قطرات بارون آرام از پشت پنجرهی اتاق استاد میچکید و بوی

قطرات بارون آرام از پشت پنجره‌ی اتاق استاد می‌چکید و بوی چای دارچینی تمام هوا را پر کرده بود.
روی میز جزوه‌ها پخش بود، جونگ کوک سعی می‌کرد مسئله‌ی انتگرال را حل کند، ولی ذهنش… جاهای دیگری پرسه می‌زد.
-تمرکزت رفت؟
صدای استاد کیم مثل همان صدای باران، نرم و آرام بود.
او لبخند زد، گونه‌اش را با پشت دست خنک کرد.
+نه، فقط فکر می‌کنم چطور تونستید این همه سال با این مسئله ها زندگی کنید..
تهیونگ لبخندی زد
-مسئله ها سادن کوکی، راحت تر از آدما، چون همیشه یه جواب مشخص دارن. لازم نیست حدس بزنی چی تو سرشون می‌گذره.
جونگ کوک به چشم های تهیونگ خیره ماند
-"ولی… آدما که همیشه جواب مشخص ندارن، قشنگیش به همینه. مثلاً… اگه یه سوالی جوابش معلوم نباشه، ولی دوست داشته باشی جوابش رو بفهمی چی میشه؟"
تهیونگ به آرومی موهای شکلاتی جونگ کوک رو نوازش کرد
"اونوقت به چشمشون نگاه کن، مثل خوندن صورت مسئلس، چشم ها مثل صورت مسئله هان، هیچ وقت دروغ نمیگن."

_Teacher's Pet
دیدگاه ها (۲)

Salvatore 🚬

برای بقیه 'از ویس متنفرم.'برای تو 'گوش دادن به ویسات دوباره ...

+ چرا همیشه ساکتی و حرفی نمی‌زنی؟- چون حرفی ندارم.+ ولی بهت ...

به پارت سه خوش اومدید!...امیدوارم خوشتون بیاد 🥀سایه Ⓟ³تهیو...

استاد اخمو ۴۲ ( آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط