Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ

Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ⑦

فردا صبح ویو ا/ت :

با صدای الارم گوشیم از خواب ناز بیدار شدم.
در حالی که داشتم زمین و زمانو فحش میدادم به سمت دستشویی رفتم.
بعد از انجام عملیات غر غر کنان رفتم جلوی ایینه که با قیافه ی خودم تعجب کردم و خندم گرفت.
موهام رو شونه زدم تا یکم از اون حالت جن زدگی در بیام.
همینطور که داشتم موهام رو شونه میزدم اتفاق دیشب یادم اومد که ناخوداگاه لبخندی روی لبم اشکار شد.
رفتم توی اشپزخونه و میز صبحانه و چیدم و شروع کردم به صبحانه خوردن و در همون حین پیام های گوشیم رو چک‌ میکردم.
نگاهم به ساعت خورد که
۹ : ۳۰
رو نشون میداد.
با یاداوری اینکه دوستم داره از کانادا میاد سئول ذوق زده از روی صندلی بلند شدم.
ساعت ۱۱ به سئول میرسید پس من فقط یک ساعت وقت داشتم.
سریع میز صبحانه رو جمع کردم و دو زدم سمت اتاق.
یه تیپ کلاسیک زدم و شروع کردم به ارایش کردن.
ارایش ملایمی کردم که هم زیبا بود و هم به تیپم میخورد.
ساعت چرمم رو بستم و تمام.
خودم رو توی ایینه قدی چک کردم و وقتی مطمئن شدم همه چیز عالیه از اتاق بیرون رفتم.
سوار ماشینم که نه مدلش بالا بود و نه پایین شدم و به سمت گل فروشی راه افتادم.
گل های مورد علاقه دوستم رو خریدم و گازشو گرفتم و رفتم سمت فرودگاه.

فرودگاه :

۱۰ دقیقه دیگه هواپیما میشینه.
خیلی ذوق داشتم‌.
بورام...تنها کسیه که توی زندگیم تو همه شرایط کنارم بوده‌.
مثل مادر بهم محبت میکنه.
مثل پدر پشتم بود و ازم دفاع میکنه.
و مثل یک خواهر دلسوز توی همه ی شرایط کنارمه.
توی خوشحالیام ، ناراحتیام ، حتی عصبانیت هام هم شریکم بوده و هست.
سری تکون دادم تا افکارم رو از خودم دور کنم.
هواپیما نشسته بود و مسافر ها داشتن از اون پیاده میشدن.
بین اون همه ادمی که داشتن از پله پایین میومدن ، دنبال بورام میگشتم.
و بالاخره دیدمش.
یه دختر قد بلند ، با موهای پرکلاغیش که تا کمرش بودن با اعتماد به نفس همیشگیش داشت پایین میومد.
دختر مغروری نبود.
ولی بی اعتماد به نفس هم نبود.
با دیدنش ناخوداگاه بغض کردم.
دست خودم نبود خیلی دلم براش تنگ شده بود.
به سمتم اومد و هم دیگه رو بغل کردیم.
تا تونستم محکم بغلش کردم جوری که داشت خفه میشد.
از تو بغل هم در اومدیم و به هم نگاه کردیم.
اخرین باری که به این چشمای ابیش نگاه میکردم دقیقا دوسال پیش بود.

+ خیلی دلم برات تنگ شده بود بورام. لعنتی تو که گفتی ۱ سال میمونی میدونی چقد منتظرت موندم.

~ واقعا ببخشید ا/ت مجبور بودم.

+ به هر حال الان پیشمی. راستی...گل مورد علاقتو خریدم.

~ واییییی نمیدونی چقد عاشق این گل ها هستم مرسییی

+ خواش میکنم....حدس میزنم الان خسته ای بیا بریم خونه.

~ اوهوم بریم

خونه :
ویو نویسنده :

بورام برای اینکه خستگی از تنش در بره رفته بود حموم و ا/ت هم مشغول غذا درست کردن بود.
حدود ۱ ساعتی میشد که بورام توی حموم بود.
غذا هم اماده شده بود پس ا/ت رفت توی اتاق و در حموم رو زد.

+ بورام

~ هاااا

+ زهر ماررر بیا بیرون نهار امادس

~ پنج دقیقه دیگه

+ خفه شو بیا بیرون

~ خب حالا ایششش

ا/ت از توی اتاق میره بیرون و میز رو میچینه و بعد از چند دقیقه هم بورام از توی اتاق میاد بیرون.
با لذت چشماشو میبنده و میگه :

~ چی درست کردیی که انقد بوش خوبههه

+ غذای مورد علاقت حالا بیا بشین بخور که سرد میشه

بورام دستاشو به هم میکوبه و میشینه روی صندلی و هردوشون شروع میکنن به غذا خوردن.

بعد از نهار به پیشنهاد بورام ا/ت فیلم‌ میزاره و همینطور که در حال تماشای فیلم هستن صدای زنگ در میاد......

~ کیه؟

+ نمیدونم بزار برم ببینم.

ا/ت به سمت در میره و بازش میکنه.
و با دیدن اون فردی که توی چهار چوب در قرار داره میخکوب میشه.......
دیدگاه ها (۱)

Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ𝐏𝐚𝐫𝐭 ⑧اون فرد جونگکوک بود.بورام مدام میگفت که کیه و...

Dₐᵣₖ ₗᵢfₑ𝐏𝐚𝐫𝐭 ⑥ازهم جدا شدن‌.ا/ت از خجالت گونه هاش گل انداخت...

عشق دو طرفه پارت ۱۴

khiyanat duroqhin𝚙𝚊𝚛𝚝4بورام هم از بالای نرده های اتاق بهش خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط