مدتی بود که گلها پژمرده شده بودند. برگهای درختها می‌ریختن

مدتی بود که گلها پژمرده شده بودند. برگهای درختها می‌ریختند. یکی از اولین روزهای پاییز بود. از آن ایامی که آدم احساس می‌کند واقعاً یک چیزی در شرف مردن است. و شاید به همین جهت است که افکار انسان به‌صورت خطوط روشن و مشخصی در مغز ظاهر می‌شوند.
_دزیره








































_کافه تهکوک #TK











































The disease of memories with you`
دیدگاه ها (۰)

ته : به چشمات قسم خوردم.! _دزیره تهکوک _کافه تهکوک #TK The d...

کوک : خوبی؟ ته : هستم؟ کوک : میشی... _دزیره تهکوک _کافه تهک...

یک نوره غریبه ب اندازه تاریکی..ترسناکه! _دزیره تهکوک _کافه ت...

به‌نظر من پاریس یک شهر افسانه‌ای است. _دزیره _کافه تهکوک #T...

تویِ این شهر کسی کم نیست ژنرال..یک نفر اضافست‌._دزیره _کاف...

همچنین..._کافه تهکوک #TK The disease of memories with you`

«حق با شماست مادام. البته افسانه‌ها زیر باران هم افسانه می‌م...

وای اینو:))>>>> _کافه تهکوک #TK The disease of memories wit...

ته : من به چشمات قسم خوردم اوژنی؛ چشمایی که خیلی وقته زندگیم...

حرفات قلبمو میلرزونه.. _دزیره تهکوک _کافه تهکوک #TK The mem...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط