Oblivion part : 7
تهیونگ با لبخند و چشمان درخشانش سر تکون داد و گفت:
_ عالیه... پس امشب در رستوران گل سرخ ملاقاتتون میکنم
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
ا/ت و آرین به خونه خواهرش برگشتن بورا خواهر ا/ت سالها بود که به پاریس مهاجرت کرده بود و حالا چند روزی میزبان خواهر و خواهرزادهاش بود که با این اتفاق ناراحتکننده، همگیشون زمان زیادی رو در استرس و نگرانی گذرونده بودن
بورا به خواهرش نگاهی کرد که با خستگی روی کاناپه کنارش نشست.
÷ آرین خوابید؟
ا/ت سر تکون داد و خوشحالی گفت:
+ اوهوم...حالا جاش امنه و منم خیالم راحته
بورا با پوزخند به خواهرش نزدیک شد و با چشمان براقش گفت:
÷ خب خب، برای امشب چه برنامه داری؟
ا/ت از لحن و چهرهی درخشان خواهرش فهمید که به چی فکر میکنه، به گوشهی کاناپه خزید و فاصله بیشتری بینشون ایجاد کرد
+ هیچ برنامهای، ما میریم شام میخوریم و بعد هم گفتن تشکر و به امید دیدار
خواهرش ناامید سرش رو پشتی کاناپه تکیه داد و آهی کشید.
÷ خدای من! خواهر کوچولو تو واقعاً مایوس کنندهای
دختر با اخم به طرف خواهرش برگشت و گفت:
+ هی منظورت چیه؟
÷ منظورم کاملاً واضحه. کیم تهیونگ یکی از ولخرجترین مردهای شهر، بهت پیشنهاد شام داده این یعنی چی؟ یعنی از تو خوشش اومده، احمق جون
در آخر هم بورا با چسبوندن انگستان سبابه و شستش بهم به پیشونی خواهرش ضربهای زد و ا/ت که دردش گرفته بود، مشغول مالش دادن اون قسمت ضرب دیده شد و با ناراحتی گفت:
+ اوه... خیلی بدجنسی. خب میخوای من چیکار کنم؟
بورا با لبخندی شیطانی خواهرش رو محکم در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد:
÷ نقشه اینه...امشب تو یکی از پیراهن قشنگ من رو میپوشی و به اون قرار شام میری
چشمان دختر از پیشنهاد بورا گشاد شد اما چارهای نداشت خواهرش براش نقشهها کشیده بود
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
نور ملایمی از لوسترهای کریستالی آویزون در سقف رستوران میتابید و فضایی گرم و دلنشینی رو ایجاد کرده بود. تهیونگ، در حالی که یه لیوان نوشیدنی رو در دست میچرخوند با بیقراری به ورودی رستوران چشم دوخته بود
ناگهان با شنیدن صدای قدمهایی که از پلهها پایین میاومد، سرش رو بلند کرد. ا/ت بود
از پلهها پایین میاومد لباس شب مشکیاش که از ساتن نرم و لطیفی دوخته شده بود، در نور ملایم رستوران میدرخشید و انحنای زیبای اندامش رو به نمایش میگذاشت. طراحی دکلتهی لباس شونههای ظریفش رو نمایان کرده بود و یقهی دراپهی اون زیبایی خاصی به بالاتنهاش بخشیده بود
با هر قدمی که برمیداشت چاک بلندِ لباسش پاهای کشیده و خوشتراشش رو به نمایش میگذاشت و جلوهای اغواگر به استایلش میبخشید رنگ مشکی لباس تضاد زیبایی با پوست روشن و موهای تیرهاش ایجاد کرده بود و دختر رو جذابتر از همیشه نشون میداد
تهیونگ محو تماشای ا/ت شده بود اون دختر نه تنها زیبا و جذاب بود بلکه هالهای از قدرت اعتماد به نفس و استقلال در اطرافش حس میشد. در چشمانش هوش و ذکاوت موج میزد و لبخند ملایمی که بر لب داشت، آرامشی دلنشین رو به قلب تهیونگ منتقل میکرد
در همون لحظه تهیونگ فهمید که عاشق شده تپشی در قلبش حس میکرد که با تموم آدرنالینهای قبلی که سر عشقبازی تجربه کرده بود، متفاوت بود
دختر به میز نزدیک شد و با لبخندی نگران به تهیونگ سلام کرد تهیونگ که هنوز در شوک زیباییاش بود، به سختی تونست جواب سلامش رو بده
_ عالیه... پس امشب در رستوران گل سرخ ملاقاتتون میکنم
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
ا/ت و آرین به خونه خواهرش برگشتن بورا خواهر ا/ت سالها بود که به پاریس مهاجرت کرده بود و حالا چند روزی میزبان خواهر و خواهرزادهاش بود که با این اتفاق ناراحتکننده، همگیشون زمان زیادی رو در استرس و نگرانی گذرونده بودن
بورا به خواهرش نگاهی کرد که با خستگی روی کاناپه کنارش نشست.
÷ آرین خوابید؟
ا/ت سر تکون داد و خوشحالی گفت:
+ اوهوم...حالا جاش امنه و منم خیالم راحته
بورا با پوزخند به خواهرش نزدیک شد و با چشمان براقش گفت:
÷ خب خب، برای امشب چه برنامه داری؟
ا/ت از لحن و چهرهی درخشان خواهرش فهمید که به چی فکر میکنه، به گوشهی کاناپه خزید و فاصله بیشتری بینشون ایجاد کرد
+ هیچ برنامهای، ما میریم شام میخوریم و بعد هم گفتن تشکر و به امید دیدار
خواهرش ناامید سرش رو پشتی کاناپه تکیه داد و آهی کشید.
÷ خدای من! خواهر کوچولو تو واقعاً مایوس کنندهای
دختر با اخم به طرف خواهرش برگشت و گفت:
+ هی منظورت چیه؟
÷ منظورم کاملاً واضحه. کیم تهیونگ یکی از ولخرجترین مردهای شهر، بهت پیشنهاد شام داده این یعنی چی؟ یعنی از تو خوشش اومده، احمق جون
در آخر هم بورا با چسبوندن انگستان سبابه و شستش بهم به پیشونی خواهرش ضربهای زد و ا/ت که دردش گرفته بود، مشغول مالش دادن اون قسمت ضرب دیده شد و با ناراحتی گفت:
+ اوه... خیلی بدجنسی. خب میخوای من چیکار کنم؟
بورا با لبخندی شیطانی خواهرش رو محکم در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد:
÷ نقشه اینه...امشب تو یکی از پیراهن قشنگ من رو میپوشی و به اون قرار شام میری
چشمان دختر از پیشنهاد بورا گشاد شد اما چارهای نداشت خواهرش براش نقشهها کشیده بود
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
نور ملایمی از لوسترهای کریستالی آویزون در سقف رستوران میتابید و فضایی گرم و دلنشینی رو ایجاد کرده بود. تهیونگ، در حالی که یه لیوان نوشیدنی رو در دست میچرخوند با بیقراری به ورودی رستوران چشم دوخته بود
ناگهان با شنیدن صدای قدمهایی که از پلهها پایین میاومد، سرش رو بلند کرد. ا/ت بود
از پلهها پایین میاومد لباس شب مشکیاش که از ساتن نرم و لطیفی دوخته شده بود، در نور ملایم رستوران میدرخشید و انحنای زیبای اندامش رو به نمایش میگذاشت. طراحی دکلتهی لباس شونههای ظریفش رو نمایان کرده بود و یقهی دراپهی اون زیبایی خاصی به بالاتنهاش بخشیده بود
با هر قدمی که برمیداشت چاک بلندِ لباسش پاهای کشیده و خوشتراشش رو به نمایش میگذاشت و جلوهای اغواگر به استایلش میبخشید رنگ مشکی لباس تضاد زیبایی با پوست روشن و موهای تیرهاش ایجاد کرده بود و دختر رو جذابتر از همیشه نشون میداد
تهیونگ محو تماشای ا/ت شده بود اون دختر نه تنها زیبا و جذاب بود بلکه هالهای از قدرت اعتماد به نفس و استقلال در اطرافش حس میشد. در چشمانش هوش و ذکاوت موج میزد و لبخند ملایمی که بر لب داشت، آرامشی دلنشین رو به قلب تهیونگ منتقل میکرد
در همون لحظه تهیونگ فهمید که عاشق شده تپشی در قلبش حس میکرد که با تموم آدرنالینهای قبلی که سر عشقبازی تجربه کرده بود، متفاوت بود
دختر به میز نزدیک شد و با لبخندی نگران به تهیونگ سلام کرد تهیونگ که هنوز در شوک زیباییاش بود، به سختی تونست جواب سلامش رو بده
- ۸.۹k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط