سم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "
سم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "
پارت " 31 "
"ویو جئون آنجلینا"
بعد از اینکه یکم دردم کمتر شد..
جیمین رفت اشپز خونه، و ظرفا رو گذاشت داخل ماشین ظرف شویی...
خوبه لاقل یه ریزه کارایی بلده..
بعد برگشت سمتم:
_ یه چیزی مونده
نگاش کردم:
+ چی؟
_اتاق خوابمون مشترکه...
خب معلومه زن و شوهر شدیم دیگه..
هعی یعنی عادیه..
ادامه داد:
_ ولی اتاق لباس اتاق کار و هرچی مربوط به خودته جداست..
سرمو تکون دادم:
+خوبه
_هرجوری دوست داشتی میتونی تغییرشون بدی..
+باشه
انقدر خسته بودیم که فقط لباس عوض کردیم و خوابیدیم..
" • • • • • • • • • • "
صبح...
نمیدونم چرا خیلی زود بیدار شدم.
یه نگاه به کنارم انداختم جیمین هنوز خواب بود.
آروم از تخت اومدم پایین که بیدار نشه...
رفتم پایین..
آشپز صبحونه رو آماده کرده بود باهاش یکم اشنا شدم و صبحونه خوردم..
بعد گوشیمو برداشتم و به خونه زنگ زدم جونگکوک جواب داد:
_سلام خواهری
+سلام چطوری؟ صبح بخیر..
وسایلمو میشه بفرستین؟
_آره تا نیم ساعت دیگه راه میفته..
+مرسی
فک کنم یه ساعت شده بود..
که وسایلم رسید..
همون موقع جیمین هم از پلهها اومد پایین..
_صبح بخیر کوچولو..
کوچولو خودتی مردک بز
+صبح بخیر
نگاهش افتاد به کارتنها:
_رسیدن؟
کور که نیستی اخه رسیدن دیگه:
+آره
همون لحظه چند تا از نگهبانای خونه اومدن جلو که کارتنها رو بردارن...
هنوز چیزی نگفته بودن که سریع گفتم:
+نه نه لازم نیست خودم میبرم
همه وایسادن..
جیمین آروم نگام کرد:
_خودت؟
+آره
خم شدم یه کارتن سنگین رو بلند کردم دو قدم بیشتر نرفته بودم که جیمین کارتن ازم گرفت..
هوفی کشیدم:
_چیکار میکنی؟
اخم کردم:
+دارم وسایلمو میبرم..
_این سنگینه..
+خب؟
_خب یعنی خودت بلندش نکن..
پوف کشیدم:
+انقدر لوسم نکن..
بدون اینکه بحث کنه، کارتن رو برد سمت اتاق برگشت خم شدم یکی دیگه رو بردارم این یکی رو هم از دستم گرفت:
+جیمین!
_جانم؟
+ چرا نمیذاری کار خودمو بکنم؟
خیلی خونسرد گفت:
_یک وسایل سنگین نباید بلند کنی، دو پریودی و نه برای خودت و نه بدنت خوب نیست اوکی؟
چشمامو ریز کردم:
+من مریض نیستما
_نگفتم هستی
مرتیکه ی زبون دراز..
+پس؟
_فقط نمیخوام دوباره دردت بیشتر بشه..
یه لحظه چیزی برای گفتن نداشتم بعد حرصی گفتم:
+باشه..
بعد رو به نگهبانا گفت:
_شما برگردین سر کارتون..
همه هم بدون حرف رفتن بهش خیره شدم:
+واقعاً لازم بود؟
_آره..
هعی خدایا صبر..
همهی کارتنها رو خودش آورد داخل آخرین کارتن رو که گذاشت؛ ساعتشو نگاه کرد..
بعد گوشیش زنگ خورد یکم حرف زد و قطع کرد..
گفت باید بره انبار و رفت که لباس بپوشه..
بعد که اومد گفت:
~اگه کار سنگین داشتی صبر کن تا برگردم..
همین؟ من صبر کنم؟ هعی...
+باشه
نگاه کوتاهی بهم کرد:
_خداحافظ
+فعلا..
و رفت چند ثانیه بعد صدای ماشینش اومد
و خونه ساکت شد
نگاهمو به دور و اطرافم انداختم.. یه آه کشیدم:
+خب خانوم جئون یا خانوم پارک.. کدومم الان؟..
هعی بیخیال
و اروم اروم شروع به تمیز کردن کمدا، اینه، و بقیه کردم..
لباسا، کفشا، کیف ها و اکسسوری ها رو سر جاهایی که در نظر داشتم گذاشتم..
و اتاق طراحیم هم، وسایل طراحی، جنسیت سازی، کار دیجیتال، خیاطی رو هم چیدم..
و بالاخره تموم شدم..
فک کنم ساعت 6 عصر بود و تا الان طول کشیده بودم..
تازه ناهارمو خوردمو یه دوش گرفتم..
بعد هم توی مبل نشستم..
همون موقع...
صدای زنگ در خونه اومد اخمام رفت تو هم:
_جیمین که کلید داره...
رفتم سمت در در رو که باز کردم...
چند ثانیه خشکم زد
مامان جیمین پشت در ایستاده بود با یه لبخند آروم توی دستش هم چند تا ظرف غذا و یه سبد کوچیک بود:
_سلام دخترم...
یه لحظه طول کشید تا به خودم بیام بعد سریع کنار رفتم:
+سلام بفرمایید داخل
لبخند مهربونی زد:
_مزاحمت نشدم دخترم؟
+نه نه اصلاً
وارد خونه شد همین که نگاهش به سالن افتاد....
کارتن های خالی که میخواستم بزارم بیرون با چند وسیله برای اشپز بود رو دید
آروم خندید:
_از صبح افتادی به جون خونه تازه عروس؟
یکم معذب شدم:
+آره... گفتم یه کم مرتبش کنم
سرش رو تکون داد:
_یه کم؟ این اگه یه کمه پس زیادش چیه؟
لبمو جمع کردم:
+اعصابم نمیکشه یه جا بشینم..
مامان جیمین چند قدم جلو اومد دستش رو آروم روی بازوم گذاشت:
_مثل مامانت..
متعجب نگاهش کردم لبخندش محوتر شد:
_اونم هر وقت دلش درگیر بود خودش رو با کار مشغول میکرد..
چند لحظه سکوت کردم..
عادی بود دوست دوران مدرسه هم بودن..
و بعدش ازدواج..
و خون خواهی خانواده جئون و پارک
نگاهم افتاد به ظرفهایی که دستش بود:
+اینها چیه؟
ادامه در کامنت.. 💆🏻♀️😶
شرط؟
150 لایک
60 بازنشر
علامت گذاشتم 🫠💔
چطوره؟
پارت " 31 "
"ویو جئون آنجلینا"
بعد از اینکه یکم دردم کمتر شد..
جیمین رفت اشپز خونه، و ظرفا رو گذاشت داخل ماشین ظرف شویی...
خوبه لاقل یه ریزه کارایی بلده..
بعد برگشت سمتم:
_ یه چیزی مونده
نگاش کردم:
+ چی؟
_اتاق خوابمون مشترکه...
خب معلومه زن و شوهر شدیم دیگه..
هعی یعنی عادیه..
ادامه داد:
_ ولی اتاق لباس اتاق کار و هرچی مربوط به خودته جداست..
سرمو تکون دادم:
+خوبه
_هرجوری دوست داشتی میتونی تغییرشون بدی..
+باشه
انقدر خسته بودیم که فقط لباس عوض کردیم و خوابیدیم..
" • • • • • • • • • • "
صبح...
نمیدونم چرا خیلی زود بیدار شدم.
یه نگاه به کنارم انداختم جیمین هنوز خواب بود.
آروم از تخت اومدم پایین که بیدار نشه...
رفتم پایین..
آشپز صبحونه رو آماده کرده بود باهاش یکم اشنا شدم و صبحونه خوردم..
بعد گوشیمو برداشتم و به خونه زنگ زدم جونگکوک جواب داد:
_سلام خواهری
+سلام چطوری؟ صبح بخیر..
وسایلمو میشه بفرستین؟
_آره تا نیم ساعت دیگه راه میفته..
+مرسی
فک کنم یه ساعت شده بود..
که وسایلم رسید..
همون موقع جیمین هم از پلهها اومد پایین..
_صبح بخیر کوچولو..
کوچولو خودتی مردک بز
+صبح بخیر
نگاهش افتاد به کارتنها:
_رسیدن؟
کور که نیستی اخه رسیدن دیگه:
+آره
همون لحظه چند تا از نگهبانای خونه اومدن جلو که کارتنها رو بردارن...
هنوز چیزی نگفته بودن که سریع گفتم:
+نه نه لازم نیست خودم میبرم
همه وایسادن..
جیمین آروم نگام کرد:
_خودت؟
+آره
خم شدم یه کارتن سنگین رو بلند کردم دو قدم بیشتر نرفته بودم که جیمین کارتن ازم گرفت..
هوفی کشیدم:
_چیکار میکنی؟
اخم کردم:
+دارم وسایلمو میبرم..
_این سنگینه..
+خب؟
_خب یعنی خودت بلندش نکن..
پوف کشیدم:
+انقدر لوسم نکن..
بدون اینکه بحث کنه، کارتن رو برد سمت اتاق برگشت خم شدم یکی دیگه رو بردارم این یکی رو هم از دستم گرفت:
+جیمین!
_جانم؟
+ چرا نمیذاری کار خودمو بکنم؟
خیلی خونسرد گفت:
_یک وسایل سنگین نباید بلند کنی، دو پریودی و نه برای خودت و نه بدنت خوب نیست اوکی؟
چشمامو ریز کردم:
+من مریض نیستما
_نگفتم هستی
مرتیکه ی زبون دراز..
+پس؟
_فقط نمیخوام دوباره دردت بیشتر بشه..
یه لحظه چیزی برای گفتن نداشتم بعد حرصی گفتم:
+باشه..
بعد رو به نگهبانا گفت:
_شما برگردین سر کارتون..
همه هم بدون حرف رفتن بهش خیره شدم:
+واقعاً لازم بود؟
_آره..
هعی خدایا صبر..
همهی کارتنها رو خودش آورد داخل آخرین کارتن رو که گذاشت؛ ساعتشو نگاه کرد..
بعد گوشیش زنگ خورد یکم حرف زد و قطع کرد..
گفت باید بره انبار و رفت که لباس بپوشه..
بعد که اومد گفت:
~اگه کار سنگین داشتی صبر کن تا برگردم..
همین؟ من صبر کنم؟ هعی...
+باشه
نگاه کوتاهی بهم کرد:
_خداحافظ
+فعلا..
و رفت چند ثانیه بعد صدای ماشینش اومد
و خونه ساکت شد
نگاهمو به دور و اطرافم انداختم.. یه آه کشیدم:
+خب خانوم جئون یا خانوم پارک.. کدومم الان؟..
هعی بیخیال
و اروم اروم شروع به تمیز کردن کمدا، اینه، و بقیه کردم..
لباسا، کفشا، کیف ها و اکسسوری ها رو سر جاهایی که در نظر داشتم گذاشتم..
و اتاق طراحیم هم، وسایل طراحی، جنسیت سازی، کار دیجیتال، خیاطی رو هم چیدم..
و بالاخره تموم شدم..
فک کنم ساعت 6 عصر بود و تا الان طول کشیده بودم..
تازه ناهارمو خوردمو یه دوش گرفتم..
بعد هم توی مبل نشستم..
همون موقع...
صدای زنگ در خونه اومد اخمام رفت تو هم:
_جیمین که کلید داره...
رفتم سمت در در رو که باز کردم...
چند ثانیه خشکم زد
مامان جیمین پشت در ایستاده بود با یه لبخند آروم توی دستش هم چند تا ظرف غذا و یه سبد کوچیک بود:
_سلام دخترم...
یه لحظه طول کشید تا به خودم بیام بعد سریع کنار رفتم:
+سلام بفرمایید داخل
لبخند مهربونی زد:
_مزاحمت نشدم دخترم؟
+نه نه اصلاً
وارد خونه شد همین که نگاهش به سالن افتاد....
کارتن های خالی که میخواستم بزارم بیرون با چند وسیله برای اشپز بود رو دید
آروم خندید:
_از صبح افتادی به جون خونه تازه عروس؟
یکم معذب شدم:
+آره... گفتم یه کم مرتبش کنم
سرش رو تکون داد:
_یه کم؟ این اگه یه کمه پس زیادش چیه؟
لبمو جمع کردم:
+اعصابم نمیکشه یه جا بشینم..
مامان جیمین چند قدم جلو اومد دستش رو آروم روی بازوم گذاشت:
_مثل مامانت..
متعجب نگاهش کردم لبخندش محوتر شد:
_اونم هر وقت دلش درگیر بود خودش رو با کار مشغول میکرد..
چند لحظه سکوت کردم..
عادی بود دوست دوران مدرسه هم بودن..
و بعدش ازدواج..
و خون خواهی خانواده جئون و پارک
نگاهم افتاد به ظرفهایی که دستش بود:
+اینها چیه؟
ادامه در کامنت.. 💆🏻♀️😶
شرط؟
150 لایک
60 بازنشر
علامت گذاشتم 🫠💔
چطوره؟
- ۹۲۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط