P13
آرا نگاهشو به پایین داد که چاقویی که سمت سینه اش بود رو دید.
آرا:میخواستم ادامه بدم ولی میدونم که تهش اینکارو با من میکنی.
جونگکوک از حسی که الان داشت و نمیتونست ازش فرار کنه متنفر بود.
قلبش داشت به رحم میومد ، حس کرد قطره اشکی قراره توی چشماش حلقه بزنه.
نگاهشو دزدید و باعث شد اشک ناپدید شه ، جونگکوک با لحن سرد:حرف آخرت؟
آرا حس کرد اشک چشماش رو خیس کرد، چیزی از نفرت.
قطره اشکی که از نفرت جاری بود رو پاک کرد و گفت:ازت متنفرم
جونگکوک:منم ازت متنفرم.
آرا با فکر پایانش چشماش رو بسته و اشک از چشماش جاری شد.
جونگ کوک از حسی که داشت متنفر بود ، از اینکه عاشق دشمنش شده بود متنفر بود.
با احساس گناه چاقو رو روی میز انداخت و گفت:به خشکی شانس..چشماتو باز کن!
آرا شوکه شد و چشماشو باز کرد ، جونگ کوک:آخرین شانسته.
آرا هلش داد:بکش دیگه!عوضی!
جونگکوک:نمیتونم. ساکت شو! انقدر گریه نکن!
آرا:چرا تمومش نمیکنی؟!
جونگکوک مچ آرا رو گرفت درحالی که فاصله ای باقی نمانده بود.
جونگکوک:گفتم نمیتونم!میفهمی؟!میگم نمیتونم تورو بکشم ، آرا!
آرا:پس بهم یه دلیل بده!
جونگکوک:دلیل؟باشه ، اینم دلیلش! من عاشقت شدم! دشمنی که باعث شد با تمام وجود عاشق بشم!
آرا شوکه شد سعی کرد خودشو جدا کنه و گفت:باید منو بکشی! من کسیم که اگه آزادم کنی بدبختت میکنم!
جونگکوک:فکر میکنی تاحالا بهش فکر نکردم؟انگار دست خودم بود که عاشقت شم.
آرا:میخواستم ادامه بدم ولی میدونم که تهش اینکارو با من میکنی.
جونگکوک از حسی که الان داشت و نمیتونست ازش فرار کنه متنفر بود.
قلبش داشت به رحم میومد ، حس کرد قطره اشکی قراره توی چشماش حلقه بزنه.
نگاهشو دزدید و باعث شد اشک ناپدید شه ، جونگکوک با لحن سرد:حرف آخرت؟
آرا حس کرد اشک چشماش رو خیس کرد، چیزی از نفرت.
قطره اشکی که از نفرت جاری بود رو پاک کرد و گفت:ازت متنفرم
جونگکوک:منم ازت متنفرم.
آرا با فکر پایانش چشماش رو بسته و اشک از چشماش جاری شد.
جونگ کوک از حسی که داشت متنفر بود ، از اینکه عاشق دشمنش شده بود متنفر بود.
با احساس گناه چاقو رو روی میز انداخت و گفت:به خشکی شانس..چشماتو باز کن!
آرا شوکه شد و چشماشو باز کرد ، جونگ کوک:آخرین شانسته.
آرا هلش داد:بکش دیگه!عوضی!
جونگکوک:نمیتونم. ساکت شو! انقدر گریه نکن!
آرا:چرا تمومش نمیکنی؟!
جونگکوک مچ آرا رو گرفت درحالی که فاصله ای باقی نمانده بود.
جونگکوک:گفتم نمیتونم!میفهمی؟!میگم نمیتونم تورو بکشم ، آرا!
آرا:پس بهم یه دلیل بده!
جونگکوک:دلیل؟باشه ، اینم دلیلش! من عاشقت شدم! دشمنی که باعث شد با تمام وجود عاشق بشم!
آرا شوکه شد سعی کرد خودشو جدا کنه و گفت:باید منو بکشی! من کسیم که اگه آزادم کنی بدبختت میکنم!
جونگکوک:فکر میکنی تاحالا بهش فکر نکردم؟انگار دست خودم بود که عاشقت شم.
- ۳۷۱
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط