گفتی چشمهایت را ببند

🦋🍁 گفتی چشم‌هایت را ببند
و شعری بگو
چشم‌هایم را بستم
پروانه‌ای دیدم
که در باران می‌رقصید
و بوسه‌هایش را
به دستان دخترکی می‌بخشید
که چشم‌هایش شبیه تو بود ...🦋🍁

#محمد_شیرین‌زاده

💖💖 وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه
کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم
و ندایی که به من میگوید
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدست
خرمن خواب مرا میچیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبیست
دیده در آینه صبح تو را میبیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاک تری
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ بهارانم تو💖💖

#حمید_مصدق.
دیدگاه ها (۰)

💛🌷 دلم از تمامِ دنیا یک "کلبه ی چوبی" می خواهد...میانِ جنگلی...

🌹🌹 جانا ..!تو نیمی از منی و من نیمی از تو وجودت در کنار من ت...

🧡🍂 دستانم بوی عشق می دهندبوی انار و خرمالوآنقدر که کوچه های ...

🧡🧡 بیا که آخرپاییز پنجه میکشدبررخ رنجور این روزهای مات،بیاکه...

ای تکیه‌گاه و پناهِزیباترین لحظه‌هایِپر عصمت و پر شکوهِتنهای...

تو اين روزا ... خدايا تو هوامونو داشته باش... براي آينده ي ب...

"انتظار برای بهبودی"با آرامبخش قوی وارد اتاق هانول و میهو شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط