رمان تهیونگ
اما حرفش با صدای آه کوتاهی قطع شد.
نگاهم رو به سمت تهیونگ برگردوندم.
سرش رو چند بار تکون داد و چشمهاش رو باز کرد.
چند بار پشت سر هم پلک زد؛ انگار هنوز نمیتونست درست تشخیص بده کجاست.
اول به رز نگاه کرد.
بعد نگاهش روی من ثابت موند.
رز از کنارم بلند شد و خودش رو توی بغل تهیونگ جا داد.
— صبح بخیر، دالی!
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و گونهی رز رو بوسید.
— صبح بخیر، عزیز دایی.
بعد نگاهش رو به سمت من آورد.
کمی خم شد و گونهام رو بوسید.
— دختر کوچولو، نمیخوای صبح بخیر بگی؟
خشکم زد.
با یادآوری تمام تنفری که نسبت بهش داشتم، دلم میخواست صورتم رو برگردونم.
اما سکوت کردم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، از روی تخت بلند شد و به ساعت دیواری نگاه کرد.
— برو آماده شو. برای دانشگاه دیرت میشه.
× ...
حرفی نزدم.
فقط سرم رو تکون دادم.
از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
در رو بستم و برای چند ثانیه بهش تکیه دادم.
نفس عمیقی کشیدم.
چرا هر بار که نزدیکم میشد، احساساتم باهام شروع به جنگیدن میکند؟
سرم رو تکون دادم.
نمیخواستم بهش فکر کنم.
لباس فرم دانشگاه رو پوشیدم، موهام رو مرتب کردم و کیفم رو از گوشهی اتاق برداشتم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، تهیونگ هم از اتاق خودش بیرون اومد.
کت مشکیرنگش رو پوشیده بود و مشغول مرتب کردن سرآستینش بود
چند لحظه بهش نگاه کردم.
× یعنی نمیخواد بیاد دانشگاه؟
حرفهای دیشبش پشت تلفن یادم افتاد.
شاید دلیلش همون بود.
تصمیم گرفتم چیزی نپرسم.
از کنارش رد شدم و از پلهها پایین رفتم.
هرچه به طبقهی پایین نزدیکتر میشدم، خاطرات دیشب دوباره توی ذهنم زنده میشدن.
وقتی به آخرین پله رسیدم، صدای مادربزرگ تهیونگ از آشپزخونه بلند شد:
— بیاید صبحونه.
با یادآوری اتفاقات دیشب، ناخودآگاه خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم.
چند دقیقه بعد، من و تهیونگ و رز سر میز نشستیم.
رز مشغول بازی با عروسکش بود و من و تهیونگ ساکت بودیم
اما این ساکت بودنه طولی نکشید که ...
چند لحظه بعد صدای قدمهایی از راهرو اومد.
تها و جویو از اتاقشون بیرون اومدن و به سمت میز اومدن.
روی صندلی نشستن و نگاهی به ما کردند
•= صبح بخیر.
× صبح بخیر.
نگاهم ناخودآگاه سمت تهیونگ رفت.
منتظر بودم جواب صبح بخیر شون رو بده.
اما سکوت کرده بود.
ابروهاش کمی درهم رفته بود و نگاهش روی جویو ثابت مونده بود.
× این چشه؟
چند ثانیه بعد، تهیونگ قاشقش رو روی میز گذاشت.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو از جویو برداره، با لحنی سرد گفت:
— خوش گذشت؟
جویو دست از خوردن کشید.
— منظورت چیه
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
ممنونم بابت حمایت ها دورتون بگردم..
شرط ها: ۳۱۰ لایک..
۱۲۰ بازنشر.
۱۵ فالو
چند پارتی رمان جونگکوک داخل چنل دیگم آپلود شد 🫂🩵
https://wisgoon.com/wiwish.bts
آیدی پیج 👆☘️🪽
نگاهم رو به سمت تهیونگ برگردوندم.
سرش رو چند بار تکون داد و چشمهاش رو باز کرد.
چند بار پشت سر هم پلک زد؛ انگار هنوز نمیتونست درست تشخیص بده کجاست.
اول به رز نگاه کرد.
بعد نگاهش روی من ثابت موند.
رز از کنارم بلند شد و خودش رو توی بغل تهیونگ جا داد.
— صبح بخیر، دالی!
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و گونهی رز رو بوسید.
— صبح بخیر، عزیز دایی.
بعد نگاهش رو به سمت من آورد.
کمی خم شد و گونهام رو بوسید.
— دختر کوچولو، نمیخوای صبح بخیر بگی؟
خشکم زد.
با یادآوری تمام تنفری که نسبت بهش داشتم، دلم میخواست صورتم رو برگردونم.
اما سکوت کردم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، از روی تخت بلند شد و به ساعت دیواری نگاه کرد.
— برو آماده شو. برای دانشگاه دیرت میشه.
× ...
حرفی نزدم.
فقط سرم رو تکون دادم.
از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
در رو بستم و برای چند ثانیه بهش تکیه دادم.
نفس عمیقی کشیدم.
چرا هر بار که نزدیکم میشد، احساساتم باهام شروع به جنگیدن میکند؟
سرم رو تکون دادم.
نمیخواستم بهش فکر کنم.
لباس فرم دانشگاه رو پوشیدم، موهام رو مرتب کردم و کیفم رو از گوشهی اتاق برداشتم.
وقتی از اتاق بیرون اومدم، تهیونگ هم از اتاق خودش بیرون اومد.
کت مشکیرنگش رو پوشیده بود و مشغول مرتب کردن سرآستینش بود
چند لحظه بهش نگاه کردم.
× یعنی نمیخواد بیاد دانشگاه؟
حرفهای دیشبش پشت تلفن یادم افتاد.
شاید دلیلش همون بود.
تصمیم گرفتم چیزی نپرسم.
از کنارش رد شدم و از پلهها پایین رفتم.
هرچه به طبقهی پایین نزدیکتر میشدم، خاطرات دیشب دوباره توی ذهنم زنده میشدن.
وقتی به آخرین پله رسیدم، صدای مادربزرگ تهیونگ از آشپزخونه بلند شد:
— بیاید صبحونه.
با یادآوری اتفاقات دیشب، ناخودآگاه خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم.
چند دقیقه بعد، من و تهیونگ و رز سر میز نشستیم.
رز مشغول بازی با عروسکش بود و من و تهیونگ ساکت بودیم
اما این ساکت بودنه طولی نکشید که ...
چند لحظه بعد صدای قدمهایی از راهرو اومد.
تها و جویو از اتاقشون بیرون اومدن و به سمت میز اومدن.
روی صندلی نشستن و نگاهی به ما کردند
•= صبح بخیر.
× صبح بخیر.
نگاهم ناخودآگاه سمت تهیونگ رفت.
منتظر بودم جواب صبح بخیر شون رو بده.
اما سکوت کرده بود.
ابروهاش کمی درهم رفته بود و نگاهش روی جویو ثابت مونده بود.
× این چشه؟
چند ثانیه بعد، تهیونگ قاشقش رو روی میز گذاشت.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو از جویو برداره، با لحنی سرد گفت:
— خوش گذشت؟
جویو دست از خوردن کشید.
— منظورت چیه
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
ممنونم بابت حمایت ها دورتون بگردم..
شرط ها: ۳۱۰ لایک..
۱۲۰ بازنشر.
۱۵ فالو
چند پارتی رمان جونگکوک داخل چنل دیگم آپلود شد 🫂🩵
https://wisgoon.com/wiwish.bts
آیدی پیج 👆☘️🪽
- ۲.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط