درآسمـانِ عشقت، هر روز و شب پریدم

درآسمـانِ عشقت، هر روز و شب پریدم
درد و بلای عشقت ، با جان و دل خریدم

احساس ِتـو ظریف و ،تندیسی از محبت
ترس از شکستنت بود، گل بوسه ای نچیدم

چشمان تـو نجیب و، پاک و زلال و زیبا
گشتـم ولـی کسی را ، مانند تـو ندیدم

جنگی میان عقل و، دل بود و دیدن تو
با پای تن نه ای جان، با پای دل دویدم

تقدیر اینچنین خواست ،ممنوعه ام بمانی
دردِ فراقت ای گل ، بردوش خود کشیدم

دل کاروانسرا نیست، هردم کسی بیاید
حتـی نگـاه ِ دل را ، از غیـر ِ تـو بـریدم

در موج ِغصه و غم ، سنگ ِصبور ِمن باش
تقدیرِ من ورق خورد، شاید به تو رسیدم...


#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

از دل دامنه ی مشرقی کوه بلندچشمه ی پاک سحر می جوشدبره آهو به...

جغد نزد خدا شکایت برد : انسانها آواز مرا دوست ندارن...

در مرگ عاشقانه ی نيلوفران صبحدر زير لاجورد غم انگيز آسماندر ...

قصدِ رفتن داری و این پا و آن پا می کنیخوب می دانی چه داری با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط