فیک تهیونگ عشق اجبار

rrt: 5
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ا/ت

چشمام را باز کردم، اولش گیح بودم، از جام بلند شدم، اینجا کجاست؟

توی یه اتاق بودم تاحالا همچین جایی را ندیده بودم، رفتم سمت در دستگیره را گرفتم در باز بود تعجب کردم چون اون همیشه به محدود کردن و زندانی کردن عادت داشت.


رفتم بیرون یه راه رو بزرگ ولی باریک بود که توش پر از درهای قدیمی بود رنگ دیوار ها سبز بود، از پله رفتم پایین تهیونگ روی مبل نشسته بود داشت به من نگاه میکرد، به خونه یه نگاهی انداختم یه خونه نو بود ولی با چیدمان قدیمی.


_خوشت اومد؟

+خونه ای بود که همیشه ارزوشا داشتم داشته باشم.

_دقیقا همونه.

+صندلی چوبی، چیدمان قدیمی خونه پر از رنگه، مثل اون خونه بی روح نیس یه شومینه دکوراسیون مشر//بات.

_پس چرا خوشحال نیستی دقیقاذهمونایی که میخاستی.(سرد)

+توش عشق نیس.

تهیونگ دیگه حرفی نزد، خدمتکار میز شام را چید، تهیونگ رفت سر میز شام و منتظر بود تا ا/ت بره و بشینه.

+میخام سولای را ببینم.

_نمیشه

+کلی بلا سرش اوردی و همونجا ولش کردی

_داره درمان میشه.

ا/ت رفتم سمت تهیونگ و زد روی میز

+فکرشا نمیکردم انقدر حیون باشی چرا سولای؟ چطور دلت اومد اون همه بهت کمک کرد اون همه خاطره و خوب داشتیم...

_بسه.

+هرچی بگم بس نیس، میخام ببینمش.

تهیونگ زد روی میز و از جاش بلند شد.

_بهت گفتم بسه(داد)

ا/ت اشک توی چشماش جمع شد ولی هیچ اشکی نریخت.

_بشین سر میز و شامتا بخور.

+نوش جونت.

ا/ت دستشا گذاشت روی شکمش و رفت دوباره توی همون اتاق، در بالکن را باز کرد یه نفس عمیق کشید هوا بارونی بود، یه مبل اونجا بود، نشست روش. تا چشم کار میکرد فقط درخت بود.

منظره رو به جنگل بود، بوی خاک و قطرات بارون ترکیب شده بود ا/ت فقط از لحاظ جسم اونجا بود ولی ذهنش و فکرش توی اینده، گذشته و سولای گیر کرده بود، تمام فکر ها قاطی شده بودن، که یهو ا/ت جیغ کیشید و از جاش بلند شد.

_چته.

+تو کی اومدی.

_صد بار صدات کردم ـ

ا/ت متوجه شده بود که اصلا حواسش نبوده پس هیچی نگفت و دوباره نشست سر جاش، تهیونگ هم سینی غذا را گذاشت تو روی میز.

_بیا تو

+خوبه

_گفتم بیا تو نمیبینی هوا بارونیه سرده.(یکم بلند و عصبی)

ا/ت وقتی دید تهیونگ ریخته بهم هیچی نگفت و رفت تو.

_میرم و میام باید این غذا هارا تموم کرده باشی.

ات هیچی نگفت ولی توی دلش گف باشه.

_شنیدی چی گفتم(عصبی)

+عوهوم.

تهیونگ رفت و ا/ت غذا هارا خورد ولی نه همشا تا جایی که تونست، بعدش همونجا روی تخت سینی را رها کرد و رفت حموم.

وقتی اومد بیرون تهیونگ نشسته بود روی تخت و سرش توی گوشی بود،

_یادمه گفته بودم باید تموم کرده باشی.

+تا جایی که تونستم خوردم دیگه نتونستم.

ات موهاش را خشک و دراز کشید روی تخت.

+نکنه میخای روی تخت بخوابی؟ کنار من؟

تهیونگ رفت سمت ا/ت صورت هاشون یک میلی متر فاصله داشت

_اره میخام پیش زنم بخوابم

+نه.

_چیزی که مال منه.

ات هیچی نگفت و دیگه چشماشا بست

ویو یک ماه بعد
ا/ت و تهیونگ توی سالن نشسته بودن، تهیونگ اونطرف و ات این طرف، رابشون سرد تر شده بود باهم فقط در حد دو کلمه حرف میزدن.

چون ا/ت یاد گرفته بود دیگه سرکش نباشه و زیاد حرف نزنه که بخوان بحث کنن، ا/ت درحال خوردن بستنی بود

ادم تا کجا میتونست حرف نزنه و ساکت بمونه؟ میخاست جواب سوال هاشا بدونه، نمیخاست بدون سوال هاش بدون جواب بمون حتی اگه باعث میشد ناراحت بشع.

بستی را گذاشت کنار و صدای تلویزیون را کم کرد.

+میخام باهات حرف بزنم.

تهیونگ یه نگاهی به ا/ت کرد و بعد دوباره سر رفت تو کار خودش

_میشنوم ـ

ا/ت بهش برخورد که لبتاب را نزاشت کنار و اهمیت نداد ولی بعد با خودش گفت جهنم و ضرر.

+زنت چی شد؟ چرا نمیری پیش اون؟

تهیونگ یه نگاه به ات انداخت و بعد لبتاب را بست.

_من یه زن بیشتر ندارم اونم تویی.

+طلاقش دادی؟

_خیلی وقته.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی
دیدگاه ها (۱۰)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

فیک تهیونگ. دوباره تو

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

چندپارتی تهیونگ

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

Afterglow

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط