𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩
p5
تهیونگ صاف ایستاد. به اطراف خیره شد و تظاهر به فکر کردن کرد، درحالی که از قبل جوابش رو آماده کرده بود:« اومم... ربطش به تو؟ نمی‌دونم.. حوصلم سر رفته.. دلم یه اسباب بازیه جدید میخواد! »
جونگکوک دست هاش رو روی پهلوهاش گذاشت:« اون وقت شما کی باشی که بتونی اسباب بازی انتخاب کنی؟»
تهیونگ صاف ایستاد. خنده ای کرد و زمزمه کرد:« همینشه که جالبش می‌کنه! »
ابروی جونگکوک بالا رفت:« چیزی گفتی؟»۰
تهیونگ خنده‌اش رو متوقف کرد:« متوهم هم که هستی، موتور سوار. »
جونگکوک نگاه معناداری به سر تا پای تهیونگ انداخت:« سوالمو جواب ندادی. »
تهیونگ سریع واکنش نشون داد:« اوه، درسته. من کی باشم که اسباب بازی انتخاب کنه؟ اوممم... شاید صاحب دنیای کوچولوت، پیست! دنیای تو بخش کوچیکی از دنیای منه، موتورسوار. »
جونگکوک چندباری پلک زد. تهیونگ انتظار خشم غیر قابل رام شدنی توسط جونگکوک داشت،اما جونگکوک بیشتر از این حرف ها کار بلد بود.
« من نگفتم دنیای من پیسته، خودت این کارو کردی. »
تهیونگ پوزخندی زد:« دنیای تو هرچقدرم از پیست بزرگتر باشه هنوز هم از دنیای من کوچیکتره. »
جونگکوک به زمین خیره شد:« چه فرقی می‌کنه؟ اهمیتی نمیدم که دنیای تو چقدر وسعت داره و مقایسه کردن برام معنا نداره. پس اگر این حقیقت که دنیای من از دنیای تو کوچیکتره خوشحالت می‌کنه از لبخند زدن منعت نمیکنم؛ برو خوش باش. »
تهیونگ نیشخندی زد. دروغ چرا؟ این که همه ازش پایین تر بودن گاهی حوصله سر بر بود. درست مثل جونگکوک توی مسابقه، که از عادته بردن خسته شده بود. اما حالا اون یه هیجانه واقعی پیدا کرده بود؛ کسی که میتونست تو چشماش نگاه کنه و تحقیر هارو بی معنی جلوه بده.
« بلاخره اسباب بازی ای که میخواستم رو پیدا کردم!»
جونگکوک به ناخن هاش نگاهی انداخت:« خوش بگذره.»
تهیونگ نگاهی به سر تا پای جونگکوک انداخت:« ببین، جوجه موتور سوار، نمی‌دونم با این تظاهر به بی خیالی میخوای منو از خودت دور کنی یا چی؛ ولی هربار که تو چشمام زل میزنی و با بی‌خیالی سرکشی می‌کنی بیشتر وسوسه میشم خاله بازی کنم! »
جونگکوک سمت موتور زرشکی رنگ و براقش رفت. نگاهی به کلاه کاسکت مشکی و ماتش انداخت. انعکاس خودش و اون مرد غریبه روی موتور براقش پیدا بود. درحالی که کلاهش رو روی سرش تنظیم میکرد جواب داد:« من به چیزی تظاهر نمیکنم، درواقع اونقدری برام مهم نیست که بخوام با تظاهر کردن خودمو خسته کنم، اما خوشحالم که اینطور فکر می‌کنی. و درمورد خاله بازی، هرکاری میخوای بکن کسی جلوتو نگرفته. »
روی موتور نشست و بدنش رو روی موتور تنظیم کرد.
کمی جلو رفت که تهیونگ از ته گلو با خنده فریاد زد:« فردا می‌بینمت، جوجه موتورسوار. »
جونگکوک با صدای رسا، نه خیلی بلند و نه خیلی آروم که غیرقابل شنیدن باشه گفت:« هرکار میخوای بکن. »

یه نفری اینجا دوباره نتونسته ذوقشو کنترل کنه و سریع پارت جدید گذاشتهه
امروز اگر وقت کنم فیک کاور آبیه هم میذارم
شرایط:
۷۰ لایک ۷۰ کامنت (جدی ۷۰ تا کامنت چیزی نیست چرا نمی رسونید؟) ۳۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲۴)

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩p۴فاصله اش با جونگکوک خیلی کم بود. دست هاش رو روی...

حمایت نشههه؟ @park.nana2

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط