باران میبارید
"باران میبارید؛
قلبهایشان در آغوش هم میگریست؛
تمام دل و جانشان به احترام سرمای آسمان نفرین شدهی سپیدهدم، منجمد شده بود؛
اما چه جایی برا ی هراس بود؟ من که اهمیتی نمیدادم! حداقل
آندو یکدیگر را داشتند، "همقفسی بینفس" و چه کافیتر از آن؟ جانشان یکدیگر بود و یکدیگر جانشان!"
مرا خاطرات یاری میکردند ..
قلبهایشان در آغوش هم میگریست؛
تمام دل و جانشان به احترام سرمای آسمان نفرین شدهی سپیدهدم، منجمد شده بود؛
اما چه جایی برا ی هراس بود؟ من که اهمیتی نمیدادم! حداقل
آندو یکدیگر را داشتند، "همقفسی بینفس" و چه کافیتر از آن؟ جانشان یکدیگر بود و یکدیگر جانشان!"
مرا خاطرات یاری میکردند ..
- ۹۲۵
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط