in your eyes

#in_your_eyes
part_57


ویو کایلا

احتمالاً بیاد دنبالم.
ولی مهم نیست
چون من از اون لجبازترم.
شروع کردم به جمع کردن چند تا از وسایلم . چند دست لباس و وسایل شخصی‌مو برداشتم ، بیشتر از این لازم نداشتم . هر چیزی که واقعاً بهش احتیاج داشتم ، توی عمارت بود.

بعد از اینکه کارم تموم شد ، چمدون کوچیکمو گذاشتم یه گوشه‌ی اتاق و رفتم پایین.
به آجوما کمک کردم غذا رو بیاره .
چند دقیقه بعد کوک اومد و کنارم نشست . مشغول خوردن شدیم.
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.
حتی بهش نگاه هم نکردم ، تمام تمرکزم رو گذاشته بودم روی غذا ، نه روی اون.
بعد از ناهار گفت برای یه سری کار میره شرکت و برمی‌گرده.
همین که رفت ، فرصت رو از دست ندادم . رفتم بالا ، آماده شدم و گوشی رو برداشتم به کوک زنگ زدم
چند بوق خورد تا برداشت.

کوک: جانم؟
کایلا: کی میای؟
کوک: نیم ساعت دیگه.
کایلا: آها… باشه.

چند ثانیه سکوت کردم بعد مستقیم گفتم:
کایلا: من دارم میرم عمارت ، چند روزی.

لحنش عوض شد.
کوک: چی؟
کایلا: شنیدی که.
کوک: کایلا لطفاً اذیت نکن . مگه همین امروز باهم حرف نزدیم؟
کایلا: چه ربطی داره؟ مگه می‌خوان بدزدنم؟

کلافه هوفی کشیدم و تند اضافه کردم:
کایلا: تنهایی بهت خوش بگذره آقای جئون!

و قبل از اینکه جواب بده ، تماس رو قطع کردم.

همش میگه خطرناکه ، دیوونه‌ شدم واقعا!
هوف!
رفتم پایین ، سوار ماشین شدم و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم ، به سمت عمارت حرکت کردیم.

______________________________________
ویو کوک

داخل اتاق کارم با تهیونگ مشغول صحبت بودیم که گوشیم زنگ خورد . اسم کایلا روی صفحه افتاد.

رو به تهیونگ گفتم:
یه لحظه.

تماس رو جواب دادم . چند جمله‌ی معمولی گفت… بعد ناگهانی گفت می‌خواد چند روز بره عمارت.

مخالفت کردم.
بحث کوتاهی شد و قبل از اینکه بتونم حرف آخرمو بزنم ، تماس رو قطع کرد.

چند ثانیه به گوشی خیره موندم… بعد یه خنده‌ی کوتاه و ناباورانه کردم.

رو به تهیونگ با خنده گفتم:
خواهرت گوشی رو روم قطع کرد.

شونه‌ای بالا انداختم:
میگه می‌خواد چند روز بیاد عمارت.

تهیونگ خندید:
ببینم باهاش چی کار کردی؟ اون همین‌جوری از دستت در نمی‌ره.

لحظه‌ای فکر کردم. لب‌هام رو جمع کردم و با تردید گفتم:
شاید… به خاطر اینه که بوسیدمش؟

ابروهای تهیونگ بالا رفت و خنده‌ش پررنگ‌تر شد.
جدی میگی؟ کایلا بخاطر همین باهات قهر کرده‌ها!
هوفی کشیدم:
واقعا نمیدونم
ولی خب ... دست خودم نبود
حس میکردم اگه اون‌کارو نکنم پشیمون شم
تهیونگ دستی به شونم کشید:
من کایلا رو خوب میشناسم
یه کوچولو بهش زمان بده
شاید باید یکم بهش فکر کنه؟
اون خیلی لجباز و یه دنده اس خودتم اینو بهتر از من میدونی...


سلام خوشگلااااا بالاخره پارت گذاشتم
فعلا همینو قبول کنین چون انقدر تونستم بنویسم
پارت های گزارش شده روهم اوکی میکنم و بعدا میزارم دوباره داخل هایلایت ها

❤️🙂‌‌‌‌...
۳ باز گزارش شده🗿

شرط=
۲۶۰ لایک
۱۰۰ کامنت
۱۰۰ بازنشر "علامت کنار ذخیره"


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱۶)

☆خانومی فالوشه☆@hana.s.m.b

شات کنیم خوشگله؟تا ۲۴ ساعت میمونه🍒🐾"آمارت بالای ۱۰۰ باشه"

in your eyes

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط