او مشکاتی بود بهسوی درخشش بیپایان خورشید و من همچون غب

او مشکاتی بود به‌سوی درخشش بی‌پایانِ خورشید و من همچون غباری در توفانِ تجلیات بی‌انتهایش حیران بودم☝️💙🕊


#آسمان_لاجوردی
#فکر_و_ذکر
#جاودانگی
#عشق
#نورااا_سادات
#شهسوار
#مازندران
دیدگاه ها (۲۴)

دنیا سرشار از آرزوست.    این طبیعت دنیاست.آرزوهایی را برگزین...

https://wisgoon.com/v/198JS5KFRC/شیفتۀ آن چشمان بودمحیران آن...

شب ها او قبل از برخواستنش برای اقامه ی حقیقت هستی و ردّ امان...

این جا در پرتو آفتاب ،زندگی جریان دارد و این ساده ترین کمالی...

"محبت خوب است؛ اما تا آدمش که باشد. زمانی دلی تو را دوست دار...

چقدر مهربان به من آموختى كه پلاس كهنه‌ى رنج‌ها را راحت بپوشم...

فصل ۲۱: روش درستدرست در لحظه‌ای که ونتاس می‌خواست طلسم را لم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط