« برای چشم تو ؛

« برای چشم تو ؛
باید کتاب دیوان گفت
نمی‌شود که تو
یک بیت مختصر باشی »
دیدگاه ها (۰)

در آن شلوغی ،دوای درد من تنها گرفتن دستانت بود »

‌ ‌ ‌ می‌مانی بمان و نمی‌مانی هم برو ، ‌ ‌من حال ماندنِ خود...

دستانت رااندڪی به مں امانت بده ‌می‌خواهم با آنهاࡏަره از بافت...

دلم می‌خواست در آن هوای گرفته ‌ی بعد باران زیر چتر نگاهت قد...

برای چشم او ؛ باید کتاب و دیوان گفت !نمی‌شود که اویک بیت مخت...

گفته بودی که: «چرا محو تماشای منی؟آن‌چنان مات که یک‌دم مژه ب...

لایق چشمان تو هرگز نگفتم مصرعیسال‌ها دیوان شعرم شرمسار چشم ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط