چند پارتی تهیونگ p
چند پارتی تهیونگ p⁴
___تهیونگ ویو___
اینکه....نسبت به سهبوم بی اهمیت باشم....اههه....واقعا.....واقعل سخته....این اولین باریه که دارم اینجوری باهاش رفتار میکنم...اصن چرا اینکارا رو کرده بودم؟...چرا سرش داد زده بودم؟چرا به طلاق فکر کردم؟...چرا تنهاش گذاستم؟..چرا؟چرا؟چراااا؟....تمام شب رو بیدار بودم....افکارم بهم اجازه ی خواب نمیدادن...چرا سهبوم نمیومد تو اتاق تا بخوابه؟....اهههه.....معلومه....با هرکسی اینجوری رفتار کنی دلش نمیخواد کنارت بخوابه...تا صبح در حال چرخیدن و ابنور اونور شدن تو تخت بودم...فک کنم تو حال خوابیده بود....روی "کاناپه ی دعوا"...این اسم رو باهم روش گذاشتیم...هر وقت با هم دعوا میکردیم یکیمون روی این کاناپه میخوابید....بخاطر همین....سهبوم....گفت که براش اسم بزاریم و .... نتیجش شد"کاناپه ی دعوا"....فکر کردن به سهبوم....حالم رو خوب میکرد....اما الان حال اون چطور بود؟...اون داشت چی میکشید؟....داشت کم کم افسرده میشد؟...یا اینکه....از این قضیه.....خوشحال بود.....نمیدونم....نمیدونم....هیچی نمیدونم....من از هیچی خبر ندارم...
___سهبوم ویو___
سعی کردم بخوابم اما نمیتونستم....هرکاری که میکردم ذهنم نمیذاشت بخوابم....خواستم خیال خودمو راحت کنم...میتونستم از صدای ور رفتنش با وسایل توی اتاق بفهمم که هنوز بیداره....پتو رو از روی خودم کنار زدم...پاهام رو روی زمین گذاشتم و از روی کاناپه بلند شدم...موهام توی صورتم افتاده بودن....توان کنار زدن موهای روی صورتم رو نداشتم....از پله ها بالا میرفتم و با هر قدم....ترس و استرسم بیشتر میشد...."یعنی چی جواب میداد؟"...با آرامش در رو باز کردم و با تهیونگ که با خودش درگیر بود مواجه شدم...
___تهیونگ ویو___
همونجور که داشتم اینور و اونور میشدم...صدای در رو شمیدم....فهمیدم که سهبومه بخاطر همین سریع بلند شدم و نشستم....قصد داشتم معذرت خواهی کنم...اما ....اما مشکل از من نبود....کلمات روی زبونم نمیومدن....نمیتونستم حرف بزنم....
بهش دقت کردم...اما....سرشو انداخته بود پایین و موهاش توی صورتش افتاده بودن...قصد نداشت بهم نگاه کنه؟.....نمیخواست منو ببینه؟...همونجور بهشز ل زده بودم که یدفعه شروع به صحبت کرد...
×....کی قراره بریم ....طلاق.....بگیریم؟
اینقد برای طلاق گرفتن مشتاق بود که این موقع شب اومده بود تا این سوال رو بپرسه؟...
&....چی؟
×دارم میپرسم چه روزی باید بریم تا طلاق بگیریم...
&عا...اها....آره...آره راست میگی....*دنبال گوشیش میگرده*...آها....خب...*به گوشیش نگاه میندازه*.....امروز....29 نوامبره...3 دسامبر چطوره؟...
×اوهوم....عالیه...*در رو میبنده و میره*
چقد.......زود.....
موافقت کرد؟یعنی خیلی راحت گفت که....قراره 4 روز دیگه....از همدیگه جدا شیم؟...چجوری این قضیه رو هضم کنم؟...ساعت 4 صبح بود من هنوز نتونسته بودم بخوابم....حتی تصور اینکه از سهبوم جدا بشم....برام غیر ممکن بود....منی که حتی وقتی تا دم در میرم دلم براش تنگ میشه....چجوری میتونم تا اخر عمرم ازش جدا بشم؟...هر روز و هرشب تلاش میکردم تا ازش عذرخواهی کنم...اما نمیتونم....نمیدونم چرا....اما نمیتونستم....حتی یک کلمه هم باهم صحبت نمیکردیم...سهبوم تبدیل به یه مجسمه ی سنگیِ متحرک شده بود و من...من فقط میتونستم ساعتها و دقیقه ها بهش خیره بشم....اما بدون هیچ حرفی و در سکوت کامل...تمام حرف های جهان در گلویم گیر کرده اند....اما من حتی توان حرف زدن رو هم ندارم.....
___تهیونگ ویو___
اینکه....نسبت به سهبوم بی اهمیت باشم....اههه....واقعا.....واقعل سخته....این اولین باریه که دارم اینجوری باهاش رفتار میکنم...اصن چرا اینکارا رو کرده بودم؟...چرا سرش داد زده بودم؟چرا به طلاق فکر کردم؟...چرا تنهاش گذاستم؟..چرا؟چرا؟چراااا؟....تمام شب رو بیدار بودم....افکارم بهم اجازه ی خواب نمیدادن...چرا سهبوم نمیومد تو اتاق تا بخوابه؟....اهههه.....معلومه....با هرکسی اینجوری رفتار کنی دلش نمیخواد کنارت بخوابه...تا صبح در حال چرخیدن و ابنور اونور شدن تو تخت بودم...فک کنم تو حال خوابیده بود....روی "کاناپه ی دعوا"...این اسم رو باهم روش گذاشتیم...هر وقت با هم دعوا میکردیم یکیمون روی این کاناپه میخوابید....بخاطر همین....سهبوم....گفت که براش اسم بزاریم و .... نتیجش شد"کاناپه ی دعوا"....فکر کردن به سهبوم....حالم رو خوب میکرد....اما الان حال اون چطور بود؟...اون داشت چی میکشید؟....داشت کم کم افسرده میشد؟...یا اینکه....از این قضیه.....خوشحال بود.....نمیدونم....نمیدونم....هیچی نمیدونم....من از هیچی خبر ندارم...
___سهبوم ویو___
سعی کردم بخوابم اما نمیتونستم....هرکاری که میکردم ذهنم نمیذاشت بخوابم....خواستم خیال خودمو راحت کنم...میتونستم از صدای ور رفتنش با وسایل توی اتاق بفهمم که هنوز بیداره....پتو رو از روی خودم کنار زدم...پاهام رو روی زمین گذاشتم و از روی کاناپه بلند شدم...موهام توی صورتم افتاده بودن....توان کنار زدن موهای روی صورتم رو نداشتم....از پله ها بالا میرفتم و با هر قدم....ترس و استرسم بیشتر میشد...."یعنی چی جواب میداد؟"...با آرامش در رو باز کردم و با تهیونگ که با خودش درگیر بود مواجه شدم...
___تهیونگ ویو___
همونجور که داشتم اینور و اونور میشدم...صدای در رو شمیدم....فهمیدم که سهبومه بخاطر همین سریع بلند شدم و نشستم....قصد داشتم معذرت خواهی کنم...اما ....اما مشکل از من نبود....کلمات روی زبونم نمیومدن....نمیتونستم حرف بزنم....
بهش دقت کردم...اما....سرشو انداخته بود پایین و موهاش توی صورتش افتاده بودن...قصد نداشت بهم نگاه کنه؟.....نمیخواست منو ببینه؟...همونجور بهشز ل زده بودم که یدفعه شروع به صحبت کرد...
×....کی قراره بریم ....طلاق.....بگیریم؟
اینقد برای طلاق گرفتن مشتاق بود که این موقع شب اومده بود تا این سوال رو بپرسه؟...
&....چی؟
×دارم میپرسم چه روزی باید بریم تا طلاق بگیریم...
&عا...اها....آره...آره راست میگی....*دنبال گوشیش میگرده*...آها....خب...*به گوشیش نگاه میندازه*.....امروز....29 نوامبره...3 دسامبر چطوره؟...
×اوهوم....عالیه...*در رو میبنده و میره*
چقد.......زود.....
موافقت کرد؟یعنی خیلی راحت گفت که....قراره 4 روز دیگه....از همدیگه جدا شیم؟...چجوری این قضیه رو هضم کنم؟...ساعت 4 صبح بود من هنوز نتونسته بودم بخوابم....حتی تصور اینکه از سهبوم جدا بشم....برام غیر ممکن بود....منی که حتی وقتی تا دم در میرم دلم براش تنگ میشه....چجوری میتونم تا اخر عمرم ازش جدا بشم؟...هر روز و هرشب تلاش میکردم تا ازش عذرخواهی کنم...اما نمیتونم....نمیدونم چرا....اما نمیتونستم....حتی یک کلمه هم باهم صحبت نمیکردیم...سهبوم تبدیل به یه مجسمه ی سنگیِ متحرک شده بود و من...من فقط میتونستم ساعتها و دقیقه ها بهش خیره بشم....اما بدون هیچ حرفی و در سکوت کامل...تمام حرف های جهان در گلویم گیر کرده اند....اما من حتی توان حرف زدن رو هم ندارم.....
- ۶۹۰
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط