بهار که میرسد انگار همهچیز قرار است از نو شروع شود در
بهار که میرسد، انگار همهچیز قرار است از نو شروع شود؛ درختها جوانه میزنند، هوا نرمتر میشود، پرندهها دوباره آواز میخوانند و خیابانها بوی تازگی میگیرند. اما گاهی وسط همین همه زیبایی، حال دل آدم خوب نیست. انگار بهار از پنجره میآید تو، اما قلب آدم هنوز زمستان است.
گاهی آدم از خودش میپرسد: «چطور ممکن است همهچیز اینقدر سبز و زنده باشد، اما من اینقدر خسته و بیحال؟»
حقیقت این است که حالِ خوب، همیشه با فصلها هماهنگ نمیشود. بهار میتواند بیرون شروع شده باشد، اما برای بعضیها، بهار درون کمی دیرتر میرسد.
اشکالی هم ندارد اگر در فصل شکوفهها، تو حوصله نداشته باشی. لازم نیست بهخاطر عکسهای شاد و لبخندهای بیوقفهی دیگران، خودت را مجبور به خوشحال بودن کنی. بهار فقط سبزه و گل نیست؛ گاهی فرصتِ استراحت است برای دلی که مدتهاست جنگیده، خسته شده، و حالا فقط میخواهد کمی آرام باشد.
گاهی آدم از خودش میپرسد: «چطور ممکن است همهچیز اینقدر سبز و زنده باشد، اما من اینقدر خسته و بیحال؟»
حقیقت این است که حالِ خوب، همیشه با فصلها هماهنگ نمیشود. بهار میتواند بیرون شروع شده باشد، اما برای بعضیها، بهار درون کمی دیرتر میرسد.
اشکالی هم ندارد اگر در فصل شکوفهها، تو حوصله نداشته باشی. لازم نیست بهخاطر عکسهای شاد و لبخندهای بیوقفهی دیگران، خودت را مجبور به خوشحال بودن کنی. بهار فقط سبزه و گل نیست؛ گاهی فرصتِ استراحت است برای دلی که مدتهاست جنگیده، خسته شده، و حالا فقط میخواهد کمی آرام باشد.
- ۲۱۳
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط