my love part 20
چشمام بیشتر از این باز نمیشد
یعنی من ۱۰ساعت بود که خواب بودم؟
پشمام
تنها کلمه ایی که از دهنم بیرون اومد همین بود
خواستم حرف بزنم
که در اتاق باز شد
جانی با حالی گرفته و خواب الود اومد تو سرش پایین
بود متوجه نشد که بیدار شدم
رو به مانا گفت
# هنوز به هوش نبومده؟
مانا سعی کرد نخنده گفت
*نمیدونم خودت نگاه کن
جانی سرش رو آورد بالا و منو نگاه کرد
با دو اومد سمتم و هرچی پلاستیک خرید که دستش بود رو انداخت رو زمین
دستم رو توی دستش گرفت و بوسه ارومی روش گذاشت که دلم غلنج رفت
گفت
# خداروشکر دختر میدونی چقدر نگرانت بودم؟
سرمو با شرمندگی انداختم پایین و گفتم
+ ببخشید واقعا. تو رو هم تو دردسر انداختم
سریع سرش تکون داد و گفت
# نههه اصلا اینطور نیست خوشحالم که بهوش
اومدی
لبخندی زدم و فکرم پر کشید سمت ایان
رو به مانا که با لبخند عمیقی مارو نگاه میکرد گفتم
+مانا. پس ایان کو؟
* نمیدونم حتما بیرونه بزار برم ببینم اونجاست با نه
جانی قبل اینکه مانا از در بره بیرون گفت
# نه اون رفت خیلی وقته رفته
سری تکون دادم نمیدونم چرا ولی ناراحت شدم
اروم بلند شدم و نشستم
گفتم
+ من باید برم خونه بچه ها ببخشید مانا میشه کمکم کنی؟
مانا بدون هیچ حرفی اومد سمتم و دستم و گرفت و کمک کرد تا بلند شم
رو به جانی گفتم
+ امم میگم میشه شب برای شیفت دیر تر بیام کافه؟
اخه باید برم حموم و یه ذره خستم
# نههه نیا اصلا امروز رو مرخصی رد میکنم واست تو برو خونه
لبخندی بهش زدم و به سمتش رفتم. اروم بغلش کردم واقعا ازش ممنون بودم اون در هرصورت با من مهربون بود
از بغلش اومد بیرون و مانا و وسایلم رو داد و رفتم سمت در که دیدم ایان از پشت در داره با حرص به جانی نگاه میکنه
وا مگه این نرفته بود؟
بی خیال رفتم سمتش و گفتم
+تو کجا بودی؟ کی اومدی؟
- همینجا بودم چطور ؟ جایی نرفته بودم که
وا یعنی جانی دروغ گفته بود؟
سری تکون دادم و بدون حرفی رفتم سمت در
رفتم سمت خونه
فردا باید بریم اردو از طرفی خوشحالم بخاطر خوشگذرونی
از طرفی ناراحتم بخاطر اینکه باید خودمو جای دوست دختر ایان جا بزنم
البته بدم نیستا ولی نمیدونم
ولش کن
یعنی من ۱۰ساعت بود که خواب بودم؟
پشمام
تنها کلمه ایی که از دهنم بیرون اومد همین بود
خواستم حرف بزنم
که در اتاق باز شد
جانی با حالی گرفته و خواب الود اومد تو سرش پایین
بود متوجه نشد که بیدار شدم
رو به مانا گفت
# هنوز به هوش نبومده؟
مانا سعی کرد نخنده گفت
*نمیدونم خودت نگاه کن
جانی سرش رو آورد بالا و منو نگاه کرد
با دو اومد سمتم و هرچی پلاستیک خرید که دستش بود رو انداخت رو زمین
دستم رو توی دستش گرفت و بوسه ارومی روش گذاشت که دلم غلنج رفت
گفت
# خداروشکر دختر میدونی چقدر نگرانت بودم؟
سرمو با شرمندگی انداختم پایین و گفتم
+ ببخشید واقعا. تو رو هم تو دردسر انداختم
سریع سرش تکون داد و گفت
# نههه اصلا اینطور نیست خوشحالم که بهوش
اومدی
لبخندی زدم و فکرم پر کشید سمت ایان
رو به مانا که با لبخند عمیقی مارو نگاه میکرد گفتم
+مانا. پس ایان کو؟
* نمیدونم حتما بیرونه بزار برم ببینم اونجاست با نه
جانی قبل اینکه مانا از در بره بیرون گفت
# نه اون رفت خیلی وقته رفته
سری تکون دادم نمیدونم چرا ولی ناراحت شدم
اروم بلند شدم و نشستم
گفتم
+ من باید برم خونه بچه ها ببخشید مانا میشه کمکم کنی؟
مانا بدون هیچ حرفی اومد سمتم و دستم و گرفت و کمک کرد تا بلند شم
رو به جانی گفتم
+ امم میگم میشه شب برای شیفت دیر تر بیام کافه؟
اخه باید برم حموم و یه ذره خستم
# نههه نیا اصلا امروز رو مرخصی رد میکنم واست تو برو خونه
لبخندی بهش زدم و به سمتش رفتم. اروم بغلش کردم واقعا ازش ممنون بودم اون در هرصورت با من مهربون بود
از بغلش اومد بیرون و مانا و وسایلم رو داد و رفتم سمت در که دیدم ایان از پشت در داره با حرص به جانی نگاه میکنه
وا مگه این نرفته بود؟
بی خیال رفتم سمتش و گفتم
+تو کجا بودی؟ کی اومدی؟
- همینجا بودم چطور ؟ جایی نرفته بودم که
وا یعنی جانی دروغ گفته بود؟
سری تکون دادم و بدون حرفی رفتم سمت در
رفتم سمت خونه
فردا باید بریم اردو از طرفی خوشحالم بخاطر خوشگذرونی
از طرفی ناراحتم بخاطر اینکه باید خودمو جای دوست دختر ایان جا بزنم
البته بدم نیستا ولی نمیدونم
ولش کن
- ۱۳۵
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط