شکوفه های گیلاس🌸🌸
شکوفه های گیلاس🌸🌸
پارت۸🌸
و دازای....دیگر یک آدم خشک و بی احساس نبود ...
بعد دیدن خواهر برادراش اون تبدیل به یک آدم دیگه شده بود ... شاید براتون سوال باشه اونا چجوری همو دیدن ....خب....
یه روز دازای رفته بود خونه خودشون برای سر زدن به ...پدر و مادرش.
دازای:....سلام مامان ... سلام بابا ....خیلی چیزا هست که میخوام بگم ولی ...باید بگم.....من تونستم بقیه یه خاندان ها رو ببینم ....باهاشون صحبت کردم و یکمم تحقیق کردم ...فهمیدم قاتلوتون کیه....مطمعن باشید که با کمک خاندان ها و قدرتم انتقامتون رو می گیرم...تازه میخوام به یه آژانس کارآگاهی بپیوندم...ممکنه یکم برام سخت باشه چون....من...قبلا...
جمله دازای کامل نشده بود که متوجه شد یکی بقلش وایساده ....سرش رو برگردوند و...خشکش زد...باورش نمی شد ...اون....اون....اون خواهرش کاریسا بود...اونم احتمالا اومده بود دیدن پدر مادرش ....
دازای:کاریسا؟
کاریسا با بغض:ن....نی.....نی-سان!!!!
و کاریسا پرید بقل دازای .
کاریسا از بقل دازای در اومد : این همه سال کجا بودی؟
دازای :میشه گفت...همه جا .. بیشتر تو مافیا ...
دازای به لباس های دازای نگاه کرد
دازای:تو...نکنه ...مامور اجرایی مافیا شدی؟
کاریسا خشکش زد و سرش پایین انداخت ..
کاریسا:عضو مافیا هستم ولی.....مأمور اجرایی مخفیه مافیام....آدم های زیادی نمیدونن من کیم ....به هر حال بیا بریم پیش آندره و میساکی 😁
دازای :باشه😌
اونها رفتن پیشه آندره و میساکی اونها گریه کردن و داداششون رو بقل کردن .....
کاریسا:نی-سان
دازای:بله؟
کاریسا :اولا من باید بپرسم ...فهمیدی قاتله پدر مادر کیه؟
دازای :خب...اره
کاریسا :کیه؟
دازای : خب...اسمش :ساکوچی شینجی. سن:۲۰ و رئیسه یک گروه بزرگ خلافکاره که مهبتدار دارن .
کاریسا:۲۰؟چه جالب
دازای : دومی چی بود؟
کاریسا:دومی....ما یک خونه گرفتیم
دازای:خونه؟
کاریسا:اره اونجا یکم بزرگه و من برای تو ماشین گرفتم و گذاشتم توش موتورمم هست .
دازای:بابته ماشین مرسی ...آدرس خونه رو بهم بده شاید بعضی وقتا سر به زنم
اندره:نی-سان مگه نمیمونی؟؟
دازای:نمی تونم به چند دلیل ...اولیش ممکنه کسایی که دنبالمم بیان دنبال شما و ...قراره توی آژانس کارآگاهی کار کنم اونجا خودش خوابگاه داره😅
میساکی ،آندره و کاریسا:باشه
دازای: پس بعدا میبینمتون
آندره، میساکی و کاریسا:جانه
پایان پارته۸🌸
پارت۸🌸
و دازای....دیگر یک آدم خشک و بی احساس نبود ...
بعد دیدن خواهر برادراش اون تبدیل به یک آدم دیگه شده بود ... شاید براتون سوال باشه اونا چجوری همو دیدن ....خب....
یه روز دازای رفته بود خونه خودشون برای سر زدن به ...پدر و مادرش.
دازای:....سلام مامان ... سلام بابا ....خیلی چیزا هست که میخوام بگم ولی ...باید بگم.....من تونستم بقیه یه خاندان ها رو ببینم ....باهاشون صحبت کردم و یکمم تحقیق کردم ...فهمیدم قاتلوتون کیه....مطمعن باشید که با کمک خاندان ها و قدرتم انتقامتون رو می گیرم...تازه میخوام به یه آژانس کارآگاهی بپیوندم...ممکنه یکم برام سخت باشه چون....من...قبلا...
جمله دازای کامل نشده بود که متوجه شد یکی بقلش وایساده ....سرش رو برگردوند و...خشکش زد...باورش نمی شد ...اون....اون....اون خواهرش کاریسا بود...اونم احتمالا اومده بود دیدن پدر مادرش ....
دازای:کاریسا؟
کاریسا با بغض:ن....نی.....نی-سان!!!!
و کاریسا پرید بقل دازای .
کاریسا از بقل دازای در اومد : این همه سال کجا بودی؟
دازای :میشه گفت...همه جا .. بیشتر تو مافیا ...
دازای به لباس های دازای نگاه کرد
دازای:تو...نکنه ...مامور اجرایی مافیا شدی؟
کاریسا خشکش زد و سرش پایین انداخت ..
کاریسا:عضو مافیا هستم ولی.....مأمور اجرایی مخفیه مافیام....آدم های زیادی نمیدونن من کیم ....به هر حال بیا بریم پیش آندره و میساکی 😁
دازای :باشه😌
اونها رفتن پیشه آندره و میساکی اونها گریه کردن و داداششون رو بقل کردن .....
کاریسا:نی-سان
دازای:بله؟
کاریسا :اولا من باید بپرسم ...فهمیدی قاتله پدر مادر کیه؟
دازای :خب...اره
کاریسا :کیه؟
دازای : خب...اسمش :ساکوچی شینجی. سن:۲۰ و رئیسه یک گروه بزرگ خلافکاره که مهبتدار دارن .
کاریسا:۲۰؟چه جالب
دازای : دومی چی بود؟
کاریسا:دومی....ما یک خونه گرفتیم
دازای:خونه؟
کاریسا:اره اونجا یکم بزرگه و من برای تو ماشین گرفتم و گذاشتم توش موتورمم هست .
دازای:بابته ماشین مرسی ...آدرس خونه رو بهم بده شاید بعضی وقتا سر به زنم
اندره:نی-سان مگه نمیمونی؟؟
دازای:نمی تونم به چند دلیل ...اولیش ممکنه کسایی که دنبالمم بیان دنبال شما و ...قراره توی آژانس کارآگاهی کار کنم اونجا خودش خوابگاه داره😅
میساکی ،آندره و کاریسا:باشه
دازای: پس بعدا میبینمتون
آندره، میساکی و کاریسا:جانه
پایان پارته۸🌸
- ۱۸۴
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط