Just in DREAMs
Just in DREAMs
{این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده}
2
پنجاه و سه دقیقه از بیدار شدنم میگذره و هنوز
بیدارم.
هوا رنگ آبیِ سرد رنگی به خودش گرفته بود و ابر ها زیاد مشخص نبودن.خورشید لب مرز طلوع بود اما انگار هنوز دلش اونطرف کرهی زمین گیر کرده بود.
انگار اونم برای بیدار شدن روی سطح اینطرف اماده نبود.
لحاف رو با پاهام کنار زدم و روی لبه تخت نشستم.دستمو توی موهام بردم و کمی از قبل بههم ریخته تر کردم.
از روی آینه قدی ای که روبه روم بود خودمو دیدم.بر عکس صبحا که صورتم پف داره،الان خیلی خوشگل تر بودم
معلومه،
معلومه جز روحم،
جسمم هم با دیدنش آرامش پیدا میکنه.
نفسم رو محکم بیرون دادم.
خواب کلا از سرم پریده بود.بیخیال ادامه خوابم شدم.
بلند شدم و بعد کشی که به بدنم دادم موهامو شونه کردم.به سمت آشپزخونه رفتم و شیر رو توی قابلمه ریختم تا گرم بشه.مامان و بابام رفته بودن.بابام سر کارش و مامانم هم جلسه داره
من تقریبا مثل هر روز صبح تو خونه تنها بودم
شیر پنج دقیقه ای روی گاز بود که پودر کاکائو رو باهاش مخلوط کردم،
یکم شکر هم به مخلوطش اضافه کردم
شیر کاکائو اماده بود پس زیر گاز رو خاموش کردم.
تمام مدت فکرم فقط درگیر اون بود.
الان داره چیکار میکنه؟
رفته کمپانی؟
یا تو خونست؟
نکنه امروز لایو بزاره و من مدرسه باشم؟
وای نمیدونم
صبحانم رو خوردم و کارامو کردم.گوشیم که تو شارژ بود به همراه ایرپاد و کیف پولم و البته کوله پشتیم.کلاه نقاب دار طوسی مو سر کردم و کلید خونده رو تو جیب شلوارم گذاشتم.
از در خونه خارج شدم و درو قفل کردم.کفشای سفیدمو پوشیدم.
...
از ایستگاه پیاده شدم.دستی روی شونه هام نشست.برگشتم که با چهره نحس لارا مواجه شدم
/سلام دختر.چه خبرا
لارا دوستم بود.تو اکیپ دوستای صمیمیم بود اما دوست صمیمی اصلیم نبود.یه اسکل به تمام معناعه!
+مث همیشه.بدبختی
/برو بابا
باهم سمت مدرسه رفتیم.
توی راه گوشیم دستم بود و همینجوری توش چرخ میزدم.توی همه فضا های مجازی،
برای من،
همیشه از اون میومد،
فیلم ها و عکسا
همش از اون
از جونگکوک.
و هر بار که میدیدمش،نفسم حبس میشد.چشمام روش قفل میشد و به قول معروف،تو دلم پـروانــهـ ای میشد.
این فیکو دیرتر مینویسم چون میخوام زودتر بقیشونو کامل کنم پس برای تینکه وقت داشته باشم شرطشونو بیشتر میزارم
۴۰ تا رو بشه🫠
{این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده}
2
پنجاه و سه دقیقه از بیدار شدنم میگذره و هنوز
بیدارم.
هوا رنگ آبیِ سرد رنگی به خودش گرفته بود و ابر ها زیاد مشخص نبودن.خورشید لب مرز طلوع بود اما انگار هنوز دلش اونطرف کرهی زمین گیر کرده بود.
انگار اونم برای بیدار شدن روی سطح اینطرف اماده نبود.
لحاف رو با پاهام کنار زدم و روی لبه تخت نشستم.دستمو توی موهام بردم و کمی از قبل بههم ریخته تر کردم.
از روی آینه قدی ای که روبه روم بود خودمو دیدم.بر عکس صبحا که صورتم پف داره،الان خیلی خوشگل تر بودم
معلومه،
معلومه جز روحم،
جسمم هم با دیدنش آرامش پیدا میکنه.
نفسم رو محکم بیرون دادم.
خواب کلا از سرم پریده بود.بیخیال ادامه خوابم شدم.
بلند شدم و بعد کشی که به بدنم دادم موهامو شونه کردم.به سمت آشپزخونه رفتم و شیر رو توی قابلمه ریختم تا گرم بشه.مامان و بابام رفته بودن.بابام سر کارش و مامانم هم جلسه داره
من تقریبا مثل هر روز صبح تو خونه تنها بودم
شیر پنج دقیقه ای روی گاز بود که پودر کاکائو رو باهاش مخلوط کردم،
یکم شکر هم به مخلوطش اضافه کردم
شیر کاکائو اماده بود پس زیر گاز رو خاموش کردم.
تمام مدت فکرم فقط درگیر اون بود.
الان داره چیکار میکنه؟
رفته کمپانی؟
یا تو خونست؟
نکنه امروز لایو بزاره و من مدرسه باشم؟
وای نمیدونم
صبحانم رو خوردم و کارامو کردم.گوشیم که تو شارژ بود به همراه ایرپاد و کیف پولم و البته کوله پشتیم.کلاه نقاب دار طوسی مو سر کردم و کلید خونده رو تو جیب شلوارم گذاشتم.
از در خونه خارج شدم و درو قفل کردم.کفشای سفیدمو پوشیدم.
...
از ایستگاه پیاده شدم.دستی روی شونه هام نشست.برگشتم که با چهره نحس لارا مواجه شدم
/سلام دختر.چه خبرا
لارا دوستم بود.تو اکیپ دوستای صمیمیم بود اما دوست صمیمی اصلیم نبود.یه اسکل به تمام معناعه!
+مث همیشه.بدبختی
/برو بابا
باهم سمت مدرسه رفتیم.
توی راه گوشیم دستم بود و همینجوری توش چرخ میزدم.توی همه فضا های مجازی،
برای من،
همیشه از اون میومد،
فیلم ها و عکسا
همش از اون
از جونگکوک.
و هر بار که میدیدمش،نفسم حبس میشد.چشمام روش قفل میشد و به قول معروف،تو دلم پـروانــهـ ای میشد.
این فیکو دیرتر مینویسم چون میخوام زودتر بقیشونو کامل کنم پس برای تینکه وقت داشته باشم شرطشونو بیشتر میزارم
۴۰ تا رو بشه🫠
- ۴۹۲
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط