قفسِ طلایی (Golden Cage)
قفسِ طلایی (Golden Cage)
P.2
جیمین:آه از دست تو کوک از دست تو...امیدوارم نظرت عوض شه اون بچه گناه داره
کوک:هیونگگ لطفا بس کن
جیمین:آه کوک اوکی دیگه کاریت ندارم ولی پشیمون میشی
کوک:اوک میبینیم
جیمین:می بینیم
.....
سر میز شام بود ا.ت استرس داشت و منتظر یه فرصت بود تا حرفشو بزنه که دیگه کلافه شد و تصمیم گرفت حرفشو بزنه
ا.ت:مامان و بابا من میخوام ازدواج کنم
م ا.ت:چی
ب ا.ت:زده به سرت دختره احمق میفهمی داری چی میگی
ا.ت:هرچی شما نمیتونین جلومو بگیرین منو کوک همون دوست داریم و قراره ازدواج کنیم و اون مافیای بزرگ جئون جونگ کوکه شما نمیتونین جلوشو بگیرین
م ا.ت: واقعا فکر کردی اون دوست داره خوش خیال تو چی داری که اون دوست داشته باشه ها اون تورو برای منافع خودش میخواد
ب ا.ت:ولش کن خانم بزار ازدواج کنه بره هربلایی میخواد سرش بیاد به ما ربطی نداره از اولشم باید میزاشتیمش پرورشگاه
ا.ت:خیلی بدین....اون همچین آدمی نیست مطمئنم اون دوستم داره اون مثل شما نیست حالا که راضین بهش خبر میدم و ازدواج میکنیم
ب ا.ت:باشه هرجور راحتی
م ا.ت:بدبخت*خنده
با حرص از سر میز بلند شدم و رفتم اتاقم شماره کوکو گرفتم که بعد چند بوق جواب داد
کوک:بله پرنسس
ا.ت:کوکی...با مامان بابام حرف زدم
کوک:چیشد
ا.ت:راضی شدن
کوک:خوبه پس ترتیب عروسی رو میدم
ا.ت:باشه.....کوک
کوک:بله
ا.ت کمی سکوت کرد وبعد با تردید پرسید
ا.ت:تو..واقعا دوسم داری دیگه نه؟
کوک:معلومه که اره پیشی خانم
ا.ت:آا باشه منم دوست دارم جناب خرگوش
کوک:*خنده
کوک:باشه پرنسس من میرم به تدارکات برسم بعدا بهت خبر میدم
ا.ت:باشه ولی عروسی کیه؟
کوک:آمممم... دو روز دیگه
ا.ت:خیلی زود نیست؟
کوک:نه خیلیم دیره
ا.ت:باشه پس به مامانم اینا میگم
کوک:باشه پیشی خانم فعلا
ا.ت:فعلا
و قطع کرد ولی دلشوره عجیبی به دل ا.ت افتاده بود حس عجیبی داشت انگار که مطمئن بود قراره اتفاق بدی بی افته
....
کوک:هه بچه
&کی بود ددی
کوک:هیچکس یه بچه احمق
&و مزاحم..ولش کن بیا به کارمون ادامه بدیم *با عشوه
کوک:حتما*نیشخند
با دستش به پاش زد و
کوک:بیا پشین اینجا
&چشم.
......
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
P.2
جیمین:آه از دست تو کوک از دست تو...امیدوارم نظرت عوض شه اون بچه گناه داره
کوک:هیونگگ لطفا بس کن
جیمین:آه کوک اوکی دیگه کاریت ندارم ولی پشیمون میشی
کوک:اوک میبینیم
جیمین:می بینیم
.....
سر میز شام بود ا.ت استرس داشت و منتظر یه فرصت بود تا حرفشو بزنه که دیگه کلافه شد و تصمیم گرفت حرفشو بزنه
ا.ت:مامان و بابا من میخوام ازدواج کنم
م ا.ت:چی
ب ا.ت:زده به سرت دختره احمق میفهمی داری چی میگی
ا.ت:هرچی شما نمیتونین جلومو بگیرین منو کوک همون دوست داریم و قراره ازدواج کنیم و اون مافیای بزرگ جئون جونگ کوکه شما نمیتونین جلوشو بگیرین
م ا.ت: واقعا فکر کردی اون دوست داره خوش خیال تو چی داری که اون دوست داشته باشه ها اون تورو برای منافع خودش میخواد
ب ا.ت:ولش کن خانم بزار ازدواج کنه بره هربلایی میخواد سرش بیاد به ما ربطی نداره از اولشم باید میزاشتیمش پرورشگاه
ا.ت:خیلی بدین....اون همچین آدمی نیست مطمئنم اون دوستم داره اون مثل شما نیست حالا که راضین بهش خبر میدم و ازدواج میکنیم
ب ا.ت:باشه هرجور راحتی
م ا.ت:بدبخت*خنده
با حرص از سر میز بلند شدم و رفتم اتاقم شماره کوکو گرفتم که بعد چند بوق جواب داد
کوک:بله پرنسس
ا.ت:کوکی...با مامان بابام حرف زدم
کوک:چیشد
ا.ت:راضی شدن
کوک:خوبه پس ترتیب عروسی رو میدم
ا.ت:باشه.....کوک
کوک:بله
ا.ت کمی سکوت کرد وبعد با تردید پرسید
ا.ت:تو..واقعا دوسم داری دیگه نه؟
کوک:معلومه که اره پیشی خانم
ا.ت:آا باشه منم دوست دارم جناب خرگوش
کوک:*خنده
کوک:باشه پرنسس من میرم به تدارکات برسم بعدا بهت خبر میدم
ا.ت:باشه ولی عروسی کیه؟
کوک:آمممم... دو روز دیگه
ا.ت:خیلی زود نیست؟
کوک:نه خیلیم دیره
ا.ت:باشه پس به مامانم اینا میگم
کوک:باشه پیشی خانم فعلا
ا.ت:فعلا
و قطع کرد ولی دلشوره عجیبی به دل ا.ت افتاده بود حس عجیبی داشت انگار که مطمئن بود قراره اتفاق بدی بی افته
....
کوک:هه بچه
&کی بود ددی
کوک:هیچکس یه بچه احمق
&و مزاحم..ولش کن بیا به کارمون ادامه بدیم *با عشوه
کوک:حتما*نیشخند
با دستش به پاش زد و
کوک:بیا پشین اینجا
&چشم.
......
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
- ۳.۰k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط