درس اول

درس اول؛
بابا اب داد..ما سیراب شدیم.
بابا نان داد ما سیر شدیم..
اکرم و امین چه قدر سیب و انار داشتند
در سبد مهربانی شان و..
وکوکب خانم چه قدر مهمان نواز بود ..
و چه قدر همه منتظر آمدن حسنک بودند...

کوچه پس کچه های کودکی را به
سرعت طی کردیم و در زندگی گم شدیم.
همه زیبایی ها رنگ باخت!
و در زمانه ی که زمین درحال
گرم شدنه قلبمون یخ زد!
نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته..
دیگر باران با ترانه نمیبارد!
و ما کودکان دیروز دلتنگ شدیم..
زرد شدیم..پژمردیم..
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد..

و سالهاست وقتی پشت سرمان را
نگاه میکنیم جز ردپایی از خاطرات
خوش بچگی نمی یابیم و در ذهنمان
جز همهمه ...
زنگ تفریح طنین صدایی نیست..!
و امروز چقدر دلتنگ ان روزها ییم
و هرگز نفهمیدیم..
چرا برای بزرگ شدن این همه
بی تاب بودیم ...
دیدگاه ها (۴)

و خداوند عشق را آفرید،برای لمسِ احساس یک دوست داشتن،برای اطم...

ترسم از آدم هاییه که مثلتاکسی باهات برخورد می کنن!آدم هایی ک...

🍂تلاش برای خشنودی و راضی نگه داشتن اطرافیان ...🍂زندگی در گذش...

می‌شود هایت را لیست ڪن و وقت بگذارو برای بزرگیت برای وسعت رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط