محبوبش مرده بود بر شانههایم گریسته بود
"محبوبش مُرده بود، بر شانههایم گریسته بود
سیاه پوشیده بود، صدایش گرفته بود
گفته بود من دیگر آرایش نمیکنم"
سخنش را چنین ادامه میدهد:
" زمان چون آبی روان خواهد گذشت،
دردِ مرگ که چیزی نیست!
روزی سرِ راه دیدمش، او مرا ندید "
سیاه پوشیده بود، صدایش گرفته بود
گفته بود من دیگر آرایش نمیکنم"
سخنش را چنین ادامه میدهد:
" زمان چون آبی روان خواهد گذشت،
دردِ مرگ که چیزی نیست!
روزی سرِ راه دیدمش، او مرا ندید "
- ۳.۷k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط