من دیگر نمیتوانم بگویم خوبم.داروها هم دیگر فایدها
من دیگر نمیتوانم بگویم خوبم.داروها هم دیگر فایدهای ندارند.
آن کپسولهای کوچک که روزی دو بار میخوردم،حالا فقط تلخیای هستند که روی زبان میماندو بعد از آن،
هیچ چیز عوض نمیشود.
باتلاق هنوز همانجاست،
در سینهام،
آروم آروم همه چیز را میکشد پایین..
بهتر شدن دیگر برای من معنایی ندارد.
فقط فرو رفتن مانده،
نفسهای کوتاهتر،شبهایی که خواب هم نمیآیدو صبحهایی که بیدار میشومو میبینم هنوز زندهام،اما این زنده بودندیگر چیزی نیست جز عادت به تحمل.
من دختری هستم که دستهایش خالی است.نه به دارو باور دارم،نه به دست دیگری.فقط نگاه میکنمبه این باتلاقی که روز به روز عمیقتر میشود
و با این همه،هنوز صبحها چشمهایم را باز میکنم.هنوز قدم برمیدارم.
اما خدا میدانداین قدم زدندیگر از سرِ امید نیست.
فقط از سرِ آن است که افتادن هم نیاز به نیرویی دارد که من دیگر ندارم..
شادزی نوشت/۳۰دیماه.
آن کپسولهای کوچک که روزی دو بار میخوردم،حالا فقط تلخیای هستند که روی زبان میماندو بعد از آن،
هیچ چیز عوض نمیشود.
باتلاق هنوز همانجاست،
در سینهام،
آروم آروم همه چیز را میکشد پایین..
بهتر شدن دیگر برای من معنایی ندارد.
فقط فرو رفتن مانده،
نفسهای کوتاهتر،شبهایی که خواب هم نمیآیدو صبحهایی که بیدار میشومو میبینم هنوز زندهام،اما این زنده بودندیگر چیزی نیست جز عادت به تحمل.
من دختری هستم که دستهایش خالی است.نه به دارو باور دارم،نه به دست دیگری.فقط نگاه میکنمبه این باتلاقی که روز به روز عمیقتر میشود
و با این همه،هنوز صبحها چشمهایم را باز میکنم.هنوز قدم برمیدارم.
اما خدا میدانداین قدم زدندیگر از سرِ امید نیست.
فقط از سرِ آن است که افتادن هم نیاز به نیرویی دارد که من دیگر ندارم..
شادزی نوشت/۳۰دیماه.
- ۲۰۰
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط