همیشه فکر میکردم اگه زیاد محبت کنم اگه همیشه باشم اگه

همیشه فکر می‌کردم اگه زیاد محبت کنم، اگه همیشه باشم، اگه انقدر خودمو کوچیک کنم تا بقیه راحت‌تر باشن، یه روزی، یه جایی، بالاخره دیده می‌شم. ولی اشتباه می‌کردم.

انگار یه حفره‌ی عمیق توی وجودم هست که هر چی تلاش می‌کنم، هر چی محبت می‌ریزم توش، هیچ‌چیزی پرش نمی‌کنه. نه محبتی برمی‌گرده، نه حتی یه بار ازم پرسیده میشه " مطمئنی خوبی؟". انگار من برای بقیه، فقط یه "ابزار" بودم؛ یه چیزی که وقتی لازمش دارن هست، و وقتی کارشون تموم می‌شه، انگار اصلاً وجود نداشتم.

عجیب‌ترین و دردناک‌ترین بخشش اینجاست که حس می‌کنم احساساتم یه شوخیِ بزرگه. انگار وقتی من حرف می‌زنم یا می‌خوام از دردم بگم، بقیه دارن به یه تصویرِ تار و بی‌اهمیت نگاه می‌کنن. نادیده گرفته شدن، فقط یعنی اینکه کسی صدات رو نشنوه؛ ولی نادیده گرفته شدنِ احساسات، یعنی اینکه انگار روحِت رو لخت بذاری وسطِ میدون و همه از روت رد بشن، بدون اینکه حتی متوجه بشن اونجا بودی. خیلی برای همه دویدم. برای خندوندنِ آدم‌هایی که حتی یه بار نپرسیدن چرا چشمای من انقدر خسته‌ست. چقدر تنهاییِ وسطِ جمع بودن، درد داره. چقدر سخته که بدونی برای هیچ‌کس، حتی برای نزدیک‌ترین‌هات، بودن یا نبودنت، خندیدنت یا شکستنت، فرقی نمی‌کنه.

دیگه خسته شدم از بس منتظرِ یه نگاهِ مهربون موندم که هیچ‌وقت نبود. الان فقط یه بغضِ سنگین تو گلوم مونده که انگار قراره تا ابد همون‌جا بمونه. انگار قرار نیست هیچ‌کسِ هیچ‌کس، این "منِ" واقعی رو ببینه. شاید هم من از اولش برای این دنیا زیادی بودم، یا شاید هم این دنیا خیلی وقته که دیگه برایِ "احساساتم"جا نداره.
دیدگاه ها (۴)

دوست ژدید? ✨بیا دایر/پیوی (نمیدونم هرچی بهش میگین) دختر خوب...

نمی‌دونم چرا فیلم جدید میبینم باید یه اديت بزنم...خلاصه دیگه...

انقدر واقعا ؟ ...شاید یه تایمی غیب شدنم باعث بشه یکم کمتر بر...

از همه ممنونم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط