ادامه ی خلاصه

کلی کار بکنه.....

بله،اون تا باهم ازدواج کردن،با حسی دروغین،اما همینطور که گفتیم این حس از طرف مینهو دروغین نبود،لونا بعد ازدواج و دوسال بعداز اون تصمیم گرفت دیگه این نقشه رو تموم کنه بخاطر همین یه شب یه دعوای دروغین بامیهنو راه انداخت و انگشتر ازدواجشو از دستش درآورد و به طرف مینهو پرت و از اتاق خارج شد، به نیرو مستقرش دستور اماده باش داد و بعد شروع عملیات خودش مینهو رو دستگیر کرد و اینجا بود که پسر عاشق فهمید کسی توی این چندسال باهاش زندگی میکرده کاراگاه بوده و اینکه اومده بوده تا انتقام برادرشو بگیره دروغ بوده،بعد گرفتن مینهو و بازجویی های انجام شده توسط لونا مینهو مجرم اصلی شناخته شد اما نه با اسم واقعیش بلکه با اسم جعلیش چوی لینو که اینم جزو کارای عجیب لونا بود اما شاید اگه مینهو توی بازجویی به لونا نمیگفت که میدونسته اون ماموره و قراره اونو دستگیر کنه ولی چون عاشقش بوده میخواسته اون حتی شده برای یه لحظه هم کنارش باشه(حتی منه نویسنده روهم گول زده)لونا هیچ وقت اینکارو نمیکرد،بعد چندسال که از این ماجرا گذشت کلی اتفاق افتاد،لونا فهمید پدر و مادر واقعیش کین و کسی که داره پرونده شو حل میکنه پدرشه،مینهو با کمک یکی از دوستاش از زندان فرار کرد و پدرناتنی لونا بخاطر اینکه بعدا مینهو کاری به کارش نداشته باشه اونو به آلمان فرستاد و به همه گفت اون مرده توی تصادف اما بعدش اون مجبور شد برگرده و دوباره پرونده ی مینهو رو با کاراموزای جدید باز کنه و بازهم ایندفعه مجبور میشن نقش بازی کنن،تهیونگ یکی از کاراموزای اون میشه رییس شرکت و لوناهم همسرش و مدیر عامل شرکت و یه روانشناس اما روانشناس مینهو که از درد عشق لونا بعد شنیدن خبر فوتش دیونه شده،اونا ملاقاتای زیادی داشتن اما نه به عنوان دوتا آشنا به عنوان دوتا غریبه،لونا اول میخواست اونو دستگیر کنه اما یه حسی تو قلبش این اجازه رو بهش نداد شاید این حس همون عشقی بود که باعث شد اسم مینهو رو بااسم جعلیش ثبت کنه، اما اون دیگه همسر تهیونگ شناخته شده بود،اما همینطور که قبلا گفتم لی باهوش و زرنگ بود،هیچ کس نمیتونست گولش بزنه پس فهمید اما ایندفعه دیگه به لونا اجازه ی رفتن نداد،اون حس کرده بود که لوناهم دوسش داره و ایندفعه دیگه اونم نتونست اصرار به رفتن کنه چون هرچی باشه مینهو پدر بچه ی توی شکمش بود،لونا اول نمیخواست اونو به دنیا بیاره ولی اصرار و عصبانیت مینهو مانع این کار شد و لونا مجبور شد اون بچه رو بدنیا بیاره،اون دوتا صاحب یه دختر کیوت شده بودن این عشق بینشونو بیشتر کرده و لوناهم از همین میترسید،نقشه ی دستگیری مینهو مونده بود رو هوا اما لونا سعی کرد ایندفعه تنها چیز مهم براش خانواده اش باشه،الان بعد این...
دیدگاه ها (۰)

ادامه ی خلاصه

یه فیک دلییی و یهویی:)))

خلاصه ی فیک فصل سه:مرگ زندگی یکی بود یکی نبود

سناریو درخواستیی:)))

پارت هشت لونا: اون اون مادرم بود اشکام رو پاک کردم و جواب دا...

ادامه ی داستان اوسیم اگه پارت قبلی رو ندیدید لینکشو این زیر ...

.︵୨୧ׅ︵. بعد از فرستادن پیام خداحافظی، گوشی رو روی تخت پرت کر...

پارت یازدهم با چیزی که دیدم خشکم زد یعنی یونگی با اون دوستهه...

پارت ده یونگی: لونا عزیزم این کیهکه همون لحظه یونا اومد یونا...

[پارت۲]لونا آروم به هوش اومدچیزی جز تاریکی ندیدمثل کصخلا خند...

#چندپارتیتو قطعا یه پسر انسان نما هستی!لینو/ا.تP:4مینهو تو ا...

dark life = 26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط