یه داستان شیرین، ۱۳۵۷ 🇮🇷

یه داستان شیرین، ۱۳۵۷ 🇮🇷
دست بوست ملکه رخت بست و رفت ؛)

#دهه_فجر_مبارک
دیدگاه ها (۰)

آقای #علیمی که تو دولت #شهید_رئیسی مدام پیگیر #دلار بود رفته...

این قم و تھران نیست! اینجا لاھور پاکستان استجامعہ عروۃ الوث...

داستان ۱۳- مُجال و علی نصیرنژاد ‏یه پاسبان اصطبل که اسم #شاه...

کجاست اون تفکری که می گفت ایرانی فقط می تونه آفتابه بسازه؟#م...

داستان دست ها .

مالک بیا که دست علی را وفاق بست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط