به میکروفوننزدیک شد و با صدایی که از شدت فشار بر تارهای
به میکروفون
نزدیک شد و با صدایی که از شدت فشار بر تارهای صوتیش خش دار شده بود گفت:
+چند سال پیش تو این آلبوم از قصه عشق خودم بهتون گفتم...
جمعیت ساکت و تحت تاثیر هجوم احساسات عمیقی بودند که توسط اجرای بینظیر یونگی بهشون منتقل شده بود... همه میدونستند که ستاره ی راک جز در قالب موسیقی از احساساتش حرف نمیزنه ولی
یونگی امشب متحول شده بود...
شاید چون بوی هوسوک رو حس کرده بود و تقریبا مطمئن بود این حرف ها رو میشنوه یا قراره که بشنوه...
+همتون منو میشناسید... و خیلیاتون تصور اشتباهی ازم دارید...
جمعیت سریع واکنش نشو ن دادند و همهمه ایجاد شد اما با به حرف اومدن دوبارهی یونگی با کنجکاوی سکوت کردند
من ضعیف بودم... گمشده بودم اما الان... حتی با اینکه نیست... با اینکه سالهاست بیرحمانه ترکم کرده ولی عشقش منو سرپا نگه داشته... هرچند این برام کافی نیست و من به خودش نیا ز دارم اما... باعث میشه که... بخوام ادامه بدم!
صداها لحظهای قطع نمیشدند... قلب یونگی
تحمل این حد از جنجال رو نداشت... سالن درحال انفجار بود ولی سعی کرد بی تفاوت باشه پس آخرین جمله ش رو قبل از شنیدن صدای منیجرش در گوشش به زبان اورد:
+اون باورم نکرد اما شما باورم دارید... باورم نکرد اما امشب اینجاست! میدونم چون هنوز هم میتونم حسش کنم... هنوز هم می تونم حضورشو حس کنم...
عوامل پشت صحنه مضطرب شدند! یونگی دوباره عقلش رو از دست داده بود و داشت اجرا رو به هم می زد و این بار با سخنرانی که راه انداخته بود، نمیشد خرابکاریشرو با بهونه هایی مثل ضعف بدنی توجیه کرد! پس سریع برای شروع آهنگ سوم به گروه نوازنده عالمت دادند و حتی توجهی به صدای منیجر یونگی نکردند...
-یونگی بالاخره گیرش انداختیم! خودشه... جانگ هوسوک
میخواست سریع از سالن خارج بشه!
و این چشمان یونگی بود که برق زد و لبخندی شیطانی که در حین پیچیده شدن صدای گیتار الکتریک برای سومین اجرا، روی لبهاش نقش بست...
لبخندی که با چشمان اشکآلودش تضاد زیبا و شاعرانه ای ایجاد کرده بود.
+چند سال پیش تو این آلبوم از قصه عشق خودم بهتون گفتم...
جمعیت ساکت و تحت تاثیر هجوم احساسات عمیقی بودند که توسط اجرای بینظیر یونگی بهشون منتقل شده بود... همه میدونستند که ستاره ی راک جز در قالب موسیقی از احساساتش حرف نمیزنه ولی
یونگی امشب متحول شده بود...
شاید چون بوی هوسوک رو حس کرده بود و تقریبا مطمئن بود این حرف ها رو میشنوه یا قراره که بشنوه...
+همتون منو میشناسید... و خیلیاتون تصور اشتباهی ازم دارید...
جمعیت سریع واکنش نشو ن دادند و همهمه ایجاد شد اما با به حرف اومدن دوبارهی یونگی با کنجکاوی سکوت کردند
من ضعیف بودم... گمشده بودم اما الان... حتی با اینکه نیست... با اینکه سالهاست بیرحمانه ترکم کرده ولی عشقش منو سرپا نگه داشته... هرچند این برام کافی نیست و من به خودش نیا ز دارم اما... باعث میشه که... بخوام ادامه بدم!
صداها لحظهای قطع نمیشدند... قلب یونگی
تحمل این حد از جنجال رو نداشت... سالن درحال انفجار بود ولی سعی کرد بی تفاوت باشه پس آخرین جمله ش رو قبل از شنیدن صدای منیجرش در گوشش به زبان اورد:
+اون باورم نکرد اما شما باورم دارید... باورم نکرد اما امشب اینجاست! میدونم چون هنوز هم میتونم حسش کنم... هنوز هم می تونم حضورشو حس کنم...
عوامل پشت صحنه مضطرب شدند! یونگی دوباره عقلش رو از دست داده بود و داشت اجرا رو به هم می زد و این بار با سخنرانی که راه انداخته بود، نمیشد خرابکاریشرو با بهونه هایی مثل ضعف بدنی توجیه کرد! پس سریع برای شروع آهنگ سوم به گروه نوازنده عالمت دادند و حتی توجهی به صدای منیجر یونگی نکردند...
-یونگی بالاخره گیرش انداختیم! خودشه... جانگ هوسوک
میخواست سریع از سالن خارج بشه!
و این چشمان یونگی بود که برق زد و لبخندی شیطانی که در حین پیچیده شدن صدای گیتار الکتریک برای سومین اجرا، روی لبهاش نقش بست...
لبخندی که با چشمان اشکآلودش تضاد زیبا و شاعرانه ای ایجاد کرده بود.
- ۸۵۶
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط