---
---
### رمان: سایههای ممنوعه (بخش پارت 4
پس از ساعتها جستجوی مرگبار در باران، مایا در لبهی یک پرتگاه، بیهوش و یخزده پیدا شد. تهیونگ و جونگکوک، که حالا در یک اتحادِ اجباری و سرد بودند، هر دو به سمت او دویدند. مایا وقتی چشمهایش را باز کرد، نه در یک بیمارستان معمولی، بلکه در اتاق خواب بزرگ و تاریک خود در عمارت بود.
او احساس کرد در یک قفس طلایی زندانی شده است. تهیونگ با نگاهی که ترکیبی از تسلط و پشیمانی بود، بالای سرش ایستاده بود و جونگکوک، در گوشهای تاریک، مثل یک نگهبان وفادار اما بیرحم، به او خیره شده بود. آنها هر دو میخواستند او را نگه دارند، اما روشهایشان متفاوت بود: تهیونگ با قدرت و امنیت، و جونگکوک با عشق و حفاظت. مایا در میان این دو، تنها بود؛ او حالا میدانست که حتی بازگشتش هم، بخشی از یک بازی بزرگتر است.
اما در حالی که برادرها غرق در مایا بودند، میا از فرصت استفاده کرد. او دیگر فقط یک دختر حسود نبود؛ او به یک جاسوس تبدیل شده بود. میا متوجه شد که فرار مایا، باعث شده تمرکز مافیا از امنیتِ خارج از عمارت برداشته شود.
میا مخفیانه با یکی از دشمنان اصلی خانواده تهیونگ (رقیب پدرشان) ارتباط برقرار کرد. او نقشههای ورود به سیستم امنیتی عمارت و نقاط ضعفِ محافظان را به آنها میفروخت. میا در حالی که در سالن اصلی با لبخندی ساختگی به مایا نگاه میکرد، در ذهنش داشت میگفت: «اگر من نتوانستم تو را از این تخت پایین بکشم، پس اجازه میدهم دشمنان، کل این تخت را با خاک یکسان کنند.» میا آماده بود تا با نابود کردن کل خانواده، انتقام تمام تحقیرهایش را بگیرد.
در اوج این تنشها، وقتی میا در حال برنامهریزی برای نابودی بود و برادرها در حال رقابت برای مایا، مادر تهیونگ و جونگکوک، که همیشه زنی آرام و باوقار به نظر میرسید، با دیدن وضعیتِ متلاشی شدهی خانواده، سکوتش را شکست.
### رمان: سایههای ممنوعه (بخش پارت 4
پس از ساعتها جستجوی مرگبار در باران، مایا در لبهی یک پرتگاه، بیهوش و یخزده پیدا شد. تهیونگ و جونگکوک، که حالا در یک اتحادِ اجباری و سرد بودند، هر دو به سمت او دویدند. مایا وقتی چشمهایش را باز کرد، نه در یک بیمارستان معمولی، بلکه در اتاق خواب بزرگ و تاریک خود در عمارت بود.
او احساس کرد در یک قفس طلایی زندانی شده است. تهیونگ با نگاهی که ترکیبی از تسلط و پشیمانی بود، بالای سرش ایستاده بود و جونگکوک، در گوشهای تاریک، مثل یک نگهبان وفادار اما بیرحم، به او خیره شده بود. آنها هر دو میخواستند او را نگه دارند، اما روشهایشان متفاوت بود: تهیونگ با قدرت و امنیت، و جونگکوک با عشق و حفاظت. مایا در میان این دو، تنها بود؛ او حالا میدانست که حتی بازگشتش هم، بخشی از یک بازی بزرگتر است.
اما در حالی که برادرها غرق در مایا بودند، میا از فرصت استفاده کرد. او دیگر فقط یک دختر حسود نبود؛ او به یک جاسوس تبدیل شده بود. میا متوجه شد که فرار مایا، باعث شده تمرکز مافیا از امنیتِ خارج از عمارت برداشته شود.
میا مخفیانه با یکی از دشمنان اصلی خانواده تهیونگ (رقیب پدرشان) ارتباط برقرار کرد. او نقشههای ورود به سیستم امنیتی عمارت و نقاط ضعفِ محافظان را به آنها میفروخت. میا در حالی که در سالن اصلی با لبخندی ساختگی به مایا نگاه میکرد، در ذهنش داشت میگفت: «اگر من نتوانستم تو را از این تخت پایین بکشم، پس اجازه میدهم دشمنان، کل این تخت را با خاک یکسان کنند.» میا آماده بود تا با نابود کردن کل خانواده، انتقام تمام تحقیرهایش را بگیرد.
در اوج این تنشها، وقتی میا در حال برنامهریزی برای نابودی بود و برادرها در حال رقابت برای مایا، مادر تهیونگ و جونگکوک، که همیشه زنی آرام و باوقار به نظر میرسید، با دیدن وضعیتِ متلاشی شدهی خانواده، سکوتش را شکست.
- ۵۵۴
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط