رمان جیمین

🍁shadow of love{ part ۲۵} 🧸

× که تاکسی گرفتم و گفتم به دور ترین ساحل بره مسیر زیاد بود بعد یک ساعت رسیدیم از ماشین پیاده شدم نگاهی به اطرافم میکردم آدم زیاد اینجا بودن ولی همشون شاد .... ایرپادم رو از داخل کیفم برداشتم و آهنگ مورد علاقم هم گذاشتم روی شن های نشستم و چشامو بستم خودمو به عقب کشیدم که روی شن ها دراز کشیده شدم .... آروم چشامو باز کردم و به اسمان آبی نگاه میکردم ... آسمان واجه قشنگیه ... واجه آرمش... عشق .... لطافت... زندگی ...‌ رنگ و شادی.... آفریده خدا... آهنگ حس و حال دریا رو عوض میکرد

ویو نیم ساعت بعد :

× نیم ساعت گذشته بود دیگه آهنگی نداشتم که بخوام بزارم ارپادو از داخل گوشم برداشتم .... اون صدا .. صدای خنده بچه ها .. صدای موج آب... صدای برخورد آب با سنگ ..... لذت بخش بود بهترین مولودی بود که میتونستم گوش بدم ... خاطرات از جلوی چشمام رد میشد مثل شعله آتش بعضی جاهاش داغ بود و به قلبم خنجر وارد می‌کرد و بعضی از آن هم تلخ و یا شیرین بود....

ویو ۱۰ سال پیش :

× بابا ... مامان... کجا میریم
/ میرم دختر بابا دریا
× دریا چرلا
= برای استراحت برای بازی
× اخجون ...


× بابا من برم بازی
/ دخترم تازه رسیدیم بیا اول بشین بعد باهام میریم
× باشههه
× بابا تو قبلا با مامانی میومدی اینجا...
/ اره زیاد میومدیم...‌ ولی توی تنهایی خودم بیشتر... شاید برای درد هام ...
× درد
/ خوب بزرگ بشی میفهمی... بلند شین بریم آب بازی


ویو حال:
× فهمیدم بابا فهمیدم ... خیلی بزرگ شدم ... خیلی عوض شدم ... خیلی از دنیا فهميدم ... اون دختر کوچولو لوس نیستم ... بزرگ شدم .... درد کشیدم‌... زیاددددددددد..... خداااااااااااا کجایییی پس ....نمیای به ماهم سر بزنی .... بقیه رو چرا بیشتر دوست داری ... ما چی هستیم برات خداااااا( داد) بابا چرا رفتی ... چرا رفتی که .... الانم دوست پسرم حتا حاظر نیست نگاهم کنه حاظر نیست باهام حرف بزنه... همه از من بدشون میاد .... منم از دنیا بدم میاد.... زودی میام پیشت ....

از جام بلند شدم ایرپادم رو داخل کولم گذاشتم و به سمت خونه رفتم ....

ویو ۴ روز بعد:

× توی این چهار روز جیمین نگاهم نمی‌کرد زنگم نمیزد... حرفم باهام نمیزد.... سرد بود ... با خستگی به سمت کافه ای که توش کار میکردم رفتم روپوشمو برداشتم و با لباس خودم عوض کردم درست کرد غذا بودم لنا هم باهام کار می‌کرد توی کافه اون بخش پذیرش بود ....

× یک روز کسل کننده دیگه ...

× صدای زنگوله بالای در اومد وارد آشپزخونه شدم و منتظر بودم تا لنا بیاد بهم بگه چی آماده کنم ...بعد از یک ربع اومد رنگی به صورتش نداشت دلم لرزید به سمتش رفتم و توی آغوشم گرفتمش

× چی شده لنا
@ ات میشه یک خواهشی ازت کنم
× اره ...
@ از اینجا بیرون نیایی
× ولی لنا‌...
@ تو لته و پاستا درست کن .. ( رفت )‌

× چرا اینجوری کرد.... شروع کردم به درست کردن غذا .... بعد از نیم ساعت تموم شد ... کنجکاو از حرف لنا بودم ... غذارو برداشتم و غصد اینو داشتم که خودم غذا رو ببرم از اشپز خانه زدم بیرون که لنا سریع به سمتم اومد و با گفتن ...
@ ات خودم میبرم
× میخواست از دستم بگیره اما جلوشو گرفتم و از پذیرش زدم بیرون اما کاش هیج وقت بیرون نمیومدم از جایی که بودم کاش نمی دیدم .....

ادامه دارد....🦋



حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🧸
دیدگاه ها (۲۸)

رمان جیمین

رمان جیمین

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹² ( فردا ) « ویو سوجین » با صدای ج...

ازدواج اجباریP:3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط