Part

Part2.
کافه رو بستم و راه افتادم... حس کردم یکی داره تعقیبم میکنه به خاطر همینن سریع تر راه افتادم ولی یهو یه مرد با ماسک سیاه اومدم جلوم و با دستمال تو دستش بیهوشم کرد...

"فلش بک به ته"
تصمیم گرفتم اون دختره رو بدزدم و برده خودم بکنمش وای به جونگکوک نمیگم چون مطمعنم باهام بحث میکنه؛ راه افتادم و دیدم داره کافه رو می‌بنده که از موقعیت استفاده کدوم و بیهوشش کردم...

"ویو ات"
با سردرد بهوش اومدن و دیدم تو یه اتاق بزرگ با تم مشکیم...
+اهاییی من کجامممم(داد و جیغ)
یهو همون پسره تو کافه اومد
_ به به کوچولو بالاخره بیدار شدی(پوزخند)
+تو کی هستییی و چرا منو آوردی اینجا
_ من از الان اربابتم و تو برده کوچولو منی پرنسس(نیشخند)
+ولم کننننن(گریه و داد)
_ نه نه تو از الان مال منی پرنسس کوچولو...
اگه بخوای زیاد حرف بزنی شکنجه میشی(پوزخند)
پس بهتره حرف نزنی

ات حرفی نزد و فقط با سر و با غم تایید کرد که پیشش میمونه
_خوبه کوچولو... من قوانین رو بهت میگم
۱ حق نداری زیاد حرف بزنی
۲فکر فرار به سرت بزنه شکنجه میشی
۳هرکار بگم فقط میگی چشم
۴ بهم ارباب میگی
۵حق نداری پاتو از عمارت بیرون بزاری
۶ حق نداری صداتو برا من بلند کنی
۷ اگه کار اشتباهی کنی شکنجه میشی
۸ بد حرف زدن ممنوع
+تموم شد؟
_اره(سرد)
+خیلی تاثیر گذار بود(خنده)
_ قانون شماره یک(عصبی)‌فک کنم گفته بورن زیا حرف نزنی ها(داد)
+خیلی از دادش ترسیدم: ببخشید ارباب
_ خوبه زود یاد گرفتی
+ببخشید فقط اسمتون چیه؟
دیدگاه ها (۱۷)

اگه میخواید پارت بعد رو بزارم ایشون رو فالو کنیدhttps://wisg...

من اومدممممم

Part1. ...

امروز در راهرو دیدمش که با یکی از بچه‌های تیم فوتبال صحبت می...

⭐🪼💫رمان عشق خواستنی💫🪼⭐ اتم و ۲۰ سالمه من جونکوک مافیام و ۲۴ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط