امروز از زاویهی دیگر مینویسم

⁨امروز از زاویه‌ی دیگر می‌نویسم.
قبلاً یه جایی نوشته بودم
چقدر تلخه
کسی که این‌همه در تو زندگی کرده
نفهمه بعد رفتنش چه به روزت اومده...

و انگار
این جمله به اندازه‌ی یه فریاد رسیده بود به گوشش.
چون بعد از این‌همه وقت
بعد از این همه سکوت سنگین،
بعد از این‌همه بلاتکلیفی...
تماس گرفت.
شماره‌ش که افتاد رو صفحه
تموم خون بدنم یه لحظه ایستاد.
نه کنایه، نه اغراق، واقعاً ایستاد.
انگار قلبم یادش رفت باید بتپه.

جواب دادن شجاعت نبود
یک جور سقوطِ غیرارادی بود
در چاهی که هنوز گرد و خاکِ تهش ننشسته!!
آخ صداش…همون بود.
همون گرمی همیشگی، نه لحنش، نه صدا کردنش
هیچ تغییری نکرده، انگار تمام این مدت، در همون فاصله‌ی دو سانتی‌متری ایستاده جایی کنار گوشم.
هر کلمه‌اش مثه ضربه‌ای بود که مستقیم می‌خورد
به همان جایی که فکر می‌کردم دیگر چیزی ازش نمونده.

میون حرفامون
چندین بار گریه‌ام گرفت.
نه یک گریه‌ی معمولی… نه
از اونایی که درد دوری عمیقی رو به همراه داره
و تموم وجود آدم به یکباره از هم می‌پاشه
صدام می‌لرزید، و هر بار، او هم صداش آروم می‌افتاد
اما آخرش…
آخرش چیزی گفت که حتی نفس کشیدن رو هم
واسه چند ثانیه از من گرفت:
«.........»

غم تاابد 💔
دختر جنوبی 💔
@zeinab3124
@sahar1820
دیدگاه ها (۰)

بعضی نبودن‌هاشلوغ نیستن…آرومن،انقدر آرومکه آدم هر شببی‌صدا ب...

دختر جنوبی @zeinab3124

ثَمَّةَ عُزلَةٌ نَختَارُهَا لِنَتَجَنَّب الخَيبَة.غم تاابد 💔...

ولی من هر بار شرمنده تر از قبلمنمیدونم شرمنده آدما باشم؟یا ش...

p46بلا با گریه وارد بیمارستان شد.تقریباً دوید.پاهاش به زمین ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷¹تهیونگ با صدایی که پراز خشم اعصبانیت بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط