کوک خوبه بعد مدرسه جفتتون میمونید آزمایشگاه رو تمیز
10
کوک: خوبه.... بعد مدرسه جفتتون میمونید آزمایشگاه رو تمیز
میکنید (جدی)
جیمین: آقای مدیر ما که معذرت خواهی کردیم
کوک :حرف نباشه... برید سر کلاستون (جدی)
ات: آقای مدیر من مادرم......
کوک :به من ربطی نداره... بعد مدرسه میمونید تمیز میکنین.... الالم بدون حرفی میرید سرکلاستون
ات: چشم( سرش پایین)
کوک: فقط ..... اگه بازم بفهمم دعوا گرفتید تا آخر سال وظیفه تمیز کردن سالن ورزش و آزمایشگاه به عهده شما دو تاست... فهمیدین؟
جیمین :بله (آروم)
کوک: میتونید برید (جدی )
ات: از اتاق خارج شدیم و در و بستیم
ات: میبینی همه اینا تقصیر تو بود اگه یکم آدم میبودی اینطوری
نمیشد الان من مامانم باید ببرم بیمارستان ولی بجاش باید برای
تنبیه آزمایشگاه رو تمیز کنم (عصبی )
جیمین :اگه یکم ادب داشتی و یاد میگرفتی چجوری باهام رفتار کنی
منم باهات خوب رفتار میکردم بی تفاوت
ات: بدون جواب دادن بهش عصبی به سمت کلاسش رفت و بعد زدن
چند تقه وارد کلاس شد.
ات: بعد از یک ساعت زنگ به صدا در اومد و با جمع کردن وسایل هام از کلاس خارج شدم و به سمت حیاط رفتم... که از پشت دستی رو
شونم حس کردم برگشت سمتش
مین هیوک :چطوری (لبخند)
ات : اوه سلام (لبخند)
مین هیوک: هوم خوبم... تو کلاس برات دست تکون دادن ولی مثل اینکه عصبی بودی و متوجهم نشدی
ات: اوه آره... ندیدم
مین هیوک: عومم... چیزی شده بود؟
ات: نه مهم نیست (لبخند)
مين هیوک: ها باشه... میخواستی بری حیاط؟
ات: آره
کوک: خوبه.... بعد مدرسه جفتتون میمونید آزمایشگاه رو تمیز
میکنید (جدی)
جیمین: آقای مدیر ما که معذرت خواهی کردیم
کوک :حرف نباشه... برید سر کلاستون (جدی)
ات: آقای مدیر من مادرم......
کوک :به من ربطی نداره... بعد مدرسه میمونید تمیز میکنین.... الالم بدون حرفی میرید سرکلاستون
ات: چشم( سرش پایین)
کوک: فقط ..... اگه بازم بفهمم دعوا گرفتید تا آخر سال وظیفه تمیز کردن سالن ورزش و آزمایشگاه به عهده شما دو تاست... فهمیدین؟
جیمین :بله (آروم)
کوک: میتونید برید (جدی )
ات: از اتاق خارج شدیم و در و بستیم
ات: میبینی همه اینا تقصیر تو بود اگه یکم آدم میبودی اینطوری
نمیشد الان من مامانم باید ببرم بیمارستان ولی بجاش باید برای
تنبیه آزمایشگاه رو تمیز کنم (عصبی )
جیمین :اگه یکم ادب داشتی و یاد میگرفتی چجوری باهام رفتار کنی
منم باهات خوب رفتار میکردم بی تفاوت
ات: بدون جواب دادن بهش عصبی به سمت کلاسش رفت و بعد زدن
چند تقه وارد کلاس شد.
ات: بعد از یک ساعت زنگ به صدا در اومد و با جمع کردن وسایل هام از کلاس خارج شدم و به سمت حیاط رفتم... که از پشت دستی رو
شونم حس کردم برگشت سمتش
مین هیوک :چطوری (لبخند)
ات : اوه سلام (لبخند)
مین هیوک: هوم خوبم... تو کلاس برات دست تکون دادن ولی مثل اینکه عصبی بودی و متوجهم نشدی
ات: اوه آره... ندیدم
مین هیوک: عومم... چیزی شده بود؟
ات: نه مهم نیست (لبخند)
مين هیوک: ها باشه... میخواستی بری حیاط؟
ات: آره
- ۱۷.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط