تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم

✍ استاد شهریار
#عاشقانه
#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

بیا امشب  به بالینم  که  دل سوی سفر دارمگریبان پاره ام بنگر ...

به چشمان تو می بخشم همه دار و ندارم رابه لبخند تو می بازم هم...

چشم و چراغ دل منهوش و حواس من توییدل به دلت سپرده امترس و هر...

آغوش تو آرام ترین خانه ی دنیاستدست تو صمیمانه ترین شانه ی دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط