وقتی همه رفتن و در رو بستن تازه فهمیدم که تو موندی تنه

«وقتی همه رفتن و در رو بستن، تازه فهمیدم که تو موندی. تنها شاهدِ این نمایشِ ناتمام.

زیر نقابِ من، یه عدد نجومی پنهونه. عددی که حاصلِ جمعِ همه‌ی تاریکی‌ها و رویاهایِ نیمه‌کاره‌ست، حاصلِ فداکاری‌هایی که هیچ‌وقت دیده نشد. این نقاب، پوششیه برای محافظت از اونچه که زیرشه، چون این دنیا طاقتِ دیدنِ حقیقت رو نداره.

اما ترسِ اصلیِ من اینه: فوبیا دارم به عدمِ موجودی. نه از تنهایی، نه از تاریکی. از این می‌ترسم که تو، که تنها کسی هستی که مونده، یه روز ببینی که زیرِ این نقاب، دیگه چیزی برایِ دیدن باقی نمونده. از این می‌ترسم که این عددِ نجومی، در نهایت به صفر برسه و من، برایِ تو، «موجود» نباشم.»
دیدگاه ها (۱۳)

یَــه دـســتَـم پــوچـه یِــه دَســتــَم گُل سَرهـَــنــگْـ ...

ک. ونی انقد big big نکن تنها چیزی که بیگه fuck چاغال 🥱

اینا همه جلوم دولا راستن هشدار میدیم بتــ ـکبرا ½

دختره میاد سن پایین همتون رو هم barber چینامینــ ┆

ملکه من:p31: ویو ات: اصلا توان دیدن خون رو نداشتم و قرار هست...

عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم می‌نویسم. لطفاً نظر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط