشکِ خویش آمیخته بود

دختر ز حریر و عطر و آیینه گذشت
پسر ز کوچه‌های غبارآلود گذشته بود

او قصه‌ی عشق را به بازی می‌گفت
او قصه‌ی دل ز سینه اندوخته بود

دختر به چراغِ بزم دل خوش می‌داشت
پسر به نورِ ماه نظر دوخته بود

او بر سرِ سفره‌های رنگین می‌خندید
او با دلِ خویش سخت در سوخته بود

دختر همه شب به ساز و شادی می‌رفت
پسر به کار و رنج، تن افروخته بود

او دست به دستِ سکه‌ها می‌سپرد
او دست به دامانِ حق آویخته بود

دختر به غرور از بلندی می‌دید
پسر ز خاک، سوی آسمان دوخته بود

با این همه فاصله میانِ دل‌ها
عشق آمد و مرزِ فقر بشکسته بود...!🦋🦋

بنازم قدرتِ عشقو😍

بارپروردگارا هزاران مرتبه شکر بخاطر بودنش🤲

دوستتدارم قوت قلبم محبوبم💐🫂🧿🌐

#saharshehim💖
دیدگاه ها (۰)

خـدا کنـد کـه مـرا  ناگهان رهـا نکنیبمان کـه قلبِ مـرا از خو...

تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی...🦋🦋#saharshehim💖

دوباره ابر می‌رسد به خانه ی خراب مندوباره گریه میکند کسی میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط