حکایته خودمه صبحی یکی از دوستان توی کپشن که گذاشته بود یه

حکایته خودمه صبحی یکی از دوستان توی کپشن که گذاشته بود یه غریبه ی میخام که فقط بشنوه گوش بده از صدتا غریبه غریبه تریه ناشناس بدون عیار که از همه چی براش بگم من در جوابش گفتم خدا هست چرا غریبه ولی اون حالشو من نداشتم درکش نکرده بودم تا اینکه حالم دگرگون شد نه میتونستم بحرفم نه گریه کنم یه بغض یه حالت خفگی از مردن بدتر خفه ام کرده اون بنده ی خدا حق داشت منم هیچی نتونستم به خدای خودم بگم وقتی اون میبینه چه نیازی به گفتن منه🥹
دیدگاه ها (۵)

فیک تهیونگ

My lovely neighbor part : 74

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 23بچه ها من متوجه شد...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_12ویو میراچشمم به کسی افت...

گاهی وقتا هوای مرگ سراغمو میگیره هوایی که میشه حسش کرد...گاه...

بیوگرافی

(پیتر دوست پسرت پارت ۱)

خدایا میشه کمی باهات خلوت کنم؟وقتشو داری؟خدا:من همیشه کنارت...

{ love } part 12

Mafias Stepdaughter

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط