𐙚 پارت ¹ | ویو نامرا
𐙚 پارت ¹ | ویو نامرا
روی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ملایمی بین موهام میپیچید. نگاهم به آدمهایی بود که از جلوی نیمکت رد میشدن که صدای آشنایی کنارم بلند شد.
موکا، بهترین دوستم، کنارم نشست. با انرژی همیشگیش لبخندی زد و گفت:
ـ چطوری خوشگلههه؟
نگاهم رو به سمتش چرخوندم و با لبخند گفتم:
ـ خوبم بابا، تو چطوری؟
موکا کیفش رو کنار نیمکت گذاشت و گفت:
ـ منم خوبم! راستی، امروز یه خبر دارم.
با کنجکاوی نگاش کردم.
ـ چی شده باز؟!
ـ چرا فکر میکنی هر وقت یه چیزی میگم، حتماً یه خبریه؟
خندیدم و گفتم:
ـ چون تو موکایی! حالا بگو ببینم چی شده.
موکا خواست جواب بده که صدای زنگ مدرسه بلند شد.
با بیحوصلگی از جام بلند شدم و گفتم:
ـ آخ جون، دوباره کلاس و درس!
موکا دستم رو گرفت.
ـ بیا بریم، خانوم تنبل!
با هم به سمت کلاس راه افتادیم.
وقتی وارد کلاس شدیم، روی صندلیهامون نشستیم. هنوز چند دقیقهای به شروع درس مونده بود که یکی از بچهها از کنار میزمون رد شد و گفت:
ـ موکا، مدیر دنبالت میگرده.
موکا با تعجب پرسید:
ـ منو؟ برای چی؟
ـ نمیدونم، گفت بری دفتر.
موکا رو به من کرد و گفت:
ـ نامرا، الان برمیگردم!
سرم رو تکون دادم.
ـ باشه، زود بیا.
موکا از کلاس بیرون رفت و من مشغول گشتن دنبال خودکارم شدم.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در کلاس رو شنیدم.
بدون اینکه سرم رو بلند کنم، گفتم:
ـ موکا، خودکارت پیش توئه؟
جوابی نشنیدم.
سرم رو بالا آوردم و با پسری روبهرو شدم که تا حالا ندیده بودمش.
قدبلند بود و موهای مشکیای داشت. کیفش رو روی یکی از شونههاش انداخته بود و با نگاه کنجکاوی بهم خیره شده بود.
چند لحظه به هم نگاه کردیم تا اینکه پسر گفت:
ـ ببخشید، کلاس «A» همینجاست؟
با کمی دستپاچگی جواب دادم:
ـ آ... آره، همینجاست.
نگاهی به شمارهی کلاس انداخت و گفت:
ـ ممنون.
بعد خواست از کنارم رد بشه که دوباره صداش زدم.
ـ ببخشید!
برگشت و نگام کرد.
ـ جانم؟
به صندلی خالی کنار پنجره اشاره کردم.
ـ ش... شما دانشآموز جدیدین؟
لبخند کوچیکی زد.
ـ آره، از امروز.
سرم رو تکون دادم.
ـ آها، خوش اومدی.
ـ ممنون.
چند لحظه سکوت کردیم. انگار هیچکدوم نمیدونستیم دیگه چی باید بگیم!
بالاخره پسر دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
ـ من سوهو هستم.
به دستش نگاه کردم و بعد باهاش دست دادم.
ـ منم نامرام.
سوهو لبخند زد.
ـ اسم قشنگیه.
با شنیدن حرفش برای لحظهای دستپاچه شدم.
ـ م... ممنون!
سوهو خواست چیزی بگه که موکا وارد کلاس شد.
همین که چشمش به سوهو افتاد، با تعجب ایستاد.
ـ سوهو؟! تو اینجا چیکار میکنی؟
سوهو دستش رو توی جیبش گذاشت و گفت:
ـ از امروز قراره اینجا درس بخونم.
موکا با خوشحالی به سمتش رفت.
ـ وای، چرا زودتر بهم نگفتی؟!
بعد برگشت و به من نگاه کرد.
ـ نامرا، تو با داداشم آشنا شدی؟
با تعجب به موکا خیره شدم.
ـ داداش توئه؟!
موکا زد زیر خنده.
ـ آره دیگه! مگه چندتا سوهو میشناسی؟
با ناباوری به سوهو نگاه کردم.
اونم با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
ـ پس تو همون نامرایی هستی که موکا همیشه ازش حرف میزنه؟
نگاهم رو به سمت موکا چرخوندم.
ـ موکااا! تو دربارهی من باهاش حرف زدی؟!
موکا با خونسردی روی صندلی نشست.
ـ خب آره، که چی؟
سوهو خندید و گفت:
ـ نگران نباش، چیز بدی نگفته.
با عجله گفتم:
ـ م... من که نگران نیستم!
سوهو ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ من که چیزی نگفتم!
موکا بینمون رو نگاه کرد و لبخند عجیبی زد.
ـ وای، فکر کنم امسال قراره خیلی خوش بگذره!
با شک نگاش کردم.
ـ چرا اینطوری نگام میکنی؟
موکا سرش رو تکون داد.
ـ هیچی، هیچی!
همون موقع معلم وارد کلاس شد و همه سر جامون نشستیم.
سوهو روی صندلی خالی کنار پنجره نشست؛ درست دو ردیف جلوتر از من.
وقتی معلم مشغول نوشتن روی تخته شد، سوهو برای لحظهای برگشت و نگاهم کرد.
همین که چشم توی چشم شدیم، سریع سرش رو برگردوند.
منم وانمود کردم که اصلاً متوجهش نشدم.
اما موکا که کنارم نشسته بود، آروم توی گوشم گفت:
ـ نامرا؟
ـ هوم؟
ـ فکر کنم امسال قراره یه اتفاقایی بیفته!
با اخم ساختگی بهش نگاه کردم.
ـ موکا، خفه شو و بذار درس بدیم!
موکا خندهش رو قورت داد و سرش رو روی دفترش گذاشت.
ولی من هنوز نمیدونستم این آشنایی ساده قراره چه اتفاقاتی رو برام رقم بزنه...
خیلی سرش زحمت کشیدم لطفا حمایت کنید خوشگلا
روی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ملایمی بین موهام میپیچید. نگاهم به آدمهایی بود که از جلوی نیمکت رد میشدن که صدای آشنایی کنارم بلند شد.
موکا، بهترین دوستم، کنارم نشست. با انرژی همیشگیش لبخندی زد و گفت:
ـ چطوری خوشگلههه؟
نگاهم رو به سمتش چرخوندم و با لبخند گفتم:
ـ خوبم بابا، تو چطوری؟
موکا کیفش رو کنار نیمکت گذاشت و گفت:
ـ منم خوبم! راستی، امروز یه خبر دارم.
با کنجکاوی نگاش کردم.
ـ چی شده باز؟!
ـ چرا فکر میکنی هر وقت یه چیزی میگم، حتماً یه خبریه؟
خندیدم و گفتم:
ـ چون تو موکایی! حالا بگو ببینم چی شده.
موکا خواست جواب بده که صدای زنگ مدرسه بلند شد.
با بیحوصلگی از جام بلند شدم و گفتم:
ـ آخ جون، دوباره کلاس و درس!
موکا دستم رو گرفت.
ـ بیا بریم، خانوم تنبل!
با هم به سمت کلاس راه افتادیم.
وقتی وارد کلاس شدیم، روی صندلیهامون نشستیم. هنوز چند دقیقهای به شروع درس مونده بود که یکی از بچهها از کنار میزمون رد شد و گفت:
ـ موکا، مدیر دنبالت میگرده.
موکا با تعجب پرسید:
ـ منو؟ برای چی؟
ـ نمیدونم، گفت بری دفتر.
موکا رو به من کرد و گفت:
ـ نامرا، الان برمیگردم!
سرم رو تکون دادم.
ـ باشه، زود بیا.
موکا از کلاس بیرون رفت و من مشغول گشتن دنبال خودکارم شدم.
چند لحظه بعد، صدای باز شدن در کلاس رو شنیدم.
بدون اینکه سرم رو بلند کنم، گفتم:
ـ موکا، خودکارت پیش توئه؟
جوابی نشنیدم.
سرم رو بالا آوردم و با پسری روبهرو شدم که تا حالا ندیده بودمش.
قدبلند بود و موهای مشکیای داشت. کیفش رو روی یکی از شونههاش انداخته بود و با نگاه کنجکاوی بهم خیره شده بود.
چند لحظه به هم نگاه کردیم تا اینکه پسر گفت:
ـ ببخشید، کلاس «A» همینجاست؟
با کمی دستپاچگی جواب دادم:
ـ آ... آره، همینجاست.
نگاهی به شمارهی کلاس انداخت و گفت:
ـ ممنون.
بعد خواست از کنارم رد بشه که دوباره صداش زدم.
ـ ببخشید!
برگشت و نگام کرد.
ـ جانم؟
به صندلی خالی کنار پنجره اشاره کردم.
ـ ش... شما دانشآموز جدیدین؟
لبخند کوچیکی زد.
ـ آره، از امروز.
سرم رو تکون دادم.
ـ آها، خوش اومدی.
ـ ممنون.
چند لحظه سکوت کردیم. انگار هیچکدوم نمیدونستیم دیگه چی باید بگیم!
بالاخره پسر دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
ـ من سوهو هستم.
به دستش نگاه کردم و بعد باهاش دست دادم.
ـ منم نامرام.
سوهو لبخند زد.
ـ اسم قشنگیه.
با شنیدن حرفش برای لحظهای دستپاچه شدم.
ـ م... ممنون!
سوهو خواست چیزی بگه که موکا وارد کلاس شد.
همین که چشمش به سوهو افتاد، با تعجب ایستاد.
ـ سوهو؟! تو اینجا چیکار میکنی؟
سوهو دستش رو توی جیبش گذاشت و گفت:
ـ از امروز قراره اینجا درس بخونم.
موکا با خوشحالی به سمتش رفت.
ـ وای، چرا زودتر بهم نگفتی؟!
بعد برگشت و به من نگاه کرد.
ـ نامرا، تو با داداشم آشنا شدی؟
با تعجب به موکا خیره شدم.
ـ داداش توئه؟!
موکا زد زیر خنده.
ـ آره دیگه! مگه چندتا سوهو میشناسی؟
با ناباوری به سوهو نگاه کردم.
اونم با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
ـ پس تو همون نامرایی هستی که موکا همیشه ازش حرف میزنه؟
نگاهم رو به سمت موکا چرخوندم.
ـ موکااا! تو دربارهی من باهاش حرف زدی؟!
موکا با خونسردی روی صندلی نشست.
ـ خب آره، که چی؟
سوهو خندید و گفت:
ـ نگران نباش، چیز بدی نگفته.
با عجله گفتم:
ـ م... من که نگران نیستم!
سوهو ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ من که چیزی نگفتم!
موکا بینمون رو نگاه کرد و لبخند عجیبی زد.
ـ وای، فکر کنم امسال قراره خیلی خوش بگذره!
با شک نگاش کردم.
ـ چرا اینطوری نگام میکنی؟
موکا سرش رو تکون داد.
ـ هیچی، هیچی!
همون موقع معلم وارد کلاس شد و همه سر جامون نشستیم.
سوهو روی صندلی خالی کنار پنجره نشست؛ درست دو ردیف جلوتر از من.
وقتی معلم مشغول نوشتن روی تخته شد، سوهو برای لحظهای برگشت و نگاهم کرد.
همین که چشم توی چشم شدیم، سریع سرش رو برگردوند.
منم وانمود کردم که اصلاً متوجهش نشدم.
اما موکا که کنارم نشسته بود، آروم توی گوشم گفت:
ـ نامرا؟
ـ هوم؟
ـ فکر کنم امسال قراره یه اتفاقایی بیفته!
با اخم ساختگی بهش نگاه کردم.
ـ موکا، خفه شو و بذار درس بدیم!
موکا خندهش رو قورت داد و سرش رو روی دفترش گذاشت.
ولی من هنوز نمیدونستم این آشنایی ساده قراره چه اتفاقاتی رو برام رقم بزنه...
خیلی سرش زحمت کشیدم لطفا حمایت کنید خوشگلا
- ۳.۸k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط