" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۹۰
* پرش زمانی به بعد از ظهر *
ویو راوی
ساعت تعطیلی مغازه رسید و اخرین مشتری هم از مغازه خارج شد و نورا به سمت در رفت و تابلو روی در رو به سمت
* تمام شد *
برگردوند و برگشت پشت پیشخوان و کش و قوسی به بدنش داد و گفت
+اخ اخ کمرممم........... چه زود ساعت ۴ شد
نورا بعد از اینکه مغازه کاملا تعطیل کرد به خونه برگشت و بعد از اینکه لباس هاشو عوض کرد به آشپزخونه رفت تا شام دیشب رو گرم کنه
یک ساعت گذشت و نورا مشغول چیدن میز شام بود که با صدای باز شدن در متوجه شد که تهیونگ بلاخره برگشته و با ذوق به سمت در رفت
+ سلاممم .......خسته نباشی
_ سلام ......توام خسته نباشی
تهیونگ بعد از اینکه کفشش رو دراورد و توی جا کفشی گذاشت ، به سمت نورا اومد که نورا گفت
+نچ نچ .........اول باید بری لباساتو عوض کنی بعد بری دوش بگیری تا اونموقع هم من شام رو اماده میکنم
تهیونگ خنده ای کرد و به سمت اتاق رفت و نورا هم بعد از اینکه مطمئن شد تهیونگ به حموم رفته به سمت آشپزخونه رفت و میز شام کامل چید و غذا ها رو توی ظرف های مخصوص ریخت و روی میز شام گذاشت
+خب ...تموم شد
به محض اینکه چیدن میز تموم شد تهیونگ از اتاق خارج شد و به سمت میز شام اومد
_ به به .......چه کرده خانوم قشنگم
نورا خندهای ارومی کرد و گفت
+ کاری نکردم .......میدونستم خیلی گرسنه ای ، دیروز که شام نخوردی از صبح هم گرسنه موندی
تهیونگ پشت میز نشست و نورا هم دقیقا روبه روی تهیونگ ، پشت میز نشست و هر دو مشغول خوردن غذا شدن
چند دقیقه گذشت و تهیونگ در حالی که غذا میخورد گفت
_ خیلی ....خوشمزه شده
+نوش جونت ............اینا رو برای شام دیشب اماده کرده بودم ، دیگه تو که خوابیدی نگه داشتم برای شام امشب
_ واقعا ببخشید دیشب اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد ........از وقتی کریسمس تموم شده یه جوره دیگه دارن سخت میگیرن
+ اشکالی نداره بلاخره خسته شدی .......راستی گفتی سخت میگیرن یاد یه چیزی افتادن ......امروز صبح دو تا سرباز اومدن یه برگه ای رو دادن بعد رفتن
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و گفت
_ چه برگه ای بود ؟
+نمیدونم ، هر چی بیشتر میخوندم بیشتر نمیفهمیدم
_ خب بعد از شام بده ببینم چی بود
+باشه
چند دقیقه گذشت و شامشون تموم شد و به کمک هم میز شام رو جمع کردن و چایی که نورا از قبل آماده کرده بود رو توی فنجون ریخت و بعد هر دو به سمت مبل رفتن
نورا برگه ای که صبح بهش داده بودن رو به تهیونگ داد و بعد خودش فنجون چایی رو برداشت و به همراه شیرینی کنار ظرفش مشغول خوردن شد
چند ثانیه گذشت و نورا متوجه اخم ریزی که میون ابروهای تهیونگ شکل گرفته و رفته به رفته داره بیشتر میشه ، شد و گفت
+تهیونگ چی شده ؟
تهیونگ بدو اینکه نگاهش رو از روی برگه برداره گفت
_ نوشته که باید مغازه رو به اسم دولت بزنیم
+چیییی ؟
نورا تا خواست چیزی بگه زنگ تلفن مانع شد و تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت که ..........................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۹۰
* پرش زمانی به بعد از ظهر *
ویو راوی
ساعت تعطیلی مغازه رسید و اخرین مشتری هم از مغازه خارج شد و نورا به سمت در رفت و تابلو روی در رو به سمت
* تمام شد *
برگردوند و برگشت پشت پیشخوان و کش و قوسی به بدنش داد و گفت
+اخ اخ کمرممم........... چه زود ساعت ۴ شد
نورا بعد از اینکه مغازه کاملا تعطیل کرد به خونه برگشت و بعد از اینکه لباس هاشو عوض کرد به آشپزخونه رفت تا شام دیشب رو گرم کنه
یک ساعت گذشت و نورا مشغول چیدن میز شام بود که با صدای باز شدن در متوجه شد که تهیونگ بلاخره برگشته و با ذوق به سمت در رفت
+ سلاممم .......خسته نباشی
_ سلام ......توام خسته نباشی
تهیونگ بعد از اینکه کفشش رو دراورد و توی جا کفشی گذاشت ، به سمت نورا اومد که نورا گفت
+نچ نچ .........اول باید بری لباساتو عوض کنی بعد بری دوش بگیری تا اونموقع هم من شام رو اماده میکنم
تهیونگ خنده ای کرد و به سمت اتاق رفت و نورا هم بعد از اینکه مطمئن شد تهیونگ به حموم رفته به سمت آشپزخونه رفت و میز شام کامل چید و غذا ها رو توی ظرف های مخصوص ریخت و روی میز شام گذاشت
+خب ...تموم شد
به محض اینکه چیدن میز تموم شد تهیونگ از اتاق خارج شد و به سمت میز شام اومد
_ به به .......چه کرده خانوم قشنگم
نورا خندهای ارومی کرد و گفت
+ کاری نکردم .......میدونستم خیلی گرسنه ای ، دیروز که شام نخوردی از صبح هم گرسنه موندی
تهیونگ پشت میز نشست و نورا هم دقیقا روبه روی تهیونگ ، پشت میز نشست و هر دو مشغول خوردن غذا شدن
چند دقیقه گذشت و تهیونگ در حالی که غذا میخورد گفت
_ خیلی ....خوشمزه شده
+نوش جونت ............اینا رو برای شام دیشب اماده کرده بودم ، دیگه تو که خوابیدی نگه داشتم برای شام امشب
_ واقعا ببخشید دیشب اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد ........از وقتی کریسمس تموم شده یه جوره دیگه دارن سخت میگیرن
+ اشکالی نداره بلاخره خسته شدی .......راستی گفتی سخت میگیرن یاد یه چیزی افتادن ......امروز صبح دو تا سرباز اومدن یه برگه ای رو دادن بعد رفتن
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و گفت
_ چه برگه ای بود ؟
+نمیدونم ، هر چی بیشتر میخوندم بیشتر نمیفهمیدم
_ خب بعد از شام بده ببینم چی بود
+باشه
چند دقیقه گذشت و شامشون تموم شد و به کمک هم میز شام رو جمع کردن و چایی که نورا از قبل آماده کرده بود رو توی فنجون ریخت و بعد هر دو به سمت مبل رفتن
نورا برگه ای که صبح بهش داده بودن رو به تهیونگ داد و بعد خودش فنجون چایی رو برداشت و به همراه شیرینی کنار ظرفش مشغول خوردن شد
چند ثانیه گذشت و نورا متوجه اخم ریزی که میون ابروهای تهیونگ شکل گرفته و رفته به رفته داره بیشتر میشه ، شد و گفت
+تهیونگ چی شده ؟
تهیونگ بدو اینکه نگاهش رو از روی برگه برداره گفت
_ نوشته که باید مغازه رو به اسم دولت بزنیم
+چیییی ؟
نورا تا خواست چیزی بگه زنگ تلفن مانع شد و تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت که ..........................
- ۳۱۹
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط