part20

وقتی معلم زبانت بودو...

برای اولین بار، چیزی شبیه خستگی در صورتش پیدا شد.

«نه وقتی پای تو وسطه.»

این جمله را نه با غرور گفت، نه با بازی.

مثل اعترافی که بالاخره از زیر آوار بیرون کشیده شده باشد.

جسیکا لبش را به دندان گرفت.

تهیونگ ادامه داد:

«من نمی‌خوام تحت فشار بذارمت. نمی‌خوام جواب الان بگیرم. ولی می‌خوام واضح باشم.»

مکث.

«دیشب برای من اشتباه نبود.»

جسیکا چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آهسته گفت:

«و اگر برای من هنوز ندانم چی بوده؟»

تهیونگ سرش را کمی تکان داد.

«پس می‌فهممش.»

و بعد، با همان جدیت اضافه کرد:

«اما نمی‌ذارم به خودت یا به من دروغ بگی.»

حالا دیگر فضای اتاق نه عاشقانه‌ی نرم بود، نه تلخ.

سنگین بود. بالغ بود. واقعی بود.

جسیکا حس می‌کرد تهیونگ از آن مردی که دیشب با مستی و اعتراف فرو ریخته بود، فاصله گرفته—اما نه برای عقب کشیدن.

برای اینکه این‌بار، محکم‌تر بایستد.

او دستش را از دور ملحفه بیرون آورد و آرام روی لبه‌ی میز کنار تخت گذاشت.

«تو خیلی سختی، می‌دونی؟»

تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد.

«تو باعثشی.»

و همین، با آن لحن صاف و جدی، از هر اعتراف دیشب سنگین‌تر بود.

تهیونگ همچنان روبه‌روی جسیکا ایستاده بود، جدی اما با نگاهی که دیگر آن خشم اولیه را نداشت. حرف‌های جسیکا، هرچند تلخ و واقع‌بینانه، انگار او را به فکر فرو برده بود.

جسیکا که متوجه سکوت او شده بود، کمی صدایش را پایین آورد.

«تهیونگ؟»

او سرش را کمی بالا آورد. «بله؟»

«یه سؤال دیگه دارم.»

تهیونگ منتظر ماند.

«تو… خواهر داری؟»

این سؤال، کاملاً ناگهانی بود. تهیونگ برای لحظه‌ای مکث کرد، انگار انتظارش را نداشت.

«آره. یه خواهر کوچیک‌تر.»

جسیکا سرش را به علامت تأیید تکان داد.

«خوبه.»

یک سکوت کوتاه دیگر.

«اگر… اگر لباس‌هاش پیشت باشه… می‌تونی یه چیزی بهم بدی؟»
تهیونگ کمی ابروهایش را بالا انداخت. «چه لباسی؟»

جسیکا به گردنش اشاره کرد، جایی که هنوز کمی قرمزی جای دست تهیونگ به وضوح مشخص بود.

«اینجا… هنوز کاملاً معلومه. شاید… شاید یه چیزی که یقه‌ش بلندتر باشه یا… نمی‌دونم، یه رنگی که این کبودی‌ها رو کمتر نشون بده؟»

لحنش کمی شرمنده بود، اما منطقی.
تهیونگ نگاهش را به گردن جسیکا انداخت، جایی که حالا با نور صبح، قرمزی‌ها بیشتر نمایان بودند. انگار تازه متوجه شدتشان شده باشد.

او بدون هیچ حرفی، رو به کمد لباسش رفت. در آن را باز کرد و شروع به جستجو کرد.

موندم اگه تهیونگ خواهر نداشت چه لباسی قرار بود بپوشه؟!😔
#فیک#فیکشن#اسمات#فیکشن_تهیونگ
دیدگاه ها (۱۵)

فالوشه

part19

part18

part13

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط