پرسید چه خبر خوبی

پرسید: - چه خبر؟ خوبی؟؟
خواستم بگویم: دلم گرفته، خوب نیستم. بگویم دیشب که بیرون رفته‌بودم، تمام شهر غمگین بود، آدم‌ها مثل قبل نبودند، پیاده‌روهای شهر بی روح بود، شهر بی‌روح بود، همه چیز بی‌روح بود... چشم‌ها از نگاه‌ خالی بودند و لبخندها رفع تکلیف بود. آدم‌ها بودند، اما انگار حضور نداشتند، به پشت سرشان نگاه کردم، هیچ‌کس رد پا نداشت، هیچ‌کس، هیچ‌کس را نمی‌فهمید، هیچ‌کس شبیه قبل نمی‌خندید.
خواستم بگویم: دلم گرفته از اینهمه خفقان و بغض، از اینهمه تغییر، از اینکه همان پیاده‌رویی که دوسال قبل در آن شادترین آدم جهان بودم، غمگین‌ترین نقطه‌ی شهر بود و خاطرات روشنی که از آن داشتم، به هزار و چندصدسال قبل از این باز می‌گشت.
دیدم سرسری پرسیده، به قیافه‌اش می‌خورد حوصله‌ی شنیدن اینهمه سیاهی و اندوه را نداشته‌باشد، خودم را جمع و جور کردم و گفتم: "خبری نیست. خوبم." درحالی‌که خبرها زیاد بود، خیلی زیاد... اما کسی از کسی خبر نمی‌خواست که! آدم‌ها حوصله‌ی خودشان را هم نداشتند...😄❤️‍🩹


#نرگس_صرافیان_طوفان
دیدگاه ها (۵۶)

گفت چقدر تغییر کرده‌ای! انگار این چندسالی که ندیدمت با چیزی ...

بساطِ زرنگی هایتان را اطراف آدم هایِ ساده و مهربان پهن نکنید...

رها کن…مگر ندیدی هر که اهمیت میداد غمگین تر بود؟🥲❤️‍🩹

جمله از کتاب کیمیاگر رو به عنوان یک نصیحت تو زندگیتون داشته ...

پرده نشین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط