ITERATION 144
PART: 2
شروع ریست کد های خراب رو اصلاح کن تا نتیجه بده...ساعت ۳:۱۷ شب ریست شروع میشود...دور دوم ریست اتصال کامل میشود و خاطره ها به یاد میمونن٬ اصلاح کد ها قبل ریست باعث به نتیجه رسیدن میشه! بعد از سه روز ریست فعال میشه»
نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت "۳:۳۳"
-سه روز؟ من کی همچین کاری کردم
دستاش که از عصبانیت باعث برآمدگی رگ هایش شده بود رو روی سرش گذاشت و سعی میکرد به روز های قبل فکر کند...اما حتی یادآوری اینکه چرا اومده اینجا براش سخته
+تلاش برای یادآوری نکن...ممکن نیست...مثل اینه که به ربات بگی گذشتت چجوری بوده...قطعا نمیدونه
نگاهشو به چشمای معصوم دختر داد و به اجزای صورتش دقت کرد...انگار سال ها باهاش زندگی کرده اما دریغ از یک خاطره که باعث به یاد آوردنش بشه
-چجوری یادته؟ چرا من یادم نیست
پاهاشو آروم بالا آورد و تو بغلش گرفت و به ریل پر از سنگ نگاه انداخت
+متوجه نوشته های خودتم نمیشی؟
متعجب نگاهش و به صفحه لپ تاپ داد
«اصلاح کد ها قبل ریست باعث به نتیجه رسیدن میشه»
آروم لپ تاپشو بست و به داخل کوله اش گذاشت و نامیدانه به آسمون در حال گریه خیره شد...کلافه به صندلی تکیه داد
-چرا تو؟
دختر شونه ای بالا انداخت و نگاه ریزی به تتو های دست پسر انداخت و لبخند زد
+نمیدونم...تنها دلیل منطقی که میشه براش داشت این بود که ما قبلا همو میشناختیم و اگه سواله چرا من؟ شاید چون دانشجوی کامپیوتر بودم...به دست آوردن اون آزمایش به تنهایی سخته جونگکوک٬ پر از کد های برنامه نویسیه...مطمعن باش منم دستی توش داشتم...ولی نمیدونم چجوری من حتی نمیدونم کی هستم فقط اسممو میدونم...میرا
جونگکوک کمی به حرفای میرا فکر کرد...تنها چیزی که میدونست درسش بود...محل زندگیش و اینکه دانشجوی عصب فیزیک بود و حتی استاد آزمایشگاه رو هم یادشه...اما سوالی که بوجود میاد اینه! چرا باید آقای کانگ مین رو بخاطر بیاره؟
-وقتی دنیا ریست میشه...چه اتفاقی میوفته
+من میمیرم...نمیدونم برای تو چه اتفاقی میوفته که باعث فراموشیت میشد...فقط میدونم این دفعه فرق داره و یادت میمونه
میرا لبخند تلخی زد و نفس عمیقی کشید از جا بلند شد و دستشو سمت جونگکوک گرفت
+ما سه روز وقت داریم...اما قراره هرروز همو ببینیم واقعا چیز عجیبیه...بیا تمومش کنیم
پسر ناخودآگاه لبخندی به حرفای احمقانه میرا زد کیفشو رو کوله اش انداخت و دست میرا رو گرفت و از جا بلند شد و به سمت خروجی ایستگاه حرکت کردن...آروم به قدم زدن زیر بارون ادامه دادن گاهی ماشین رد میشد اما هیچ آدمی تو خیابون نبود تمامی مغازه ها بسته بودن و چراغ های ساختمونا خاموش بود
-درد داره؟
میرا متعجب به پسر نگاه کرد و زیر لب پرسید "چی؟"
-مردن؟ درد داره؟
"دید جئون"
نگاهی بهش انداختم سرش پایین بود و آروم کنارم قدم میزد...نگاهم به دامن کوتاهش خورد...لبخندم رو لبم ماسید دستمو اروم دور گردنش انداختم و به راهم ادامه دادم متوجه نگاه معذبش شدم
-سرما میخوری...شاید اینجوری احتمالش کمتر باشه
خنده آرومی کرد و نگاهشو ازم گرفت...فکرم کاملا درگیر بود نمیخواستم حتی ثانیه ای رو بیهوده مصرف کنم...حاضرم بدون لحظه ای استراحت دنبال دلیلش بگردم! چرا میرا؟ اون کیه؟ و سوال اصلی! چرا جهان بعد از تموم شدن اون سه روز ریست میشه؟
"خونه جئون 4:15 شب"
بار ها متن رو خوندم...هر بار سعی کردم به نتیجه برسم اما فقط به یک بست میخوردم...میرا با دقت فایل اصلی memory entanglement رو داشت بررسی میکرد...اما کلمه ای تا الان به زبون نیاورد! به کاناپه تکیه دادم و به چهره جدیش نگاه کردم لبخند محوی زدم
-چیشد
با چشمای گرد سرشو آورد بالا و نگاهم کرد...با سرعت اومد سمتم قلبم مثل ساختمونی که در حال منفجر شدن بود داشت فرو میریخت کنارم نشست و با خودکار و دفتر درگیر شد
+پروژه ای که روش کار میکردی چی بود؟ یعنی دلیلش
-در هم تنیدگی کوانتومی...من روی ذرات کار میکردم و خب فقط برای ذرات امکان پذیر بود همچین چیزی برای مغز انسان فرق داره بهش میگن اتصال ذهنی
میرا لبخندی زد و سمت آشپزخونه رفتم بعد از چند ثانیه با چاقو اومد از جام بلند شدم و با تعجب نگاهش کردم
-داری چیکار میکنی
بدون لحظه ای مکث کردن نوک چاقو رو کف دستش کشید صورتش در هم شد به سرعت سمتش دوییدم و دستشو گرفتم با حس درد وحشتناکی که کف دستم حس کردم سریع دستمو کشیدم عقب
+دیدی...این اتصال ذهنه! زخمی بشم...درد میکشی
-تو دیوونه ای
بعد از کلی سرزنش کردنش دستشو بانداژ کردم و کنار خودم نشوندمش...چند ثانیه بهش خیره موندم و متوجه هوش بالاش شدم
-اگه یکیمون زخمی بشه و اون یکی درد بکشه...پس یعنی
با لبخند نگاهم کرد و حرفمو ادامه داد
(بابت پیچیده بودن داستان معذرت میخوام💓...به مرور متوجه همه چیز میشید اگه چیزی رو متوجه نشدید کاملا عادیه)
شروع ریست کد های خراب رو اصلاح کن تا نتیجه بده...ساعت ۳:۱۷ شب ریست شروع میشود...دور دوم ریست اتصال کامل میشود و خاطره ها به یاد میمونن٬ اصلاح کد ها قبل ریست باعث به نتیجه رسیدن میشه! بعد از سه روز ریست فعال میشه»
نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت "۳:۳۳"
-سه روز؟ من کی همچین کاری کردم
دستاش که از عصبانیت باعث برآمدگی رگ هایش شده بود رو روی سرش گذاشت و سعی میکرد به روز های قبل فکر کند...اما حتی یادآوری اینکه چرا اومده اینجا براش سخته
+تلاش برای یادآوری نکن...ممکن نیست...مثل اینه که به ربات بگی گذشتت چجوری بوده...قطعا نمیدونه
نگاهشو به چشمای معصوم دختر داد و به اجزای صورتش دقت کرد...انگار سال ها باهاش زندگی کرده اما دریغ از یک خاطره که باعث به یاد آوردنش بشه
-چجوری یادته؟ چرا من یادم نیست
پاهاشو آروم بالا آورد و تو بغلش گرفت و به ریل پر از سنگ نگاه انداخت
+متوجه نوشته های خودتم نمیشی؟
متعجب نگاهش و به صفحه لپ تاپ داد
«اصلاح کد ها قبل ریست باعث به نتیجه رسیدن میشه»
آروم لپ تاپشو بست و به داخل کوله اش گذاشت و نامیدانه به آسمون در حال گریه خیره شد...کلافه به صندلی تکیه داد
-چرا تو؟
دختر شونه ای بالا انداخت و نگاه ریزی به تتو های دست پسر انداخت و لبخند زد
+نمیدونم...تنها دلیل منطقی که میشه براش داشت این بود که ما قبلا همو میشناختیم و اگه سواله چرا من؟ شاید چون دانشجوی کامپیوتر بودم...به دست آوردن اون آزمایش به تنهایی سخته جونگکوک٬ پر از کد های برنامه نویسیه...مطمعن باش منم دستی توش داشتم...ولی نمیدونم چجوری من حتی نمیدونم کی هستم فقط اسممو میدونم...میرا
جونگکوک کمی به حرفای میرا فکر کرد...تنها چیزی که میدونست درسش بود...محل زندگیش و اینکه دانشجوی عصب فیزیک بود و حتی استاد آزمایشگاه رو هم یادشه...اما سوالی که بوجود میاد اینه! چرا باید آقای کانگ مین رو بخاطر بیاره؟
-وقتی دنیا ریست میشه...چه اتفاقی میوفته
+من میمیرم...نمیدونم برای تو چه اتفاقی میوفته که باعث فراموشیت میشد...فقط میدونم این دفعه فرق داره و یادت میمونه
میرا لبخند تلخی زد و نفس عمیقی کشید از جا بلند شد و دستشو سمت جونگکوک گرفت
+ما سه روز وقت داریم...اما قراره هرروز همو ببینیم واقعا چیز عجیبیه...بیا تمومش کنیم
پسر ناخودآگاه لبخندی به حرفای احمقانه میرا زد کیفشو رو کوله اش انداخت و دست میرا رو گرفت و از جا بلند شد و به سمت خروجی ایستگاه حرکت کردن...آروم به قدم زدن زیر بارون ادامه دادن گاهی ماشین رد میشد اما هیچ آدمی تو خیابون نبود تمامی مغازه ها بسته بودن و چراغ های ساختمونا خاموش بود
-درد داره؟
میرا متعجب به پسر نگاه کرد و زیر لب پرسید "چی؟"
-مردن؟ درد داره؟
"دید جئون"
نگاهی بهش انداختم سرش پایین بود و آروم کنارم قدم میزد...نگاهم به دامن کوتاهش خورد...لبخندم رو لبم ماسید دستمو اروم دور گردنش انداختم و به راهم ادامه دادم متوجه نگاه معذبش شدم
-سرما میخوری...شاید اینجوری احتمالش کمتر باشه
خنده آرومی کرد و نگاهشو ازم گرفت...فکرم کاملا درگیر بود نمیخواستم حتی ثانیه ای رو بیهوده مصرف کنم...حاضرم بدون لحظه ای استراحت دنبال دلیلش بگردم! چرا میرا؟ اون کیه؟ و سوال اصلی! چرا جهان بعد از تموم شدن اون سه روز ریست میشه؟
"خونه جئون 4:15 شب"
بار ها متن رو خوندم...هر بار سعی کردم به نتیجه برسم اما فقط به یک بست میخوردم...میرا با دقت فایل اصلی memory entanglement رو داشت بررسی میکرد...اما کلمه ای تا الان به زبون نیاورد! به کاناپه تکیه دادم و به چهره جدیش نگاه کردم لبخند محوی زدم
-چیشد
با چشمای گرد سرشو آورد بالا و نگاهم کرد...با سرعت اومد سمتم قلبم مثل ساختمونی که در حال منفجر شدن بود داشت فرو میریخت کنارم نشست و با خودکار و دفتر درگیر شد
+پروژه ای که روش کار میکردی چی بود؟ یعنی دلیلش
-در هم تنیدگی کوانتومی...من روی ذرات کار میکردم و خب فقط برای ذرات امکان پذیر بود همچین چیزی برای مغز انسان فرق داره بهش میگن اتصال ذهنی
میرا لبخندی زد و سمت آشپزخونه رفتم بعد از چند ثانیه با چاقو اومد از جام بلند شدم و با تعجب نگاهش کردم
-داری چیکار میکنی
بدون لحظه ای مکث کردن نوک چاقو رو کف دستش کشید صورتش در هم شد به سرعت سمتش دوییدم و دستشو گرفتم با حس درد وحشتناکی که کف دستم حس کردم سریع دستمو کشیدم عقب
+دیدی...این اتصال ذهنه! زخمی بشم...درد میکشی
-تو دیوونه ای
بعد از کلی سرزنش کردنش دستشو بانداژ کردم و کنار خودم نشوندمش...چند ثانیه بهش خیره موندم و متوجه هوش بالاش شدم
-اگه یکیمون زخمی بشه و اون یکی درد بکشه...پس یعنی
با لبخند نگاهم کرد و حرفمو ادامه داد
(بابت پیچیده بودن داستان معذرت میخوام💓...به مرور متوجه همه چیز میشید اگه چیزی رو متوجه نشدید کاملا عادیه)
- ۷.۹k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط