بوی پیاز داغ که بلند میشد یعنی دنیا هنوز امنه
💬بوی پیاز داغ که بلند میشد، یعنی دنیا هنوز امنه !
هر روز، تقریباً همون ساعت، من از راهرو باریک خونه عبور میکردم و قبل از اینکه به آشپزخونه برسم، میشد حدس بزنم مامان امروز چی برا ناهار درست کرده. عدسپلو وقتی صدای جلزولز روغن میومد و عطر زیره در هوا میپیچید، یا قورمهسبزی وقتی بوی سبزی سرخشده، مث دستِ سبزش دور خستگیهاش حلقه میزد.
یه روز، وسط همین بوی آشنا، فهمیدم مادر پیرتر شده. نه از روی چینِ دور چشمهاش، نه از روی سفیدی موهاش؛ از روی سینیِ چایی که دیگه با یه دست نمیتونست اون رو مثل قدیم بیصدا تا پذیرایی بیاره. سینی کمی لرزید، استکانها بههم خوردند و این صدای خفیف، از تهِ کودکی من چیزی رو شکست.
سالها، فکر میکردم مادر قراره همینطوری بمونه؛ محکم، همیشه بیدارتر از من، همیشه جلوتر از من. مثل ساعتِ دیواریِ توی آشپزخونه که عقربههاش میچرخن، اما خودِ ساعت هیچوقت تغییر نمیکنه. اما اون روز که دستش رو به لبه میز گرفت تا تعادلش رو حفظ کنه، ناگهان دیدم که ساعت هم خط برداشته.
مادرم لیوان چای رو گذاشت جلوم و لبخند زد:
– اینهم چای مخصوص عزیزِ خسته من.
من خندیدم، اما نگاهم روی رگهای برجسته پشت دستش جا موند. دستهایی که سالها کیسه برنج شسته بودن، پیاز خرد کرده بودن، دفتر مشقهام رو امضا کرده بودن و شبهای تب، پیشانیام رو لمس کرده بودن، حالا از حمل یک سینی ساده خسته میشدن.
اون عصر، وقتی صدای اذان از تلویزیون اومد و نور نارنجی غروب، کاشیهای آشپزخونه رو خطخطی کرد، ناگهان فکر کردم: «اگه یه روز بوی پیاز داغ برنگرده چی؟ اگه یه روز، این دستها دیگه قابلمه رو روی گاز نگذاره چی؟»
سایه همه مادران مستدام و روح آنان که در بین ما نیستند، شاد...🍏
هر روز، تقریباً همون ساعت، من از راهرو باریک خونه عبور میکردم و قبل از اینکه به آشپزخونه برسم، میشد حدس بزنم مامان امروز چی برا ناهار درست کرده. عدسپلو وقتی صدای جلزولز روغن میومد و عطر زیره در هوا میپیچید، یا قورمهسبزی وقتی بوی سبزی سرخشده، مث دستِ سبزش دور خستگیهاش حلقه میزد.
یه روز، وسط همین بوی آشنا، فهمیدم مادر پیرتر شده. نه از روی چینِ دور چشمهاش، نه از روی سفیدی موهاش؛ از روی سینیِ چایی که دیگه با یه دست نمیتونست اون رو مثل قدیم بیصدا تا پذیرایی بیاره. سینی کمی لرزید، استکانها بههم خوردند و این صدای خفیف، از تهِ کودکی من چیزی رو شکست.
سالها، فکر میکردم مادر قراره همینطوری بمونه؛ محکم، همیشه بیدارتر از من، همیشه جلوتر از من. مثل ساعتِ دیواریِ توی آشپزخونه که عقربههاش میچرخن، اما خودِ ساعت هیچوقت تغییر نمیکنه. اما اون روز که دستش رو به لبه میز گرفت تا تعادلش رو حفظ کنه، ناگهان دیدم که ساعت هم خط برداشته.
مادرم لیوان چای رو گذاشت جلوم و لبخند زد:
– اینهم چای مخصوص عزیزِ خسته من.
من خندیدم، اما نگاهم روی رگهای برجسته پشت دستش جا موند. دستهایی که سالها کیسه برنج شسته بودن، پیاز خرد کرده بودن، دفتر مشقهام رو امضا کرده بودن و شبهای تب، پیشانیام رو لمس کرده بودن، حالا از حمل یک سینی ساده خسته میشدن.
اون عصر، وقتی صدای اذان از تلویزیون اومد و نور نارنجی غروب، کاشیهای آشپزخونه رو خطخطی کرد، ناگهان فکر کردم: «اگه یه روز بوی پیاز داغ برنگرده چی؟ اگه یه روز، این دستها دیگه قابلمه رو روی گاز نگذاره چی؟»
سایه همه مادران مستدام و روح آنان که در بین ما نیستند، شاد...🍏
- ۱.۱k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط