〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_1
ویو میرا
تقریبا 4 ساعت بود که از پشت میز بلند نشده بودم.
به دستم روی موس بود و یه دستم بین طرح هایی که روی میز پخش بود میچرخید.
صدای پاشنه های کفشی توی راهرو پیچید
چند ثانیه بعد در اتاق اروم باز شد
یونا سرش رو آورد داخل:
«خانم جانگ…»
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
«بگو»
با تردید گفت:
«از صبح چیزی نخوردین…»
آروم لب زدم:
«بعدا»
با نگرانی نگام کرد:
«ولی…»
سرم رو بلند کردم:
«یونا، نگران من نباش»
لبش رو روی هم فشار داد:
«باشه»
همین که در اتاق رو بست و رفت گوشیم که روی میز بود شروع به زنگ خوردن کرد.
اسم «هشدار!» روی صفحه نمایان شد
بدون مکث تماس رو وصل کردم:
«سلام مامان»
صدای آرومش اومد:
«شرکتی؟»
گفتم:
«آره»
چند ثانیه سکوت کرد:
«مراسم امشبو که یادت نرفته؟»
نفس آرومی کشیدم:
«مامان… شاید نتونم…»
بدون اینکه اجازه بده حرفمو ادامه بدم گفت:
«اینبار هیچ پیچوندنی در کار نیست میرا، ساعت 9 اونجایی»
چند لحظه به صفحه لب تاپ خیره موندم، آروم گفت:
«باشه»
مامان گفت:
«دیر نکن»
گفتم:
«ولی بیشتر از نیم ساعت نمیمونم»
آروم گفت:
«هرچقدر صلاح دونستی»
و بعد تماس قطع شد
گوشی رو وری میز انداختم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم
زیر لب گفتم:
فقط نیم ساعت.
___________
"شب"
ماشین جلوی ورودی هتل ایستاد
صدای فلش دوربین خبرنگارا یکی بعد از دیگری شنیده میشد
همون مراسم های همیشگی که به هیچ دردی نمیخوردن…
یه نفس آروم کشیدم و آروم از ماشین پیاده شدم
بی توجه به خبرنگارا وارد هتل شدم
وارد که شدم کمی بعد مامان متوجه حضورم شد
وقتی رفتم سمتش نکاهی از سرتا پا بهم انداخت
بعد با رضایت یه لبخند ملایم زد:
«رسیدی»
لبخند کوتاهی زدم:
«قول داده بودم»
بابا هم نزدیکمون اومد
بعد از یه احوالپرسی کوتاه، مامان منوبه چند نفر معرفی کرد
همه چیز رسمی و کوتاه بود
اون بین با آقای کیم و همسرش آشنا شدم
فقط یه سلام و احوالپرسی و یه آشنایی ساده
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد
نگاهی به صفحه انداختم
لیا بود
چند قدم از جمعیت فاصله گرفتم و بعد تواس رو جواب دادم
قبل اینکه چیزی بگم صدای لیا از پشت خط اومد:
«میرا…»
مست بنظر می اومد:
«لیا؟ باز تنهایی مست کردی؟»
خنده کوتاهی کرد:
«ای وای… لو رفتم؟»
دستمو کذاشتن روی شقیقه ام:
«الان کجایی؟»
چند ثانیه سکوت شد:
«من کجام؟»
صدای خنده اومد:
«من نمیدونم… کجام… تو میدونی؟»
نفس عمیقی کشیدم
احتمالا رفته بار همیشگی:
«بیخیال… هرجا هستی تکون نخور یکم دیگه میام دنبالت»
سری تماس رو قطع کردم
برگشتم سمت بقیه و رو به مامان گفتم:
«باید برم جایی»
مامان فقط چند ثانیه نگام کرد و بعد گفت:
«برو»
سرمو تکون دادم:
«شب بخیر»
و بعد رفتم سمت ورودی
قدم هام تند شدن
همون لحظه…
محکم به یه نفر خوردم
از شدت برخورد یه قدم رفتم عقب
اخمام توی هم رفت و زیر لب گفتم:
«واقعا؟»
مرد روبرو با سردی نگام کرد:
«جلوی راهتون رو نگاه نمی کنید؟»
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
«مثل اینکه شماهم نگاه نمیکنین»
پوزخند خیلی ریزی زد:
«جالبه»
تیز نگاهی بهش انداختم:
«چی جالبه؟!»
بهم دوباره نگاه کرد:
«همیشه مقصر طلبکار تره»
یه لحظه بهش خیره شدم، با بی حوصلگی گفتم:
«وقت بحث کردن ندارم»
بدون اینکه نگاهش از روم برداشته بشه گفت:
«خوشبختانه منم ندارم»
چشمامو ریز کردم:
«چه بهتر»
با طعنه از کنارش رد شدم
زیر لب غر زدم:
«اعصاب خرد کن»
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلایـی
part_1
ویو میرا
تقریبا 4 ساعت بود که از پشت میز بلند نشده بودم.
به دستم روی موس بود و یه دستم بین طرح هایی که روی میز پخش بود میچرخید.
صدای پاشنه های کفشی توی راهرو پیچید
چند ثانیه بعد در اتاق اروم باز شد
یونا سرش رو آورد داخل:
«خانم جانگ…»
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
«بگو»
با تردید گفت:
«از صبح چیزی نخوردین…»
آروم لب زدم:
«بعدا»
با نگرانی نگام کرد:
«ولی…»
سرم رو بلند کردم:
«یونا، نگران من نباش»
لبش رو روی هم فشار داد:
«باشه»
همین که در اتاق رو بست و رفت گوشیم که روی میز بود شروع به زنگ خوردن کرد.
اسم «هشدار!» روی صفحه نمایان شد
بدون مکث تماس رو وصل کردم:
«سلام مامان»
صدای آرومش اومد:
«شرکتی؟»
گفتم:
«آره»
چند ثانیه سکوت کرد:
«مراسم امشبو که یادت نرفته؟»
نفس آرومی کشیدم:
«مامان… شاید نتونم…»
بدون اینکه اجازه بده حرفمو ادامه بدم گفت:
«اینبار هیچ پیچوندنی در کار نیست میرا، ساعت 9 اونجایی»
چند لحظه به صفحه لب تاپ خیره موندم، آروم گفت:
«باشه»
مامان گفت:
«دیر نکن»
گفتم:
«ولی بیشتر از نیم ساعت نمیمونم»
آروم گفت:
«هرچقدر صلاح دونستی»
و بعد تماس قطع شد
گوشی رو وری میز انداختم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم
زیر لب گفتم:
فقط نیم ساعت.
___________
"شب"
ماشین جلوی ورودی هتل ایستاد
صدای فلش دوربین خبرنگارا یکی بعد از دیگری شنیده میشد
همون مراسم های همیشگی که به هیچ دردی نمیخوردن…
یه نفس آروم کشیدم و آروم از ماشین پیاده شدم
بی توجه به خبرنگارا وارد هتل شدم
وارد که شدم کمی بعد مامان متوجه حضورم شد
وقتی رفتم سمتش نکاهی از سرتا پا بهم انداخت
بعد با رضایت یه لبخند ملایم زد:
«رسیدی»
لبخند کوتاهی زدم:
«قول داده بودم»
بابا هم نزدیکمون اومد
بعد از یه احوالپرسی کوتاه، مامان منوبه چند نفر معرفی کرد
همه چیز رسمی و کوتاه بود
اون بین با آقای کیم و همسرش آشنا شدم
فقط یه سلام و احوالپرسی و یه آشنایی ساده
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد
نگاهی به صفحه انداختم
لیا بود
چند قدم از جمعیت فاصله گرفتم و بعد تواس رو جواب دادم
قبل اینکه چیزی بگم صدای لیا از پشت خط اومد:
«میرا…»
مست بنظر می اومد:
«لیا؟ باز تنهایی مست کردی؟»
خنده کوتاهی کرد:
«ای وای… لو رفتم؟»
دستمو کذاشتن روی شقیقه ام:
«الان کجایی؟»
چند ثانیه سکوت شد:
«من کجام؟»
صدای خنده اومد:
«من نمیدونم… کجام… تو میدونی؟»
نفس عمیقی کشیدم
احتمالا رفته بار همیشگی:
«بیخیال… هرجا هستی تکون نخور یکم دیگه میام دنبالت»
سری تماس رو قطع کردم
برگشتم سمت بقیه و رو به مامان گفتم:
«باید برم جایی»
مامان فقط چند ثانیه نگام کرد و بعد گفت:
«برو»
سرمو تکون دادم:
«شب بخیر»
و بعد رفتم سمت ورودی
قدم هام تند شدن
همون لحظه…
محکم به یه نفر خوردم
از شدت برخورد یه قدم رفتم عقب
اخمام توی هم رفت و زیر لب گفتم:
«واقعا؟»
مرد روبرو با سردی نگام کرد:
«جلوی راهتون رو نگاه نمی کنید؟»
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
«مثل اینکه شماهم نگاه نمیکنین»
پوزخند خیلی ریزی زد:
«جالبه»
تیز نگاهی بهش انداختم:
«چی جالبه؟!»
بهم دوباره نگاه کرد:
«همیشه مقصر طلبکار تره»
یه لحظه بهش خیره شدم، با بی حوصلگی گفتم:
«وقت بحث کردن ندارم»
بدون اینکه نگاهش از روم برداشته بشه گفت:
«خوشبختانه منم ندارم»
چشمامو ریز کردم:
«چه بهتر»
با طعنه از کنارش رد شدم
زیر لب غر زدم:
«اعصاب خرد کن»
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۸۴۹
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط