شهید محمد حسین عزیزی
شهید محمد حسین عزیزی
یک بانو از اهل خانواده شهادتش تمام شد؛ تلاش کادر درمان نتیجه نداد. پرستارها صورتشان را در دستانشان پنهان کرده بودند و همچنان که اشک میریختند، رفتند سراغ مصدوم دیگری.
همزمان که کادر درمان مشغول بودند، رفتم سمت جوانی که روی تخت افتاده بود. رعنا و دلربا و قدی بلند، سیمای دلنشین با تهریش؛ خلاصه خیلی جوان بود. صورتش هنوز آن زیبایی را داشت، حتی در میان خون و خاک و زخمهای بیشمار. گویا پا نداشت و بدنش زخمهای عمیقی داشت و برای پر کشیدن آماده آماده بود.
متخصص طب اورژانس بالای سرش بود. تمام تلاشش را میکرد. دستگاهها کار میکردند. دارو تزریق میشد. اما...
«محمدحسین عزیزی.»، این اسمی بود که از زبان دوستان و بستگان و امدادگران میشنیدم. ناگهان اسمش یادم آمد. بستگانش همیشه ذکر خیرش را میگفتند. نامآشنایی در شفت بودند؛ حامد، یکی از بستگان شهید که من میشناختمش، میگفت: عثماوندانای نبود که به آنها مراجعه کند و کمکش نکرده باشند، دستودل باز بودند؛ کمک میکردند. زادهای در سرزمین امامزادگان ابراهیم و اسحاق علیهمالسلام؛ بااینحال، وقتی نامش را شنیدم، حس کردم همه چیز آشناست. مثلاینکه سالهاست میشناسمش.
با دیدن جوان پرپر شده روی تخت، ناله خانوادهها و اشک گوشه چشم پزشکان و پرستاران، ناگهان بغضی گلویم را گرفت از این حمله ناجوانمردانه. از اینکه جنایتکاران و اشقیالاشقیای زمانه به منطقه مسکونی حمله کرده و گلهایی را پرپر کرده. از اینکه آینده خانوادهای نابود شده. این نخستین دیدارم با یک شهید بود. شهیدی از بیشمار شهدای جنگ رمضان. شهدایی که روزهایش را با روزه و شبهایش را با الهی العفو رمضانه سپری کرده بود
#شهدا
#شهدا
یک بانو از اهل خانواده شهادتش تمام شد؛ تلاش کادر درمان نتیجه نداد. پرستارها صورتشان را در دستانشان پنهان کرده بودند و همچنان که اشک میریختند، رفتند سراغ مصدوم دیگری.
همزمان که کادر درمان مشغول بودند، رفتم سمت جوانی که روی تخت افتاده بود. رعنا و دلربا و قدی بلند، سیمای دلنشین با تهریش؛ خلاصه خیلی جوان بود. صورتش هنوز آن زیبایی را داشت، حتی در میان خون و خاک و زخمهای بیشمار. گویا پا نداشت و بدنش زخمهای عمیقی داشت و برای پر کشیدن آماده آماده بود.
متخصص طب اورژانس بالای سرش بود. تمام تلاشش را میکرد. دستگاهها کار میکردند. دارو تزریق میشد. اما...
«محمدحسین عزیزی.»، این اسمی بود که از زبان دوستان و بستگان و امدادگران میشنیدم. ناگهان اسمش یادم آمد. بستگانش همیشه ذکر خیرش را میگفتند. نامآشنایی در شفت بودند؛ حامد، یکی از بستگان شهید که من میشناختمش، میگفت: عثماوندانای نبود که به آنها مراجعه کند و کمکش نکرده باشند، دستودل باز بودند؛ کمک میکردند. زادهای در سرزمین امامزادگان ابراهیم و اسحاق علیهمالسلام؛ بااینحال، وقتی نامش را شنیدم، حس کردم همه چیز آشناست. مثلاینکه سالهاست میشناسمش.
با دیدن جوان پرپر شده روی تخت، ناله خانوادهها و اشک گوشه چشم پزشکان و پرستاران، ناگهان بغضی گلویم را گرفت از این حمله ناجوانمردانه. از اینکه جنایتکاران و اشقیالاشقیای زمانه به منطقه مسکونی حمله کرده و گلهایی را پرپر کرده. از اینکه آینده خانوادهای نابود شده. این نخستین دیدارم با یک شهید بود. شهیدی از بیشمار شهدای جنگ رمضان. شهدایی که روزهایش را با روزه و شبهایش را با الهی العفو رمضانه سپری کرده بود
#شهدا
#شهدا
- ۱.۵k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط