𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖨 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗇𝗈 𝖼𝗁𝗈𝗂𝖼𝖾 ، 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗅𝗂𝗀𝗁𝗍
𝖯𝖺𝗋𝗍:④
دختر با بغض به پسر زل زد:
«اوکی اوکی، چجوری میخوای فرار کنی؟!»
پسرک دستاشو توهم گره زد:
«خب ببین فردا شب خواستگاریِ و ما باید صبح از این کشور خارجشیم، حالا چجوری برنامه ریزی کردم این مهمه
فردا ساعت 5:30 پرواز داریم به سمت نُروژ پس وسایلو جمع کن بتونیم در بریم»
دخترک اشکاشو پاک کرد:
«جونگکوک من میترسم بیا اینکارو نکنیم اصلا حاضرم ازدواج کنی با اون هرزه ولی ریسک نکنیم»
جونگکوک با اطمینان به دختر زل زد:
«تو به من اعتماد نداری؟!»
اِریکا لب زد:
«چرا چرا دارم ولی میترسم»
جونگکوک لبخند زد و دستایِ دخترک رو گرفت:
«نترس نور کوچولویِ من، جونگکوکت اینجاست!»
دختر دلهرهش از بین رفت لب زد:
«باشه باشه، بریم بخوابیم دیگه صبح باید زود پاشیم»
پسر خندید:
«آره باید فرار کنیم»
دخترک خندید و بلند شد:
«پاشو بینم بانمک!»
29 july 2026 ` 4:00
دخترک با آلارم گوشی چشماشو باز کرد..
سریع از جاش بلند شد..
چمدون رو برداشت و چیزای مهمو گذاشت توش..
بعد بیست مین همه کار هارو تند تند انجام داده بود..
پسرک هم تو این فاصله داشت دوش میگرفت..
<پنجسالبعد>
پنج سال گذشته بود..
جونگکوک و اِریکا صاحب یه پسر کوچولو شده بودن..
دیگه به زندگی کردن تو اُسلو¹ عادت کرده بودن..
اوه بله درست شنیدید پسر کوچولو ، درسته اِریکا درمان شد..
پدرِ جونگکوک بعد از شنیدن این خبر دیگه کاری به کارشون نداشت و از داشتن یه وارث از طرفِ پسرش خیالش راحت بود ، شش ماه بعد از پدربزرگ شدن فوت کرد..
دردناک بود..
پسرک خیلی وابسته پدرش بود..
ولی دیگه عادت کرده..
و بخاطر اینکه خاطراتِ پدرش زنده نشه به سئول برنگشت..
جونگکوک وارد خونه شد..
و پسرکش پرید بغلِ باباش و لب زد:
«عملیات انجام شد سرباز؟!»
جونگکوک به پسر کوچولوش خندید:
«بله بله، انجام شد قربان»
و احترام نظامی گذاشت و اسلحهای که قول داده بود واسه پسرش بخره رو از پشتش در آورد و بهش داد..
اِریکا صداشون کرد:
«هی نینی هایِ شیطون بیاید غذا سرد شد»
جونگکوک و جونگمین دویدن تا غذا بخورن..
و این بود داستان خانوادهِ خوشبخت جونگکوک..
اُسلو¹=پایتخت کشورِ نروژ
teh end
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁵⁰
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:³⁰
𝗋𝗉:²⁵
𝖺𝗆𝖺𝗋:⁵⁰⁰
👆🏻شرایط واسه فیک بعدی👆🏻
#کمپانی_ویکتور
𝖯𝖺𝗋𝗍:④
دختر با بغض به پسر زل زد:
«اوکی اوکی، چجوری میخوای فرار کنی؟!»
پسرک دستاشو توهم گره زد:
«خب ببین فردا شب خواستگاریِ و ما باید صبح از این کشور خارجشیم، حالا چجوری برنامه ریزی کردم این مهمه
فردا ساعت 5:30 پرواز داریم به سمت نُروژ پس وسایلو جمع کن بتونیم در بریم»
دخترک اشکاشو پاک کرد:
«جونگکوک من میترسم بیا اینکارو نکنیم اصلا حاضرم ازدواج کنی با اون هرزه ولی ریسک نکنیم»
جونگکوک با اطمینان به دختر زل زد:
«تو به من اعتماد نداری؟!»
اِریکا لب زد:
«چرا چرا دارم ولی میترسم»
جونگکوک لبخند زد و دستایِ دخترک رو گرفت:
«نترس نور کوچولویِ من، جونگکوکت اینجاست!»
دختر دلهرهش از بین رفت لب زد:
«باشه باشه، بریم بخوابیم دیگه صبح باید زود پاشیم»
پسر خندید:
«آره باید فرار کنیم»
دخترک خندید و بلند شد:
«پاشو بینم بانمک!»
29 july 2026 ` 4:00
دخترک با آلارم گوشی چشماشو باز کرد..
سریع از جاش بلند شد..
چمدون رو برداشت و چیزای مهمو گذاشت توش..
بعد بیست مین همه کار هارو تند تند انجام داده بود..
پسرک هم تو این فاصله داشت دوش میگرفت..
<پنجسالبعد>
پنج سال گذشته بود..
جونگکوک و اِریکا صاحب یه پسر کوچولو شده بودن..
دیگه به زندگی کردن تو اُسلو¹ عادت کرده بودن..
اوه بله درست شنیدید پسر کوچولو ، درسته اِریکا درمان شد..
پدرِ جونگکوک بعد از شنیدن این خبر دیگه کاری به کارشون نداشت و از داشتن یه وارث از طرفِ پسرش خیالش راحت بود ، شش ماه بعد از پدربزرگ شدن فوت کرد..
دردناک بود..
پسرک خیلی وابسته پدرش بود..
ولی دیگه عادت کرده..
و بخاطر اینکه خاطراتِ پدرش زنده نشه به سئول برنگشت..
جونگکوک وارد خونه شد..
و پسرکش پرید بغلِ باباش و لب زد:
«عملیات انجام شد سرباز؟!»
جونگکوک به پسر کوچولوش خندید:
«بله بله، انجام شد قربان»
و احترام نظامی گذاشت و اسلحهای که قول داده بود واسه پسرش بخره رو از پشتش در آورد و بهش داد..
اِریکا صداشون کرد:
«هی نینی هایِ شیطون بیاید غذا سرد شد»
جونگکوک و جونگمین دویدن تا غذا بخورن..
و این بود داستان خانوادهِ خوشبخت جونگکوک..
اُسلو¹=پایتخت کشورِ نروژ
teh end
𝗅𝗂𝗄𝖾:⁵⁰
𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝗍:³⁰
𝗋𝗉:²⁵
𝖺𝗆𝖺𝗋:⁵⁰⁰
👆🏻شرایط واسه فیک بعدی👆🏻
#کمپانی_ویکتور
- ۳۷۴
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط