"دوستت دارم."
"دوستت دارم."
پسر جوان خنده ی خسته ای کرد.
"اشتباه میکنی."
"محض رضای خدا.. چرا باورم نمیکنی؟ هفت سال شده.."
نگاهش را از کانتر گرفت و به او چشمان سیاه مرد دوخت.
"تو عاشق نسخهای از من شدی که وجود نداره..."
"پس اون دختری که هنوز بعد از این همه سال توی قلبت زندگی میکنه چی؟ اون وجود داره؟"
سکوت میانشان حاکم شد، فقط نگاه های عمیق و مرددی بینشان رد و بدل میشد.
پسر جوان پلکهایش را بست.
"نه... اون هم مدتهاست رفته..."
"پس چرا هنوز نمیذاری بره؟"
لبخند تلخی روی لبش نشست.
"چون بعضی آدما رو دوست نداری که مال تو بشن. رویاشون برای ادامه ی زندگی کافیه."
"و من؟"
نگاهش لرزید.
"تو دیر رسیدی."
مرد تلخخنده ای کرد...
"دیر برای چی؟"
پسر جوان آهسته گفت:
"برای نجات دادن کسی که سالها پیش غرق شده بود."
-خورشید
برای A عزیز🌾
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک
پسر جوان خنده ی خسته ای کرد.
"اشتباه میکنی."
"محض رضای خدا.. چرا باورم نمیکنی؟ هفت سال شده.."
نگاهش را از کانتر گرفت و به او چشمان سیاه مرد دوخت.
"تو عاشق نسخهای از من شدی که وجود نداره..."
"پس اون دختری که هنوز بعد از این همه سال توی قلبت زندگی میکنه چی؟ اون وجود داره؟"
سکوت میانشان حاکم شد، فقط نگاه های عمیق و مرددی بینشان رد و بدل میشد.
پسر جوان پلکهایش را بست.
"نه... اون هم مدتهاست رفته..."
"پس چرا هنوز نمیذاری بره؟"
لبخند تلخی روی لبش نشست.
"چون بعضی آدما رو دوست نداری که مال تو بشن. رویاشون برای ادامه ی زندگی کافیه."
"و من؟"
نگاهش لرزید.
"تو دیر رسیدی."
مرد تلخخنده ای کرد...
"دیر برای چی؟"
پسر جوان آهسته گفت:
"برای نجات دادن کسی که سالها پیش غرق شده بود."
-خورشید
برای A عزیز🌾
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک
- ۷۸۶
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط