نمیدانم چرا هر وقت حرفی از تو میشود

نمیدانم چرا هر وقت حرفی از تو میشود

من لام تا کام حرفی ندارم برای گفتن!!

شرمنده ام از تو

که این دوست داشتن ها را نمیتوانم فریاد بزنم!

شرمنده ام از تو ...که هستی اما ندارمت

خاطراتمان کوتاه است و صدای خنده هایت در گوشم

حرف تو که میشود من به رویایی میروم

شاید جای دورتر از آسمان هفتم

ورای تمام عشق های آسمانی

اما....عشق تو را من میدانم و خدا

تا اخر دنیا هم همینطور خواهد ماند

فقط من خواهم دانست و خدا

نمیدانم چه معامله ای دارد خدا با من

درست جایی که پشت کرده بودم

به تمام دنیا، تو را به من نشان داد!!

حرف تو که میشود به سکوتی عمیق میروم

یادم باشد اگر دیدمت بگویم :

خوب بلدی آدم را ساکت کنی!!
دیدگاه ها (۰)

خیلی راحت در چشم هایم نگاه کرد و گفت می خواهد برود.حرفی نزدم...

حالم خوب استاما لباس هاى سال گذشته ام درد مـــــى کندگوشواره...

من دلم میخواهد ‎باتو به سرزمین احساسم سفرکنم‎برایت عاشقانه ب...

✍[به هیچ چیز زیاد توجه نکن عزیزِ من دست هایت را بگذار داخلِ ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ان لبخند پریسا که نبض حیات من بود محو شد چشمانش نمیخندید جدی...

ان لحظه سر از پا نمی شناختم . پریسا برای من بود  ان چشمانش  ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط